عمر گذر کرد و ندارم خبر

بی خبر از بودن شمس و قمر

روز و شبم دور ز تو هست سیه

عاقبت خسرویِ بی ثمر

من به گمانم همه در داستان

عشق بَرد دست گران بر کمر

قصه رسوا شدن عاشقان

خون دل و اشک بود بر دِگر

این همه عاشق همه در جا زدند

نام زآن ماند که بودش شرر

عاقبت عشق جداییست دان

ره به بیابان و مغیلان مَبر

باده بیاور به سیاوش بده

نام ز تسبیح و سماع، دف ببر