در گذر عمر
عمر گذر کرد و ندارم خبر
بی خبر از بودن شمس و قمر
روز و شبم دور ز تو هست سیه
عاقبت خسرویِ بی ثمر
من به گمانم همه در داستان
عشق بَرد دست گران بر کمر
قصه رسوا شدن عاشقان
خون دل و اشک بود بر دِگر
این همه عاشق همه در جا زدند
نام زآن ماند که بودش شرر
عاقبت عشق جداییست دان
ره به بیابان و مغیلان مَبر
باده بیاور به سیاوش بده
نام ز تسبیح و سماع، دف ببر
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت توسط
|