از چهره زیبایم استفاده نکردم!

«نیكی كریمی» مسیر هنری خود را با بازی در فیلم «وسوسه» به كارگردانی جمشید حیدری آغاز كرد اما بازی او در فیلم «عروس» به كارگردانی بهروز افخمی نگاه ها را معطوف خود ساخت. بعد از این فیلم می توانست مسیر سینمای تجاری را دنبال كند كه نكرد و ...
اعتماد: «نیكی كریمی» مسیر هنری خود را با بازی در فیلم «وسوسه» به كارگردانی جمشید حیدری آغاز كرد اما بازی او در فیلم «عروس» به كارگردانی بهروز افخمی نگاه ها را معطوف خود ساخت. بعد از این فیلم می توانست مسیر سینمای تجاری را دنبال كند كه نكرد. با بازی در فیلم های رد پای گرگ ( ۱۳۷۰) به كارگردانی مسعود كیمیایی و سارا (۱۳۷۱) و پری (۱۳۷۳) به كارگردانی داریوش مهرجویی مشخص كرد كه برای ادامه فعالیتش در سینما چه راهی را انتخاب كرده است. امروز كه به فهرست فیلم هایی كه نیكی كریمی بازی كرده نگاه می كنیم با فیلم های خوب و گاهی هم غیر قابل قبول مواجه‌ایم. او چند سالی است كه به فیلمسازی روی آورده است و همچنان تلاش می كند در كارهایش حرفی برای گفتن داشته باشد.

نیكی كریمی: از چهره زیبایم استفاده نكردم!

به گزارش اعتماد، گفت و گویی با نیكی كریمی كه گویا هدفش مروری است بر كارنامه هنری نیكی كریمی؛ بازیگر شناخته شده سینمای ایران. این گفت و گو در ادامه تقدیم می شود.

*جدیدترین فیلمی كه از شما در سی و یكمین جشنواره فیلم فجر دیدم، «بشارت به شهروند هزاره سوم» به كارگردانی «محمد هادی كریمی» بود. بازی شما یكی از بازی های قابل توجه این فیلم بود. نظرتان درباره این فیلم چیست؟

خیلی ممنونم از توجه شما. اتفاقا پیش از مصاحبه جایی بودم كه درباره این فیلم صحبت شد. داشتم این را می گفتم كه آن قدر من نقش این فیلمنامه را دوست داشتم كه به خاطر رفتن سر صحنه دو، سه روزی كه فیلمبرداری داشتیم تا صبح نخوابیدم. چون دلم می خواست خستگی و استرس كه این مدیر مدرسه داشت را بتوانم منتقل كنم، به طوری كه تبخال زدم. این نقش را در حالی بازی كردم كه سال گذشته فیلمنامه های زیادی را رد كرده بودم.

*چه فیلمنامه هایی؟

درست نیست اسم بیاورم. به نظرم یك بازیگر وقتی سر صحنه ای می رود؛ باید دلیلی داشته باشد. برای من فقط اینكه بروم تا پولی در بیاورم كفایت نمی كرد. این شد كه امسال متاسفانه یك جورهایی كم كار شدم تا اینكه نقش مدیر مدرسه فیلم «بشارت به شهروند هزاره سوم» به من پیشنهاد شد و دوباره فهمیدم كه آدم یك نقشی را كه دوست دارد وقتی بازی می كند چقدر لذت بخش است.

*شما با بازی در فیلم «عروس» به شهرت رسیدید. در آن زمان خود فیلم نقطه عطفی در سینمای ما محسوب می شد. تا آن موقع چهره بازیگر مطرح نبود و اصلا سیاستگذاری ها به این مساله اجازه بروز هم نمی داد ولی از نقطه نظر بازیگری در فیلم «عروس» به این مساله توجه شد. با این فیلم مسیری را دنبال كردید تا فقط در حد یك چهره باقی نمانید. خب آن موقع در آن سن و سال كم و تجربه ناچیز در سینما چه تصوری از ادامه حضورتان در سینما داشتید؟

همان طور كه می دانید بعد از فیلم «عروس» خیلی از فیلمنامه ها را رد كردم. یك چیزی در ذهنم داشتم و این بود كه فقط می خواهم با بزرگان سینما كار كنم. شاید برای كسی كه تازه وارد سینما شده این یك مقدار جاه طلبانه به نظر می رسید ولی به هر حال این نگاه من بود. با این حال از اسامی فیلم هایی كه آن موقع به من پیشنهاد شد، نمی خواهم سخن بگویم چون الان كه فكر می كنم، می بینم ناپختگی هم كردم خیلی از آنها را بازی نكردم!

*چرا؟!

چون اصلا فیلم های بدی نبودند، ولی به هر حال تصمیم ام این بود. خیلی مصر بودم كه این كار را ادامه دهم. بعد از «عروس» فقط فیلم آقای كیمیایی را بازی كردم. همان موقع آقای مهرجویی نقش دوم فیلم «بانو» را به من پیشنهاد كرد كه رد كردم و به ایشان گفتم اگر نقش اول داشتید به من زنگ بزنید.

*چه جسارتی داشتید در آن سن و سال؟

(می خندد) ولی بعدا در فیلم «سارا» و «پری» بازی كردم. البته یك جورایی در این فكر بودم آن چهره ای كه همه از من در نظر دارند از بین ببرم. حتی خیلی از گریمورها متوجه این قضیه شده بودند كه سعی می كردند قیافه ام را آرایش نكنند. حتی در فیلم «بوی پیراهن یوسف» و «برج مینو» یا فیلم «روانی» كه خودم آن را خیلی دوست دارم یا «نسل سوخته» رسول ملا قلی پور كه فكر می كنم این فیلم از زمانه خودش جلو است، همین گونه شد. به هر حال چنین ایده ای داشتم و چیزهای دیگر برایم مهم تر بود. واقعا به پول درآوردن صرف هم فكر نمی كردم و به اینكه الان دیگر بازیگر شدم و ۲۰ سالم هست و می توانم خیلی فیلم كار كنم. اگر می خواستم این گونه نگاه كنم، در همان دو، سه سال اول حسابی پول در می آوردم ولی ذهنیتم این نبود. من از طریق ادبیات و خواندن كتاب به سینما علاقه مند شدم. بیشتر دلم می خواست بخوانم و آدم ها را عمیق تر بشناسم. دیگر صرفا به این فكر نمی كردم كه الان قرار است چه اتفاق خاصی بیفتد یا مثلا می خواهم ستاره بشوم.

نیكی كریمی: از چهره زیبایم استفاده نكردم!

*البته یادم می آید در آن موقع فرصت هم در اختیارتان بود كه چنین هدفی را دنبال كنید ولی نكردید. چرا؟

كاملا و حتی این را هم اضافه كنم كه من به عنوان یك دختر كم سن و سال در آن زمان می توانستم راه های دیگری را انتخاب كنم كما اینكه این موضوع را برای نخستین بار می گویم در این ۲۰ سال گذشته نیامدم كسی یا چیزی را دستاویز خودم قرار دهم كه در هر فیلمی كار كنم. حالا از این موضوع خوشحالم چون با اعتماد به نفس می توانم بگویم روی پای خودم ایستادم.

*در یك مقطعی احساس كردید كه سینما دچار ركود شده و رفتید سراغ ترجمه كتاب، كارتان را گسترش دادید یا مثلا حضور بین المللی پیدا كردید به عنوان داور. فیلم ساختید. حتی در این مسیر یادم هست كه در یك دوره ای هم موانعی هنگام كار كردن برایتان پیش آمد...

خب یك بخش آن به دلیل اعتقاداتی است كه من دارم...

*چطور؟

خب، من به قدرتی اعتقاد دارم كه همه جا به آدم كمك می كند.

*در زمان نمایش فیلم «دو زن» در جشنواره فیلم فجر به شما جایزه ندادند، با وجود استقبالی كه از بازی شما شد. واكنش تان چه بود؟

بله. آن زمان به من می گفتند حق تان را خوردند. پاسخ دادم اولا شما بازی كاندیداهای این بخش را ندیدید شاید بهتر از من بازی كرده. دوما اینكه به نظرم در جهان هستی حق خوردنی نیست. بالاخره انرژی آن یك جایی به شما باز می گردد. من همیشه به این موضوع اعتقاد داشته ام، بنابراین در آن زمان به یكسری مسایل فكر می كردم. فكر می كردم كه الان آنها دارند من را اذیت می كنند ولی خب قطعا یك فیلم خوب به من پیشنهاد خواهد شد یا اگر لیاقتش را داشته باشم در این سینما راه خوبی پیش رویم گذاشته می شود.

*بعد از جایزه نگرفتن برای فیلم «دو زن» در جشنواره فیلم فجر چه خبر خوبی به شما رسید؟

نخستین خبر خوشی كه شنیدم جایزه ای بود كه برای فیلم «دو زن» از جشنواره ایتالیا گرفتم.

*پیش از آن هم جایزه جشنواره سه قاره رنانت را گرفته بودید؟

بله. این جایزه را برای فیلم «سارا» گرفته بودم.

*البته خیلی درباره اش صحبت نمی كردید. چرا؟

من زیاد صحبت نمی كردم. آن زمان خیلی ها از جمله آقای كیارستمی صحبت می كردند و می گفتند كه ما دوست داریم فیلم هایمان در ایران دیده شود و به نمایش درآید. این یك واقعیت است. به این دلیل كه تو می توانی فیلمت را در خارج از كشور به نمایش بگذاری و آنها از فیلمت تجلیل كنند و به آن جایزه دهند اما دوست داری اول در كشور خودت، مردم فیلمت را تحسین كنند. به هر جهت این نوع واكنش ها و وقوع چنین اتفاقاتی من را محكم تر كرد.

نیكی كریمی: از چهره زیبایم استفاده نكردم!

*این مساله را به فرصت تبدیل كردید؟

كاملا و حتی برای من لذت بخش بود و دیدم این قضیه به یك عادت تبدیل شده. خب من فیلم بازی می كنم. كاندیدا می شوم یا نمی شوم ولی مثلا می دیدم كسی ناگهانی می آید و در فیلمی بازی می كند و بعد به این نابازیگر جایزه می دهند! به فكر فرو می رفتم كه قضیه چیست و سوالات دیگر برایم پیش می آمد. همه این مسایل و پرسش ها باعث شد كه در آن زمان خودم را باور داشته باشم.

*ولی نگاه منتقدان چیزی دیگر بود. چقدر این مساله روی شما تاثیر گذاشت؟

بله. من نمی توانم این مساله را نادیده بگیرم كه در آن زمان مجله فیلم، دنیای تصویر یا مجله هفتگی سینما به گونه ای دیگر عمل كردند. برخی از منتقدان نگاه مثبتی داشتند یا این مجلات تخصصی سینمایی جشن برگزار می كردند و به كارم جایزه دادند و متوجه می شدم اگر كارم در فجر دیده نشد ولی این جاها دیده می شود. با این حال در مسیر هر كاری موانعی وجود دارد و این طور نیست كه بگویم وارد كاری می شوم و همه چیز به سودم است و كارها با خوشی و راحتی جلو می رود. اصلا این طوری نیست. منتها مهم طرز برخورد آدم ها با موانع است.

*به هر حال دیر به شما جایزه دادند و حتی برخی كه بعد از شما وارد سینما شده بودند زودتر از شما جایزه بهترین بازیگر زن را گرفتند اما بالاخره برای فیلم «دیوانه از قفس پرید» جایزه گرفتید. آن موقع چه واكنشی داشتید؟

به هر حال كارم دیده شد.

*با این حال به نظر می رسد شهرت گاهی اوقات آدم را در شرایطی غیر قابل پیش بینی هم قرار می دهد. شما هم در این شرایط قرار گرفته اید؟

هیچ وقت. واقعا به شما می گویم آن زمان كه فیلم نداشتم خوشحال بودم!

*چرا؟

به این دلیل كه فكر می كردم هر چقدر كمتر دیده شوی و برای هر فیلمی كه قابلیت ندارد كار نكنی، آن وقت قطعا مردم بیشتر دوست دارند كه فیلم تو را ببینند.

*از چه نظر نگاه مردم برای شما مهم است؟

به طور كلی مگر می شود نگاه مردم برای من مهم نباشد و از این نظر خدا را شكر می كنم. چون این من نبودم كه مسیر كاری ام را شكل دادم. اگر مسیر خوبی بوده، اول خدا كمك كرده و بعد مردم. یعنی مردمی كه من را باور كردند و كماكان در ذهن هایشان از من حمایت می كنند. حتی می دانم منتقدان من را نبخشیدند به دلیل سه، چهار فیلمی كه در سینمای بدنه كار كردم ولی از همان سینما فیلم «زن ها فرشته اند» را دوست داشتند. چون جزو فیلم های مبتذل نبود به همین دلیل خودم هم نمی توانم دفاع كنم.

نیكی كریمی: از چهره زیبایم استفاده نكردم!

*در جایی گفته بودید كه من هم باید خرج زندگی ام را دربیاروم و به این دلیل در این فیلم ها بازی كردم. خب چطوری این گونه می شود، ضمن اینكه اعتقاد دارید هیچ وقت به خاطر پول بازی نكردید؟ یا چه شرایطی پیش آمد كه در فیلم «شام عروسی» ابراهیم وحیدزاده بازی كردید؟

آن سالی بود كه من فیلم ساخته بودم و فیلم های زیادی مثل «میم مثل مادر» را رد كرده بودم.

*یعنی قرار بود نقش فراهانی را بازی كنید؟

بله. می توانید از حسام نورانی، دستیار مرحوم ملاقلی پور بپرسید یا بازی در فیلم «صد سال به این سال ها» سامان مقدم را قبول نكردم. در زمان فیلمبرداری، میكس و تدوین فیلم ام، نمی توانستم فیلم را قبول كنم. به همین دلیل مجبور شدم بعد از آن زمان هر فیلمی كه به من پیشنهاد می شد قبول كنم. چون به مدت یك سال هیچ كاری نكرده بودم و خودم هم هر بخشی از سرمایه فیلم ام را گذاشته بودم. هر چند درست نیست جزییات را بیان كنم. حالا در آن زمان یك كمدی كه چندان بد هم نبود به من پیشنهاد شد، چون آقای وحید زاده، فیلمسازی است كه سال ها در زمینه كمدی كار كرده و موهایش را در این مسیر سپید كرده است. بعد هم اصولا من آدمی هستم كه همان قدر سخت می گیرم و مثلا می گویم این است راهم، یك زمان هایی هم واقعا بی خیال همه چیز می شوم. به این دلیل كه جهان این طوری ساخته نشده كه زیادی هم خودت را جدی بگیری. این را همیشه به خودم می گویم كه اگر زیادی هم جدی بگیری جهان راه خودش را می رود. فكر كنم بیشتر بازیگران حال حاضر هم این كار را كرده اند.

*چرا فیلم ساختید؟ چون در سینما در فیلم های كارگردانان شناخته شده بازی كردید. چه خلاءیی دیدید كه كار بازیگری شما را اقناع نكرد و به سمت فیلمسازی رفتید؟

اگر بخواهم بگویم بازیگری به خودی خود برایم كافی نبود، شاید كلیشه ای به نظر برسد ولی واقعیتش این است كه به هر فیلمسازی در آن تالیف دارد. در حالی كه در بازیگری وقتی فیلمنامه، فیلمبرداری و كارگردانی خوب باشد، تو می توانی آن لحظه را حس كنی كه همه چیز درست است. در غیر این صورت همیشه یك چیزهایی است كه مطابق میل پیش نمی رود. به هر حال فیلم مستند ساختم. می دانید كه آن زمان با آقای كیارستمی كار می كردم. عكاسی می كردم و همین طور ترجمه. به هر حال سر و كارم با چیزهایی غیر از بازیگری بود البته از بازیگری منفك نشدم و همان زمان فیلم «دیوانه از قفس پرید» را كار كردم. با ابزار سینما آشنا شده بودم و در نهایت دلم می خواست فیلم خودم را بسازم.

*خب، چرا موضوعات مربوط به زنان را در فیلم هایتان مورد توجه قرار دادید؟ مثلا مستند «داشتن و نداشتن» مربوط به مساله نازایی بود.

واقعا نمی دانم چه می شود كه فیلمسازان زن در مورد موضوعات زنان فیلم می سازند ولی مسایل زنان همیشه دغدغه كسانی بوده كه می نویسند یا با ادبیات سر و كار دارند و به خصوص برای ما كه مسایل جامعه همیشه برایمان مهم بوده. یك موسسه نازایی نزدیك خانه من بود. می دیدم كه هر روز زوج های جوان به اینجا مراجعه می كنند و عمل هایی كه خانم ها انجام می دادند چندان ساده نبود تا اینكه یك روز درباره این موضوع با یكی از آنها صحبت كردم و برایم تشریح كرد كه دو، سه سال است كه به اینجا می آید و چندبار مورد عمل جراحی قرار گرفته است. همان زمان در این باره فكر كردم كه می خواهم بچه دار شوم یا نه. به این نتیجه رسیدم چقدر این موضوع اهمیت دارد برای كسی كه هیچ چیز دیگری در زندگی برای جایگزین ندارد. امثال من و شما كارمان به ما كمك می كند كه دغدغه داشته باشیم ولی تنها دلخوشی آنها فقط بچه هست البته در جای خودش خیلی هم قشنگ است. خلاصه این مساله تلنگری به من زد و خواستم در این باره فیلمی بسازم. چون سعی می كنم اتفاقاتی كه در جامعه پیرامون زنان مطرح می شود را پیگیری كنم.

نیكی كریمی: از چهره زیبایم استفاده نكردم!

*در فیلم بعدی، سینمای داستانی حرفه ای را دنبال كردید. مساله دیگر جدی تر شد. ضمن اینكه به دلیل شهرت در سینما می توانستید در فیلمسازی از لابی ها و روابط تان استفاده كنید. آیا چنین كردید؟

خب، مطمئن بودم كه می خواهم فیلم سینمایی بسازم ولی من واقعا نتوانستم از هیچ لابی استفاده كنم. آن زمان فیلم اولم «یك شب» را بدون مجوز ساختم. فیلم را شب ها با مجوز فیلم دیگری در تهران فیلمبرداری می كردیم ولی دست آخر هم اكران نشد.

*اما فیلم «یك شب» پخش كننده خارجی داشت.

وقتی میكس فیلم «یك شب» تمام شد، فیلم را برای دو، سه شركت خارجی فرستادم كه در نهایتMK۲به من جواب داد كه پخش فیلم را قبول می كنیم البته یكی از دلایلش این بود كه فیلم برای جشنواره كن پذیرفته شده بود.

*هر چند در سطح عمومی این فیلم اكران نشد ولی ظاهرا فیلم اكران فرهنگی در تهران كه داشت؟

بله. جاهایی مثل سینما تك موزه هنرهای معاصر تهران به نمایش درآمد. از ساخت این فیلم خوشحالم. برای اینكه با حسین جعفریان كار كردم یا سعید ابراهیمی فر و افراد دیگر. با این حال یك فیلم شخصی بود. یعنی در فیلمسازی هدفم این است كه فیلم سفارشی نسازم.

*پس خیلی در چارچوب سینمای حرفه ای به فیلمسازی نگاه نمی كنید؟

درست می گویید. به هر حال ادعا ندارم كه فیلمساز و داعیه این را هم ندارم. من تجربه می كنم و افتخار می كنم كه حسی و با قلبم فیلم می سازم. معتقدم به جای اینكه با منطق مان و دو دو تا چهار تا فیلمی بسازیم، بهتر است فیلم مان برآیند اندیشه ها و اعتقادات مان باشد. شاید علتش این بوده كه من در سینما بودم و با انواع مختلف فیلم ها برخورد كردم. از آنچه همیشه در سینما لذت می بردم سینمایی بوده كه كارگردان آنچه را كه دوست داشته می سازد و نه اینكه مجبورش كنند بسازد. ما متعلق به دورانی هستیم كه كارگردانان فكر می كردند.

*بعد از اكران نشدن فیلم «یك شب» با وجود مشكلات، با چه انگیزه ای فیلم بعدی تان را ساختید؟

اصلا مشكلات من را زده نكرد. چون همان موقع فیلم ام در جشنواره كن اكران شد و به جشنواره های دیگری راه یافت و در سفرهایی كه رفتم از خیلی ها انرژی گرفتم. البته در ایران هم با همان اكران فرهنگی می دیدم كه از طرف مردم هم مخاطبان خودش را پیدا كرده و باعث شد كه سال بعد فیلم دوم ام را بسازم.

*منظورتان فیلم «چند روز بعد» است؟

بله آن فیلم از نظر خودم شاعرانه است. درباره زنی گرافیست است كه با مردی دوست می شود كه زنش از كانادا به ایران بر می گردد. هر چند كه مرد را در یك پلان بیشتر نمی بینیم ولی ولی زن تمام مدت انتظار می كشد و دایما فكر می كند كه چه كار كنم. كلا اتفاقات زیادی در فیلم نمی افتد.

*باز هم اكران نشد؟

اكران نشد. علتش هم این بود كه تهیه كننده به صورت دی وی دی فیلم را فروخت. آن زمان دی وی دی، خوب فروخته می شد.

نیكی كریمی: از چهره زیبایم استفاده نكردم!

*دغدغه اكران عمومی اش را نداشتید؟

چرا داشتم ولی دیگر نمی توانستم كاری كنم، چون تهیه كننده كسی دیگر بود.

*رسیدید به فیلم «سوت پایان» كه دغدغه ای اجتماعی هم پیدا كردید و به موضوع قصاص پرداختید و در جشنواره فیلم فجر امسال هم كه دیدید تعدادی از فیلم ها به این موضوع پرداختند. به هر شكل در برابر برخی از انتقادات فیلم واكنش تندی هم از خود نشان دادید. چرا؟

وقتی كه خودت تهیه كننده فیلم هستی دیگر قضیه متفاوت می شود. یعنی هم خودت یك فیلم شخصی ساختی و هم فیلمت متعلق به سینمای خصوصی است. هیچ كمكی نگرفتی، تهیه كننده فیلم هستی وبعد هم به عنوان یك زن همه این كارها را انجام دادی. نمی دانم به این موضوع اعتقاد داری یا نه كه توی هر شغلی كه هستی وقتی زن باشی ماجرا متفاوت می شود. بعد با همه سختی یك فیلم می سازی. در نهایت هم با كیفیت پایین در سالن سینمای برج میلاد در جشنواره فیلم به نمایش در می آید. حالا این پرسش پیش می آید من تا آنجا كه توانستم كارم را انجام دادم حالا مساله شما از انتقاد كردن چیست. دلیل هم ندارد آدم همیشه منطقی باشد. یك زمانی هم لازم است كه از فیلمت دفاع كنی.

*به اشكالاتی كه درباره فیلم تان وارد كردند، چقدر معتقدید؟

مثلا چه اشكالاتی؟

*مثلا نماهای كلوز آپ فیلم زیاد است یا واقعیت اجتماعی یا روابط زن و شوهر در نیامده. نظرتان چیست؟ خودتان اعتقاد دارید كه فیلم اشكالاتی دارد؟

من به جای اینكه بگویم فیلم اشكالاتی دارد، جور دیگری نگاه می كنم مثلا پیش از مصاحبه در مورد داوری فیلم ها با كسی صحبت می كردم و از آنجایی كه ۱۵ بار داوری بین المللی داشتم، گفتم بهترین نوع داوری این است كه داوران نظرات شان درباره بخش های مختلف فیلم ها را روی كاغذ بنویسید و بعد براساس شمارش آرا نتایج معلوم شود. چون هر داوری نظری دارد و متقاعد كردن دیگری را به جایی نمی برد و نمی توان به آدم ها گفت چه فیلمی را دوست داشته باشید به این كه سینما اساسا سلیقه ای است.

*یعنی اعتقادی به قواعد سینما ندارید؟

منظورم این است كه الان یك فیلم از ژان لوك گدار نشان دهیم، شما نتوانید پنج دقیقه آن را تحمل كنید ولی من تا آخر با لذت فیلم را دنبال می كنم. و در نهایت دلیل براین نیست كه فیلم بدی است. خب در مورد فیلم خودم هم این طوری بود. می دانید كه من خودم برای فیلم «سوت پایان» در سالن سینما یك ماه بلیت فروختم و به افراد زیادی برخوردم كه فیلم را دوست داشتند. از نزدیك و مستقیما با مردم در تماس بودم.

*منظورم چیز دیگر بود. این درست است كه هر كسی فیلم دلخواه خودش را انتخاب كند و دوست داشته باشد ولی هنر هم مثل هر چیزی یك معیاری دارد. منظورم دانش سینماست. خب در داوری ها این دانش با معیار كجا باید لحاظ شود؟

به نظرم قاعده ای وجود ندارد. همان طوركه ممكن است شما فیلم اسپیلبرگ را ببینید و بگویید خب شما همه تكنیك را به كار بردید ولی آیا سینما این است؟! بعد از طرف دیگر شكل مینی مال سینما فیلم «ده» عباس كیارستمی است. آن وقت ممكن است بگوییم این اصلا سینما نیست! به هر حال متر و معیاری وجود ندارد. قاعده آن است كه به قلب خودت رجوع می كنی و با فیلمی ارتباط برقرار می كنی.

*این سال ها از جانب عده ای بحث بی اخلاقی در سینما مطرح شده و گاهی اوقات سینمای ایران را به بی اخلاقی متهم كرده اند و بیشتر هم نوك پیكان به سمت بازیگران نشانه گرفته شد. شما كه سال ها در این سینما كار می كنید چه واكنشی از خود نشان می دهید؟

به نظرم اشتباه است كه این گونه فكر كنیم تنها جایی كه می تواند اخلاق یا بی اخلاقی وجود داشته باشد سینماست. چون هر جا كه كار گروهی انجام می شود مثل دانشگاه، بیمارستان یا اصلا كه پایت را از خانه بیرون می گذاری می تواند این اتفاق بیفتد. حالا چرا سینما را اینها نشانه گرفتند. من فكر می كنم جاهایی كه برد زیاد دارد مثل سینما یا ورزش، دستاویز عده ای شده كه می خواهند اهداف شخصی خود را دنبال كنند و از این لحاظ هدف گیری می كنند تا بتوانند تشنج ایجاد كنند و به مردم بگویند اعتقادی به كسی نداشته باشند. چون یاد نگرفتیم آدم ها را دوست داشته باشیم. به جای اینكه آدم ها را تحسین كنیم، تخریب می كنیم. حالا برای تخریب كردن، سراغ آدم های ناشناس نمی رویم. سراغ نفراتی می رویم كه همه مردم می شناسند.

*فوتبال چقدر برایتان جدی است؟

ما اخیرا یك دی وی دی با عنوان «روزی روزگار فوتبال» درباره فوتبال پخش كردیم. در حقیقت اوایل سال با دستیارانم صحبت كردم و به این نتیجه رسیدیم درباره چیزی كار كنیم كه به آن علاقه داریم. من خودم به اتفاق تعدادی از دوستانم بازی های فوتبال را می بینم علاقه ام هم به فوتبال از كودكی بوده. البته ورزش من تنیس است ولی فوتبال همیشه برای من مثل زندگی بوده یعنی ۹۰ دقیقه بازی برد و باخت، فراز و فرود، خوشحالی و ناراحتی. اصلا اگر به بازی های لیگ نگاه كنید، می بینید كه خیلی شبیه ماجراهای زندگی است.

نیكی كریمی: از چهره زیبایم استفاده نكردم!

*فكر كنم از معدود زنانی هستید كه به تمرینات تیم فوتبال رفتید؟

من رفته بودم برای فیلمبرداری به باشگاه ملوان انزلی و تمرین آنها در زمین ارتش (نیروی دریایی) انجام می شد موقعی كه آنجا رفتم من و همكارانم ۱۰ دقیقه پشت در منتظر ماندیم. وقتی وارد زمین تمرین ورزش شدم گفتند شما اولین زنی هستید كه پایت را اینجا گذاشتی. من هم به شوخی گفتم كه از این نظر اسم ام را در جایی ثبت كنید!

*برنامه تان برای سال جدید چیست؟

برنامه زیاد دارم. دارم یك تئاتر را تمرین می كنم.

*كار چه كسی؟

اجازه ندارم نام ببرم. زمان اجرایش اواخر فروردین و اول اردیبهشت ۱۳۹۲ است و همین طور یك نمایشگاه عكس كه در اردیبهشت ماه سال جدید خواهم داشت.

*از اینكه خیلی از بازیگران سینما در تئاتر بازی می كنند و واكنش هایی هم برانگیخته شد كه حتما در جریان هستید. نظرتان در این مورد چیست؟

این جور چیزها را كه می شنوم خیلی متاسف می شوم. یعنی فكر می كنم به ما می گویند جهان سومی. دیگر خودمان دو دستی نگوییم ما جهان سومی هستیم، دست كم بهتر است در ایده آل ذهن خودمان جهان اولی باشیم. خب دیده ام بسیاری از بازیگران سینما كه اصلا تئاتری نبودند از جانی دپ، اسكارلت یوهانس، جود لاو و ... هر چند وقت یك بار تئاتر هم بازی می كنند و اصلا این مساله خیلی معمول است. چون به هر حال هنرهای نمایشی است و بازیگر هم كارش بازیگری است و فقط باید تفاوت این دو مدیوم را بداند. حالا چه بهتر است كه با وجود بازیگران سینما، تئاتر رونق پیدا كند.

*درباره نوروز چگونه فكر می كنید؟

با آمدن سال جدید كه زیباترین آن در ایران اتفاق می افتد كه همزمان با بهار طبیعت است، همیشه امید، شور و هیجان می آید. به همین دلیل به من امید می دهد كه دوباره اتفاقات خوب می افتد، نوروز، یعنی امیدواری.

داستان های شفا گرفتن از حضرت عج

شفاى پسر بچه فلج

يكى از اعضاى هيئت امناى مسجد مقدّس جمكران، كه بيش از بيست سال است كه توفيق خدمت به اين مسجد را دارد، چنين نقل مى كند:

«دقيقاً خاطرم نيست كه سال 51 بود يا 52. شب جمعه اى بود و من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ايوان مسجد قديمى، كنار مرحوم حاج ابوالقاسم ـ كارمند مسجد كه داخل دكه مخصوص جمع آورى هدايا بود ـ نشسته بودم. نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعيت كم و بيش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى كه دست دختر 12 ساله اش را گرفته بود و پسر بچه 9 ساله اى را هم در بغل داشت. نگاهى كردم و گفتم: بفرماييد! امرى داشتيد؟

زن سلام كرد و بدون هيچ مقدمه اى گفت: من نذر كرده ام كه اگر امام زمان(عليه السلام) امشب بچه ام را شفا دهد، پنج هزار تومان بدهم. حالا اول مى خواهم هزار تومان بدهم.

پرسيدم: آمدى كه امتحان كنى؟

گفت: پس چه كنم؟

بلافاصله گفتم: نقدى معامله كن; با قاطعيت بگو اين پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم!

كمى فكر كرد و گفت: خيلى خب، قبوله. و بعد پنج هزار تومان را داد; قبض را گرفت و رفت.

آخر شب بود و من قضيه را به كلّى فراموش كرده بودم. خانمى را ديدم كه دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دكّه مى آمد. به نظرم رسيد كه قبلا دختر بچه را ديده ام، ولى چيزى يادم نيامد. زن شروع به دعا كردن نمود و تكرار مى كرد و مى گفت: حاج آقا! خدا به شما طول عمر بدهد! خدا ان شاءاللّه به شما توفيق بدهد!

پرسيدم: چى شده خانم؟

گفت: اين بچه همان بچه اى است كه وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود. و بعد پاهاى كودك را نشان داد. كاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف يا فلج در پسرك نبود.

زن سفارش كرد كه شما را به خدا كسى نفهمد. گفتم: خانم! اين اتفاقات براى ما غير منتظره نيست. تقريباً هميشه از اين جور معجزه ها را مى بينيم.

گفت: هفته ديگر ان شاءاللّه با پدرش مى آييم و گوسفندى هم مى آوريم. هفته بعد كه آمدند، گوسفندى را ذبح كردند و خيلى اظهار تشكر نمودند. بچه را كه ديدم، او را بغل كردم و بوسيدم.

شفاى سرطانى

پير مرد مى گويد:

«بيمارى من از يك سرماخوردگى ساده شروع شد; كمتر از 25 روز به قدرى حالم بد شد كه در بيمارستان شهيد مصطفى خمينى بسترى شدم. نمى توانستم غذا بخورم و پزشكان مرا به وسيله سِرم و دارو زنده نگه داشته بودند.

روزى يكى از فاميل ها به عيادتم آمد. او وقتى رفت، ديدم كه سيدى بزرگوار وارد اتاق ما شد. اتاق سه تخته بود. آقا روبروى تخت من ايستاد و فرمود: چرا خوابيده ايد؟

گفتم: بيمار هستم. قبلا مريض نبوده ام. چند روزى است كه اين طور شده ام. آقا فرمود: فردا بيا جمكران!

صبح، وقتى دكتر براى معاينه آمد، گفتم: نمى خواهم معاينه ام كنيد! گفت: مسئوليت دارد. گفتم: خودم به عهده مى گيرم. اگر بميرم، خودم مسئول خواهم بود، ولى من خوب شده ام. امام زمان(عليه السلام) مرا شفا داد. دكتر خنديد و به شوخى گفت: امام زمان كه در چاه است.

پرستار خواست سِرم مرا وصل كند كه نگذاشتم. وقتى خانواده ام به ديدنم آمدند، گفتم: مرا حمام ببريد تا آماده رفتن به مسجد جمكران شوم!

قربانى اى تهيه كردم و به مسجد مشرف شدم. در بين راه مرتب توى سَرم مى زدم و آقا امام زمان(عليه السلام) را صدا مى كردم و از عنايت آن حضرت سپاسگزارى مى نمودم.

با اين كه مدتى بود كه گويى يك تكه سنگ در شكم داشتم و ميل به غذا نداشتم، امّا اشتهايم خوب شده و انگار سنگ از بين رفته بود. البته هنوز كمى در غذا خوردن مشكل دارم كه اميدوارم امام زمان(عليه السلام)شفايم دهد».

 

شفاى مفلوج و سفارش به دعاى فرج

يكى از خدمه جمكران مى گويد:

«يك روز قبل از عاشوراى حسينى در مسجد جمكران مشغول قدم زدن بودم. مسجد بسيار خلوت بود. ناگهان متوجه مردى شدم كه بسيار هيجان زده بود و به هر يك از خدّام كه مى رسيد، آنها را بغل مى كرد و مى بوسيد. جلو رفتم تا جريان را جويا شوم، امّا همين كه به او رسيدم مرا نيز در آغوش كشيد; مى بوسيد و اشك مى ريخت. وقتى جريان را از او پرسيدم، گفت: چند وقت قبل با اتومبيل تصادف كردم و فلج شدم. پاهايم از كار افتاد. هر شب به خدا و ائمه معصومين(عليهم السلام) متوسل مى شدم. امروز، همراه خانواده ام به مسجد آمدم. از ظهر به بعد حال خوشى داشتم; به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم و از ايشان تقاضاى شفا مى كردم. نيم ساعت پيش، ناگهان متوجه شدم كه مسجد، نورى عجيب و بوى خوشى دارد. به اطراف نگاه كردم و ديدم كه مولا اميرالمؤمنين، امام حسين، قمر بنى هاشم و امام زمان(عليهم السلام) در مسجد حضور دارند. با ديدن آنها دست و پاى خود را گم كردم. و نمى دانستم چه كنم كه امام زمان(عليه السلام) به من نگاه كرد و همان لحظه لطف ايشان شامل حالم شد و به من فرمود: شما خوب شديد! برويد و به ديگران بگوييد كه براى فرج من دعا كنند كه ظهور ان شاءاللّه نزديك است. بعد ادامه داد: امشب عزادارى خوب و مفصلى در اين جا برقرار مى شود كه ما هم حضور داريم».

] خادم مى گويد: «مردِ شفا گرفته يك انگشترى طلا به دفتر داد و با خوشحالى رفت. مسجد خلوت بود. آخر شب، هيأتى از تبريز به جمكران آمد و به عزادارى و نوحه خوانى پرداختند. مجلس بسيار با حال و سوزناك بود. من همان لحظه به ياد حرف آن مرد افتادم».

شفاى مسموم در حال مرگ

جوان مى گويد:

«به دليل مسموميّت، چند روزى در بيمارستان نمازى شيراز بى هوش بودم. پزشكان از مداواى من قطع اميد كرده بودند. برادرم كه در آن لحظات كنار تخت من بود، مى گفت: ديدم كه خط صافى روى صفحه اى كه نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.

او گريه مى كند و خود را روى من مى اندازد. دكترها او را از اتاق بيرون مى برند و دستگاه ها را از بدن من جمع مى كنند. آنها مى خواستند جنازه ام را تحويل دهند كه ناگهان آثار حيات در من ظاهر مى شود: قلبم شروع به كار مى كند و فشار خون از 3 به 10 مى رسد. پزشكان سريعاً مرا براى دياليز و تصفيه خون به بيمارستان سعدى و صحرايى مى برند. عقيده پزشكان بر اين بود كه اگر دياليز هم مى شدم، باز هم معلوم نبود كه زنده بمانم، اما من زنده شدم.

عمه ام كه زن مؤمن و با تقوايى است و هميشه ائمه معصومين(عليهم السلام)را در خواب مى بيند و 79 سال هم سن دارد، موقعى كه حال من خيلى بد بود و خبر مردن مرا برايش برده بودند، همان شب در خواب امام زمان(عليه السلام)را مى بيند كه حضرت فرموده بودند: نترسيد و ناراحت نباشيد كه ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ايم. خدا جوان شما را شفا خواهد داد.

عمه ام از خواب بيدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى كند و به افراد فاميل خبر شفاىِ مرا مى دهد. ابتدا همه او را مسخره مى كنند، ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پيوندد. من نيز بعد از اين معجزه براى قدردانى به مسجد جمكران مشرف شدم».

دعا براى فرزندار شدن

مرد مى گويد:

«شانزده سال بود كه ازدواج كرده بودم، ولى صاحب فرزند نمى شدم. مراجعه به دكترهاى متخصص و مصرف داروهاى متنوع، نتيجه اى نداد. پزشكان بر اين عقيده بودند كه من و همسرم سالم هستيم، اما علت بچه دار نشدن ما را تشخيص نمى دادند.

خلاصه، از همه جا نااميد شده و زندگى ما در سرازيرى سقوط بود. روزى يكى از دوستان به من گفت: كمتر به دكتر مراجعه كن! برو خدمت آقا امام زمان(عليه السلام) و از حضرت خواسته ات را طلب كن!

دل شكسته و اميدوار به مسجد جمكران مشرف شدم و بعد از خواندن نماز، متوسّل شدم. چند روزى نگذشت كه حضرت واسطه فيض شده و خداوند هم يك فرزند پسر به من عنايت نمود كه الحمدلله سالم است و حالش هم خوب است».

شفاى مجروح و معلول مغزى

پدرِ كودك 5 ساله مى گويد:

«در اثر تصادف با اتومبيل، پسرم از دست، پا و جمجمعه مجروح شد. سه سال در بيمارستان فيروزگر و بيمارستان حضرت فاطمه(عليها السلام) در تهران تحت درمان بود. بعد از بهبودى سر پسرم، پزشكان نظر دادند كه او 60% نقص عضو دارد; 30% مقاومت جمجمه در برابر عفونت و ضربات عفونى احتمالى ايجاد شده از دست رفته است، 10% هم در راه رفتن مشكل خواهد داشت و 20% قواى عقلى او از بين رفته است كه در اين موارد از دست هيچ كس كارى ساخته نيست و شما هم به دكترها مراجعه نكنيد. چون سودى ندارد.

من به خدا و ائمه اطهار(عليهم السلام) متوسل شدم. در ايامى كه فرزندم سالم بود، هر شب چهارشنبه و جمعه با هم به زيارت مى آمديم. او را شب پنج شنبه كه خلوت بود به مسجد جمكران آوردم تا شايد لطف خدا و آقا امام زمان(عليه السلام) شامل حال ما شود. من و پسرم به مسجد، كنار منبر رفتيم و من مشغول نماز خواندن شدم. ساعت 10 شب يك نفر كه گويى از شهرستان آمده بود، غذا آورد و رفت. عده اى ساعت 40/10 دقيقه به مسجد مشرف شدند و بالاى سر پسرم دعا خواندند. تقريباً بعد از پانزده دقيقه كه گذشت، ديدم كه پسرم مهدى از جا پريد و خود را در بغل من انداخت و گفت: بابا من خوب شدم».

شفاى مجروح و معلول جنگى

جوان مى گويد:

«8 سال پيش در جبهه حاج عمران در حمله هوايى عراق مجروح شدم. تقريباً از تمام بدن فلج شده بودم و توانايى حركت نداشتم. شبى مادرم به منزل ما آمد و زخم زبانى به من زد كه دلم را شكست و متوسل به آقا امام زمان(عليه السلام) شدم و گفتم: اى امام زمان! يا مرگ مرا برسان و يا شفايم را از خدا بخواه!

آن شب در خواب، امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه فرمود: من مسجدى به دست خود بنا كرده ام. بيا آن جا متوسل شو!» و در همان حال مسجد جمكران مورد نظرم بود.

صبح كه از خواب برخاستم، نظرم عوض شد و با خود گفتم كه سال آينده به مسجد جمكران مى روم. سپس به عيادت بيمارى در بيمارستان رفتم. شب، ساعت 12 كه به منزل برگشتم، ديدم كه منزل و كليه اثاثيه ام در آتش سوخته است. بسيار ناراحت شدم. صبح از يكى از دوستان مبلغى قرض گرفتم و همان روز حركت كردم و به مسجد جمكران آمدم. مدت 39 روز در مسجد جمكران ماندم و به آقا خدمت مى كردم تا اين كه شب چهلم كه شب چهارشنبه و مصادف با شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود، فرا رسيد. خيلى خسته بودم و خواب مرا احاطه كرده بود. داخل يكى از كفشدارى ها رفته و خوابيدم. در خواب ديدم كه حدود ساعت يك نيمه شب است و من در حياط مسجد مشغول جمع كردن آشغال و زباله ها هستم كه آقايى جلو آمد و فرمود: آقا سيد! دارى نظافت مى كنى؟ بيا برويم داخل مسجد كمى حرف بزنيم!

قبول كردم و با او داخل مسجد شديم. ديدم كه چهار نفر ديگر هم آن جا هستند. نزديك آنها نشستم. آقا فرمودند: آقا سيد! مثل اين كه كسالتى دارى؟

گفتم: بله آقا. در جبهه مجروح شدم.

آقا با دست مبارك خود بر سر من كشيد و فرمود: ان شاءاللّه خوب مى شوى. و بعد دستى به كمر و پايم كشيد كه در عالم خواب، بسيار راحت شدم. يكى از آن چهار نفر هم حضرت على(عليه السلام) بود با فرق خونين و ديگرى حضرت رسول(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، حضرت زهرا(عليها السلام) هم با پهلوى شكسته نفر سوم بود. و نفر چهارم حضرت معصومه(عليها السلام) بود كه داشت گريه مى كرد.

پرسيدم: چرا حضرت معصومه(عليها السلام) گريه مى كند؟

امام زمان(عليه السلام) فرمود: او شكايت دارد كه به حرم ايشان بى احترام مى كنند.

امام يك دانه خرما و قدرى آب به من داد و فرمود: بخور كه فردا مى خواهى روزه بگيرى.

وقتى از خواب بيدار شدم ديگر از تركش ها خبرى نبود و حالم خيلى خوب شده بود و راحت شده بودم».

 

زنده شدن دختر سه ساله

اهل عربستان سعودى است و به مسجد جمكران آمده است. مى گويد:

«ما سنّى بوديم. اهل تسنن اسم حضرت فاطمه و زينب(عليهما السلام) را براى بچه ها خوب نمى دانند و عقيده دارند كه هر بچه اى به اين نام باشد به زودى مى ميرد، امّا من همسرى داشتم كه فاطمه نام داشت و در اولين زايمان هم دخترى به دنيا آورد. خانواده من اسم «حفصه» را براى او انتخاب كردند، ولى من زير بار نرفتم و اسم فرزندم را هم فاطمه گذاشتم. بعد از سه سال فاطمه مريض شد. دخترم را خدمت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)بردم و از ايشان شفا خواستم كه الحمدللّه شفا دادند. بعد از برگشتن از نزد قبر حضرت رسول، دخترم خوابيد. خوابش طولانى شد. هر چه صدايش كرديم، بيدار نشد. او را پيش دكتر برديم كه گفت: بچه مرده است. وقتى به دكتر ديگرى مراجعه كرديم، او هم همان جمله را گفت.

دخترم را به غسالخانه برديم. بعد از چند دقيقه ديدم كه او حركت كرد و از من آب خواست. برايش آب آوردم. وقتى او را بغل كردم، گفت:

بابا! توى خواب ديدم كه مردى پيش من ايستاده و دو ركعت نماز خواند. بعد از نماز دست مبارك خود را بر سر من كشيد و گفت: بلند شو، شما زنده مى مانيد و فعلا نمى ميريد! و گفت كه به بابايت بگو تا شيعه شويد.

آرى! اين مسئله باعث شيعه شدن من شده است. حالا، براى تشكر و قدردانى از آقا امام زمان(عليه السلام) عازم ايران شدم و به مسجد جمكران آمدم».

شفاى سرطان

مادر مى گويد:

«مدتى پيش غده سرطانى در زير شكم پسرم، سعيد كه در مكانيكى كار مى كرد، به وجود آمد. بعد از مراجعه به كميته امداد امام و معرفى به پزشكان تهران با پيشنهاد دكتر، غدّه را برداشتند و شيمى درمانى كردند، اما بعد از عمل، نتيجه اى عايد نشد و پسرم هميشه در ناراحتى و عذاب بود. شبى در منزل خود كه در بلوچستان است به آقا امام زمان(عليه السلام) متوسل شدم و شفاى پسرم را از آقا خواستم. در همين حال ديدم كه آقايى با عمّامه و ريش سفيدى كه نور از صورت آن بزرگوار آشكار بود وارد منزل ما شد و آب خواست. وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند. سپس دست بر زمين گذاشت و دو دانه ريگ برداشت و آنها را قدرى مالش داد كه به صورت دو عدد جواهر و دُرّ درآمد. بعد نگاهى به سعيد كرد و فرمود: ان شاءاللّه سعيد خوب مى شود.

او عصايى در دست داشت كه از نور بود. خواستيم به عنوان تشكر پولى به ايشان بدهيم كه قبول نكرد و بلافاصله تشريف برد و اثرى از ايشان نديدم.

سعيد را برداشتيم و به مسجد جمكران آورديم. در شب چهارشنبه، ساعت 5/2 شب كه مشغول نماز، دعا و توسل به آقا امام زمان(عليه السلام)بوديم، ناگهان سعيد متوجه شد كه نورى به طرف او مى آيد. ابتدا وحشت كرد، ولى بعد كم كم ترس او برطرف شد پس از لحظه اى آن نور او را احاطه كرد در همين هنگام سلامتى خود را در به دست آورد و حالا اثرى از غدّه و جاى بخيه در بدن او وجود ندارد».

شفاى ضايعه نخاع كمر

يكى از برادران روستاى جمكران مى گويد:

«سال ها پيش كه به مسجد جمكران مشرف مى شدم از حاجى خليل قهوه چى كه در آن زمان خادم مسجد جمكران بود، شنيده بودم كه فردى به نام حسين آقا، مهندس برنامه و بودجه با هدايت آقاى حاج خلج قزوينى به مسجد جمكران مشرّف شده و شفا گرفته است. سال ها منتظر فرصت بودم كه از نزديك حاج خلج قزوينى را ببينم و جريان شفاى آن مهندس كه ضايعه نخاع كمر داشت و شفا گرفته بود را بپرسم تا اين كه به عنوان معلم به قريه جمكران آمدم و ظهرها براى خواندن نماز به مسجد مى رفتم. يكى از روزها شنيدم كه حاج خلج به مسجد تشريف آورده است. خدمت رسيدم و از ايشان خواستم كه جريان را تعريف كند كه گفت: روزى جلو قهوه خانه حاجى خليل در روستاى جمكران نشسته بودم. قبلا شنيده بودم كه شخصى به نام حسين آقا از قسمت نخاع دچار ضايعه شده و براى معالجه حتى به خارج هم رفته بود، ولى همه او را جواب كرده بودند. آن روز او را ديدم و از او خواستم كه چند روزى با هم باشيم و به مسجد جمكران مشرف شويم، امّا حسين آقا گفت: فايده اى ندارد. من به بهترين دكترها مراجعه كرده و جواب نشنيده ام.

من اصرار زيادى كردم. او پذيرفت. مدّت چهل روز با هم بوديم و به مسجد جمكران مشرف مى شديم. روز چهلم به حسين آقا گفتم: مواظب باش كه امروز، روز چهلم است. با هم به صحرا رفتيم. مدتى قدم زديم و دوباره به مسجد برگشتيم. وارد مسجد كه شديم به حسين آقا گفتم: خسته ام مى روم اطاق بغل مسجد تا كمى بخوابم.

حسين آقا گفت: من هم مى روم نماز بخوانم.

مدتى در اتاق خوابيدم. ناگهان سر و صداى زيادى در مسجد پيچيد و من از خواب بيدار شدم. بيرون آمدم و ديدم حسين آقا كه قبلا كمرش ناراحت بود، سنگ بزرگى از لب چاه برداشت و پرتاب كرد و هيچ دردى در كمر احساس نكرد. به او گفتم: چه شده؟

گفت: در مسجد نماز امام زمان(عليه السلام) را مى خواندم. وقتى نمازم تمام شد، نشستم و آقا سيدى را پهلوى خود احساس كردم. ايشان دست خود را به پشت من كشيد و فرمود: دردى در پشت تو نيست. و بعد فرمود: وقتى نماز امام زمان(عليه السلام) را خواندى، صلوات هم فرستادى؟

گفتم: خير.

فرمود: بفرست.

من پيشانى به مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان به فكرم رسيد كه او مرا از كجا مى شناخت و ناراحتيم را از كجا مى دانست. سرم را از مهر برداشتم، امّا كسى را نديدم و احساس كردم كه هيچ ناراحتى ندارم».

شفاى بيمارى كليه

مادرى همراه فرزندش به واحد فرهنگى مسجد جمكران مراجعه نمود و اظهار داشت:

«فرزندم مدت هاى زيادى ناراحتى كليه داشت. وقتى او را به دكتر نشان داديم، گفت كه كليه فرزندم به طور مادرزادى كار نمى كند و عفونى شده است. او را سونوگرافى كردند و گفتند كه كليه بايد از بدن جدا شود. عكس رنگى گرفتيم. در بيمارستان لبافى نژاد كميسيون پزشكى تشكيل شد و همه نظر دادند كه بايد عمل شود.

ماه رمضان بود. شبى در خواب ديدم كه قرار است فرزند مريضم را به اتاق عمل ببرند. من به آقاى دكتر مى گفتم كه آقاى دكتر! بچه من خوب مى شود؟ دكتر در پاسخ گفت: خانم! همه چيز دست آقا امام زمان(عليه السلام)است.

وقتى دوباره به دكتر مراجعه كردم، قرار شد كه يكبار ديگر سونوگرافى بگيرند. آزمايشات لازم انجام شد و تصميم گرفتند تا بچه را به اتاق عمل ببرند. همان روز مطلع شدم كه هيأتى از نازى آباد تهران به مسجد جمكران مى آيد. گفتم: بگذاريد قبل از سونوگرافى و آزمايش، بر اساس خوابى كه ديده ام او را به مسجد جمكران ببرم.

همراه با هيأت به مسجد جمكران آمدم و فردا صبح مستقيماً به مركز سونوگرافى رفتم. به آقا امام زمان(عليه السلام) عرض كردم كه من از مسجد جمكران مى آيم، مرا نااميد نكنيد!

وقتى سونوگرافى انجام شد، گفتند: اين بچه هيچ ناراحتى ندارد. وقتى به دكتر مراجعه كردم، عكس هاى رنگى و سونوگرافى هاى قبل را با سونوگرافى جديد مقايسه كرد و گفت: ديگر هيچ عيب و ناراحتى در كليه بچه وجود ندارد. بچه از دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفته است».

 

شفاى ناراحتى اعصاب و روان

برادرى دانشجو مى گويد:

«حدود سه سال بود كه سردرد عجيبى داشتم. ابتدا درد از ناحيه گيجگاه شروع شده و سپس تمام سر، پيشانى، چشم ها و حتى دلم را فرا مى گرفت. شب و روز آسايش نداشتم. مدتى بعد از شروع سردردها حالت شوك به من دست مى داد. حافظه ام را از دست داده بودم. خوابم خيلى كم شده و از همه چيز وحشت داشتم. در رشت به دكتر مراجعه كردم كه تشخيص دادند روانى شده ام و جواب رد به من دادند. چون دانشجو بودم، سه ترم مرخصى گرفتم و در اين سه سال 7 مرتبه به قصد زيارت امام رضا(عليه السلام) به مشهد شرفياب شدم تا اين كه روزى با مطالعه برخى كتب با مسجد جمكران آشنا شدم. يكى از دوستانم نيز در اين باره با من صحبت هايى داشت. تصميم گرفتم به مسجد جمكران بيايم. در قم ابتدا به زيارت حضرت معصومه(عليها السلام) رفتم و بعد به مسجد آمدم. پس از توسل به رشت برگشتم و حس كردم كه حالم كمى طبيعى شده است. بعد از دو ـ سه هفته مجدداً به مسجد جمكران آمدم و مشغول دعا و نماز شدم و قدرى خوابيدم. ساعت 12 شب بيدار شدم و بعد از تجديد وضو داخل مسجد رفتم و بين خواب و بيدارى، سيد بلند قدى را ديدم كه چند نفر با او همراه بودند و عزادارى مى كردند و درباره حضرت مهدى شعر مى خواندند. موقعى كه سيد به من رسيد، سلام كردم. سيد نگاهى به من كرد و سرش را تكان داد و من بعد از مدتى از خواب بيدار شدم. الان به حمدللّه تمامى آن حالات از بين رفته و فقط كمى درد خفيف در گيجگاه من باقى مانده است».

شفاى لال

يكى از خدام حضرت رضا(عليه السلام) مى گويد:

«براى كشيدن دندان، پيش دكتر رفتم. دكتر گفت: غده اى كنار زبان شما است كه بايد عمل شود. من موافقت كردم، امّا پس از عمل، لال شدم و قادر به حرف زدن نبودم. همه چيز را روى كاغذ مى نوشتم و با ديگران به اين وسيله ارتباط برقرار مى كردم. هر چه به دكتر مراجعه كردم، فايده اى نبخشيد. دكترها گفتند: رگ گويايى شما صدمه ديده است.

ناراحتى و بيمارى به من فشار آورد. براى معالجه به تهران رفتم. روزى در تهران به حضور آقاى علوى رسيدم كه فرمود: راهنمايى من به تو اين است كه چهل شب چهارشنبه به مسجد جمكران برويد. چون اگر شفايى باشد در آن جا است.

تصميم جدى گرفتم. هر هفته از مشهد بليط هواپيما تهيه مى كردم و شبهاى سه شنبه به تهران مى رفتم و شب چهارشنبه به مسجد جمكران مشرّف مى شدم. در هفته سى و هشتم، بعد از خواندن نماز سر بر مهر گذاشتم و صلوات مى فرستادم. ناگهان حالتى به من دست داد كه ديدم همه جا روشن و نورانى شد و آقايى وارد شد كه عده زيادى دنبال ايشان بودند و مى گفتند كه اين آقا، حضرت حجة بن الحسن(عليه السلام) است. من ناراحت در گوشه اى ايستاده و با خود مى انديشيدم كه نمى توانم به آقا سلام كند. آقا نزديك من آمد و فرمود: سلام كن!

به زبانم اشاره كردم كه لال هستم، وگرنه بى ادب نيستم كه سلام نكنم. حضرت، بار دوم فرمود: سلام كن!

بلافاصله زبانم باز شد و سلام كردم. در اين هنگام پرده ها كنار رفت و خود را در حال سجده و در حال صلوات فرستادن ديدم. اين جريان را افرادى كه قبلا سلامتى مرا ديده و بعد لال شدن مرا نيز مشاهده كرده بودند و حالا نيز سلامتى مرا مى بينند، نزد حضرت آية اللّه العظمى گلپايگانى(رحمه الله)شهادت داده اند».

شفاى پسر بچه مبتلا به بيمارى قلبى

پسر بچه اى به نام «ع ـ ز» مى گويد:

«من ناراحتى قلبى مادرزادى داشتم و بستگان من براى مداوا در تهران به پزشكان زيادى از جمله دكتر طباطبائى مراجعه كرده بودند; ايشان اظهار كرده بود: قلب او بايد عمل شود و تا به سن 6 سالگى نرسد نمى توانيم او را عمل كنيم. در صورت عمل شدن هم تنها 50% احتمال خوب شدن وجود دارد.

يكى از اقوام ما هر چهارشنبه مردم را با هيأت و كاروان از تهران به مسجد جمكران مى آورد. آن روز پدر من هم در مأموريت بود و به بيرجند مسافرت كرده بود. اين آقا مرا هم با هيأت به مسجد جمكران آورد. من قادر به راه رفتن نبودم. لذا مرا بغل كرد و داخل مسجد برد و نشانى محل خود را به من گفت و رفت. من توى مسجد دراز كشيده بودم. قدرى دعا كردم و به درگاه الهى تضرّع و توسل جستم. در اثر خستگى، خوابم برد. در خواب، آقا امام زمان(عليه السلام) را ديدم كه با لباس و عمامه سبز و چهره اى نورانى نزديك من آمد و فرمود: بلند شو، شفا گرفتى! بعد به سر و سينه ام دستى كشيد و دوباره فرمود: بلند شو!

از خواب بيدار شدم و احساس كردم كه حالم خوب است. من كه اصلا قادر به راه رفتن نبودم، دويدم كه محل راننده را پيدا كنم. همين كه او را ديدم خود را در بغلش انداختم».

مشكل خريد خانه

جوانى مى گويد:

«منزلى خريدم، امّا مى دانستم كه براى اداى تمام پول خانه توانايى ندارم و خداوند بايد به من كمك كند. شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران مشرف شدم، بعد از نماز تحيّت دعا كردم و گفتم: آقا ما را ببخشيد كه براى خواسته هاى كوچك پيش شما مى آييم. و الاّ بايد خواسته ما فقط سلامتى و ظهور و تعجيل در فرج شما باشد و بايد از خدا بخواهيم كه به ما توان پيروى از شما را عنايت كند، ولى از آن جا كه شما سرچشمه فيض هستيد و من جاى ديگرى را نمى شناستم، مى خواهم كه در اداى قرضِ خانه مرا كمك كنيد.

بعد از دعا براى تجديد وضو به وضوخانه قديمى رفتم. سيدى از سادات شريف قم را كه قبلا مى شناختم، ديدم. او بعد از احوالپرسى گفت: شنيده ام مى خواهى خانه بخرى؟

گفتم: بله.

گفت: براى من هم صد هزار تومان در نظر بگير. بعد چكى به من داد. روز موعود به بانك رفتم، ولى چيزى در حساب نبود. كمى نگران شدم. خواستم از بانك خارج شوم كه جوانى پرسيد: چك شما از چه كسى است؟

نام سيد را گفتم و او صد هزار تومان به من داد و گفت: اين پول مال همين حساب است.

بدين ترتيب مشكل خريد خانه من به لطف آقا امام زمان(عليه السلام) برطرف شد».

شفاى پيوند انگشتان

يكى از خدمه جمكران به نام آقاى «ع ـ ف» مى گويد:

«انگشتان شخصى زير دستگاه، ضربه مى خورَد. همان جا نيّت مى كند كه اگر انگشتان او خوب شود و در عمل، پيوند كامل بگيرد، اولين چيزى كه مى سازد به نيّت حضرت مهدى(عليه السلام) به مسجد جمكران بياورد. الآن انگشتان او پيوند خورده و خوب شده است و با همان انگشتان كار مى كند. او با دست خود گلدانى برنجى ساخت و به عنوان هديه به مسجد مقدّس جمكران آورده و آن را تحويل دفتر هدايا و نذورات داده است».

شفاى بيمار

آقاى «ع ـ الف» مى گويد:

«مدّت سه سال بود كه از بيمارى «فيستول» رنج مى بردم تا اين كه با گرفتن عكس رنگى و تشخيص دكتر تصميم قطعى به بسترى شدن در «بيمارستان نكويى قم» و عمل جراحى گرفتم. قبل از عمل و رفتن به بيمارستان، شب چهارشنبه، پنجم شعبان به مسجد جمكران مشرف شده و با انجام مستحبّات مسجد و توسل به حضرت مهدى(عليه السلام) روانه بيمارستان شدم. مقدمات عمل فراهم شد. از سينه ام عكس گرفتند. 24 ساعت قبل از عمل در بيمارستان بسترى بودم. وقتى دكتر مرا در راهرو ديد، گفت: براى عمل آمدى؟ و ادامه داد: چاقوى ما تيز است.

صبح پنجشنبه مرا روى تخت عمل جراحى خواباندند و سِرم وصل شد. من در همان حال به امام زمان(عليه السلام) متوسل بودم. همين كه خواستند مرا بى هوش كنند، ناگهان آقاى دكتر گفت: شما احتياج به عمل نداريد. ناراحتى شما برطرف شده است».

 

شفاى سوختگى

برادر «ح» مى گويد:

«غروب ماه مبارك رمضان، موقع افطار بود كه بر اثر انفجار ترقه، آتش سوزى مهيبى رخ داد و دو برادرم سوختند; محمّد رضا 65% و مجتبى 35% .

آنها را در بيمارستان سوانح و سوختگى شهيد مطهرى بسترى كرديم. روز بعد كه به بيمارستان مراجعه كردم، نتوانستم آن دو را بشناسم. چون بر اثر سوختگى شديد سر و صورت، قابل شناسايى نبودند. بعد از سه روز، دكتر كلانترى، رئيس بيمارستان اظهار داشت كه بيماران بالاى 45% سوختگى امكان زنده ماندن ندارند. برادران من وضع خيلى وخيمى داشتند و دكتر از معالجه آنها قطع اميد كرده بود.

با توكل به خدا آنها را به منزل آورديم و با كمك دكتر خصوصى و استفاده از سِرم و تقويت، يكى دو هفته آنها را زنده نگه داشتيم و براى بهبودى و شفاى آنها گوسفندى نذر كرديم.

خواهرم كه همسر شهيد است، خواب ديده بود: امام زمان(عليه السلام) به او فرموده بود كه من شفاى مريض هاى شما را از خداوند خواسته ام، نگران نباشيد! از آن به بعد حال برادرانم رو به بهبود رفت و الحمدللّه به بركت دعاى امام زمان(عليه السلام) شفا گرفتند».

عنايت حضرت به زوّار خود

آقاى سيد مرتضى حسينى، معروف به ساعت ساز قمى كه از اشخاص با حقيقت و متديّن قم و در نيكى و پارسايى مشهور و معروف است، حكايت مى كند:

«يك شب پنج شنبه در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد بود و برف زيادى در حدود نيم متر روى زمين را پوشانده بود، توى اتاق نشسته بودم. ناگاه يادم آمد كه امشب شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله) به مسجد جمكران مشرف مى شود، امّا با خود گفتم كه شايد ايشان به واسطه اين هواى سرد و برف زياد، برنامه امشب جمكران را تعطيل كرده باشند، ولى دلم طاقت نياورد و به طرف منزل شيخ راه افتادم. او در منزل نبود; در مدرسه هم نبود. به هر كس كه مى رسيدم، سراغ ايشان را مى گرفتم تا اين كه به «ميدان مير» كه سر راه جمكران است، رسيدم. در آن جا به نانوايى رفتم كه نانوا از من پرسيد: چرا مضطربى؟

گفتم: در فكر حاج شيخ محمّد تقى بافقى(رحمه الله)هستم كه مبادا در اين هواى سرد و برف زياد كه بيابان پر از جانور است; به مسجد رفته باشد. آمدم تا او را ببينم و مانع رفتن او شوم.

نانوا گفت: معطل نشو! چون حاج شيخ با چند نفر از روحانى ها به طرف جمكران رفتند.

با عجله به راه افتادم. نانوا پرسيد: كجا مى روى؟ گفتم: شايد به آنها برسم و بتوانم آنها را برگردانم يا شايد چند نفرى را با وسيله دنبال آنها بفرستم.

نانوا گفت: اين كار را نكن! چون قطعاً به آنها نمى رسى و اگر به خطرى برخورد نكرده باشند، الان نزديك مسجد هستند.

بسيار پريشان بودم. زيرا مى ترسيدم كه با آن همه برف و كولاك، مبادا برايشان پيش آمدى شود. چاره اى نداشتم. به منزل برگشتم. به قدرى ناراحت بودم كه اهل خانه هم از پريشانى من مضطرب شدند. خواب به چشمانم نمى آمد. مشغول دعا شدم تا اين كه نزديك سحر چشمم گرم شد و در خواب، حضرت مهدى(عليه السلام) را ديدم كه وارد منزل ما شد و به من فرمود: «سيد مرتضى چرا مضطربى؟»

گفتم: اى مولاى من! به خاطر حاج شيخ محمّد تقى بافقى است كه امشب به مسجد رفته و نمى دانم بر سر او چه آمده است؟

فرمود: سيد مرتضى! گمان مى كنى كه من از حاج شيخ دور هستم؟ وسايل استراحت او و يارانش را فراهم كرده ام.

بسيار خوشحال شدم. از خواب برخاستم و به اهل منزل كه از من پريشان تر بودند، مژده دادم و صبح زود رفتم تا بدانم آيا خوابم درست بود يا نه؟ به يكى از ياران حاج شيخ رسيدم، گفتم: دلم مى خواهد جريان ديشب خود را در جمكران برايم تعريف كنى.

گفت: ديشب ما و حاج شيخ به سمت مسجد جمكران حركت كرديم. در آن هواى سردو برفى وقتى از شهر خارج شديم، يك حرارت و شوق ديگرى داشتيم كه در روى برف از زمين خشك و روز آفتابى سريع تر مى رفتيم. در اندك زمانى به مسجد رسيديم و متحير بوديم كه شب را در آن سرما چگونه به صبح برسانيم. ناگهان ديديم كه جوان سيدى كه به نظر 12 ساله مى نمود، وارد شد و به حاج شيخ گفت: مى خواهيد برايتان كرسى، لحاف و آتش حاضر كنم؟

حاج شيخ گفت: اختيار با شماست.

سيد جوان از مسجد بيرون رفت. چند دقيقه بيش تر طول نكشيد كه برگشت و با خود كرسى، لحاف و منقلى پر از زغال و آتش آورد و در يكى از اطاق ها گذاشت. جوان وقتى خواست برود از حاج شيخ سئوال كرد: آيا چيز ديگرى هم احتياج داريد؟

ـ خير. يكى از ما گفت: ما صبح زود مى رويم. اين وسائل را به چه كسى تحويل دهيم؟

فرمود: هر كس آورد، خودش خواهد برد. و بعد از اتاق ما خارج شد.

ما تعجب كرده بوديم كه اين سيد چه كسى بود و اثاثيه را از كجا آورده بود. الان هم از اين فكر بيرون نرفته ايم. لبخند زدم و به او گفتم: من مى دانم كه آن سيد جوان چه كسى بود. بعد سرگذشت اضطراب و خواب خود و فرمايش حضرت را به او گفتم و يادآور شدم: من از منزل بيرون نيامدم، مگر اين كه راست بودن خواب خود را ببينم و الحمدللّه كه فهميدم و ديدم كه مولايم امام زمان(عليه السلام) از حاج آقا شيخ محمّد تقى بافقى و ساير نماز گزاران مسجد خود غافل نيست».

رفع مشكلات

مرحوم شيخ على اكبر نهاوندى از كتاب «انوار المشعشعين» كه در تاريخ قم است، نقل مى نمايد:

«سيد عبدالرحيم، خادم مسجد جمكران حكايت كرد كه در سال 1322 مرض وبا شيوع پيدا كرد. بعد از گذشتن وَبا، روزى به مسجد جمكران رفتم. مرد غريبى را ديدم كه در آن جا نشسته بود. از احوال او و اين كه چرا به اين مكان آمده است، پرسيدم. او گفت: من ساكن تهران هستم و اسمم مشهدى على اكبر است. مغازه اى داشتم و از قبيل دخانيات خريد و فروش مى كردم. به خاطر اين كه به مردم نسيه داده بودم وعده زيادى از آنها هم به مرض وبا از دنيا رفتند، سرمايه ام از بين رفت و دستم خالى شد. حالا به قم آمدم. وقتى اوصاف اين مسجد را شنيدم به اين جا آمدم تا آن كه شايد حضرت حجة(عليه السلام) نظرى بفرمايد و حاجاتم را برآورد.

مشهدى على اكبر سه ماه در مسجد ماند و مشغول عبادت بود و رياضت هاى بسيارى كشيد; گرسنگى، عبادت و گريه زياد. روزى به من گفت: مقدارى از كارم اصلاح شده، ولكن هنوز به انجام نرسيده است و تصميم دارم به كربلا بروم.

يك روز كه از شهر به طرف مسجد جمكران مى رفتم در بين راه او را ديدم كه پياده به كربلا مى رود. سفر او مدّت شش ماه طول كشيد. بعد از اين مدّت روزى از مسجد جمكران به طرف شهر مى رفتم. در همان مكانى كه هنگام رفتن، او را ديده بودم، باز هم ملاقاتش نمودم كه از كربلا بر مى گشت. پس از احوال پرسى و تعارفات، گفت: در كربلا چنين معلوم شد كه انجام مطلبم و برآورده شدن حاجتم در همين مسجد جمكران خواهد بود. به همين خاطر به مسجد مى روم.

اين بار نيز دو سه ماه در مسجد ماند و در يكى از حجرات منزل گرفت و مشغول رياضت و عبادت بود. روز پنجم يا ششم ماه مبارك رمضان بود كه از مسجد به شهر آمد تا به تهران برود. او را به منزل خود بردم و شب را ميهمان من بود. پرسيدم: حاجتت چه شد؟

گفت: حاجتى كه خواستم برآورده شد.

گفتم: چگونه و از چه راهى؟

گفت: چون تو خادم مسجد هستى براى تو نقل مى كنم و براى احدى نقل نكرده ام.

در مدتى كه در مسجد حجره گرفته بودم با شخصى از اهالى روستاى جمكران قرارداد بستم كه هر روز يك قرص نانِ جو به من بدهد تا بعداً كه جمع شد، پولش را بدهم. يكى از روزها كه پيش او رفتم از دادن نان خوددارى كرد. برگشتم و به كسى ابراز نكردم. چهار روز براى خوردن چيزى نداشتم از علف هاى كنار جوى مى خوردم تا آن كه به اسهال مبتلا شده و بى حال افتادم و ديگر قوّت برخاستن نداشتم. فقط براى عباداتِ واجبم قدرى به حال مى آمدم. روز چهارم هم تمام شد و نصف شب فرا رسيد. ديدم كه طرفِ كوه دوبرادران روشن شد و نورى مى درخشد; به گونه اى كه تمام بيابان روشن شده بود. ناگهان احساس كردم كه شخصى پشت در حجره است و مى خواهد در را باز كند. با حالت ضعف و ناتوانى برخاستم و در را باز كردم. سيدى را با شوكت و جلالت مشاهده نمودم. سلام كردم كه در اين هنگام هيبت او مرا گرفت و نتوانستم سخن بگويم تا آن كه جلو آمد و كنار من نشست و فرمود: جدّه ام فاطمه(عليها السلام) در نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شفيع شد كه پيامبر حاجت تو را برآورد و جدّم نيز آن را به من واگذار نمود.

سپس فرمود: به وطن خود مراجعت كن كه كارَت خوب خواهد شد. پيامبر فرمود كه برخيز و برو. زيرا اهل و خانواده ات منتظرند و بر آنها سخت مى گذرد.

در اين هنگام به دلم افتاد كه اين بزرگوار حضرت حجة(عليه السلام) مى باشد. عرض كردم: اين سيد عبدالرحيم، خادم مسجد، چشمش نابينا شده است. شما به او شفا دهيد. فرمود: صلاح او همان است كه به همين حالت باشد.

سپس فرمود: با من بيا تا به مسجد برويم و نماز بخوانيم.

برخاستم و با حضرت از حجره بيرون آمديم تا نزديك چاهى رسيديم كه در نزديك درب مسجد مى باشد. ناگهان شخصى از چاه بيرون آمد و حضرت با او سخنانى فرمود كه من نفهميدم. سپس در صحن مسجد مقدارى قدم زديم. در اين هنگام مشاهده نمودم كه شخصى از مسجد خارج شد و ظرفى آب در دست داشت و به طرف ما آمد. ظرف آب را به حضرت داد تا آن بزرگوار وضو گرفت. پس از آن به من فرمود: از اين آب وضو بگير.

من هم وضو گرفتم و داخل مسجد شديم. به آقا و مولايم عرض كردم: يابن رسول اللّه! چه وقت ظهور مى كنيد؟

حضرت از اين سئوال خوشش نيامد و با تندى فرمود: اين سؤال ها به تو نيامده است.

عرض كردم: مى خواهم از ياوران شما باشم.

فرمود: هستى، ولى تو نبايد از اين مطالب سؤال كنى.

ناگهان از نظر غايب شد، ولى صداى آن بزرگوار را از ميان ايوان مسجد مى شنيدم كه مى فرمود: هر چه زودتر به وطن خود مراجعت كن كه اهل و عيالت منتظر مى باشند و عيالت هم عَلويّه است.

نجات از چنگ مأموران رضاخان پهلوى

مرحوم آية اللّه حاج شيخ مرتضى حائرى مى نويسد:

«آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى از وعاظ مشهور خراسان است و من متجاوز از چهل سال است كه ايشان را خوب مى شناسم; انسان فاضل و با محبتى است. او گفت: در زمان رضا شاه پهلوى در اواخر سلطنت او كه خيلى بر اهل علم سخت گرفته بود، خصوصاً نسبت به مشهد مقدّس و تقريباً معافيت طلبگى نيز منسوخ شده بود، حتى خود نگارنده پس از فوت مرحوم والد، مشمول بودم و بيم احضار به نظام وظيفه بود، روى اين جهت آقاى حاج شيخ سابق الذكر به مرحوم آقاى شيخ حسن على اصفهانى مراجعه مى كند كه ايشان حاج شيخ معظم را راهنمايى معنوى نمايند. چون مرحوم حاج شيخ حسن على اصفهانى مشهور به دستگيرى معنوى بود. خلاصه، ايشان به آقاى اصفهانى معظم له مراجعه مى نمايند. حاج شيخ حسن على اصفهانى پس از اِعمال قدرت خاص، مى گويند: حل كار شما از لحاظ اين كه به نظام وظيفه نروى و معاف شوى، منوط به اين است كه به قم و به مسجد جمكران بروى و به حضرت صاحب الامر(عليه السلام)متوسل شوى.

آقاى حاج شيخ عبداللّه مهرجردى به قم مى آيند و به مسجد جمكران مى روند و متوسل مى شوند. در نتيجه، خواب مى بينند كه در مسجد يا حياط آن هستند و على الظاهر خادمه اى به ايشان مى گويد كه حضرت حجت(عليه السلام) در همين مجاور مسجد تشريف دارند و حاج شيخ مزبور را خدمت امام(عليه السلام) راهنمايى مى نمايد. مى گفت: در آن حال سيگار هم نكشيدم كه خدمتشان رسيدم و عرض ادب و سلام كردم و در ضمن، اطراف مسئله شرب تتن كه اصوليين و اخباريين در حرمت و حليّت آن اختلاف دارند، خدمتش صحبت كردم. البته مقصود من اظهار فضل بود كه مثلا آقا بداند كه من اهل فضل و تحصيل هستم. مثل اين كه آقا خيلى اين اصلِ مثبت را تحويل نگرفت. يادم نيست خود آقا، يا من، صحبت معافيت از نظام را پيش كشيديم كه فرمود: ما آن را تقريباً درست كرديم. از خواب بيدار شدم. از سابق يك معافيت يك ساله به عنوان مرض يا عذر ديگر كه يادم نيست، داشتم. هر موقع كه نياز به نشان دادن مى افتاد، همان برگ موقت كه مدت ها وقتِ آن تمام شده بود را نشان مى دادم و رفع گرفتارى مى شد. تا چند سال اين طور بود تا آن كه مشمول بخشودگى گرديد. چون رسم اين بود كه مثلا بعد از ده سال، متولدين ده سال قبل را كه به عللى موقّت از قبيل مرض يا كفالت به نظام نيامده بودند، معاف مى كردند و اين اعجاز است. براى آن كه اولا برگ دولتى كه بى تاريخ نيست و با يك نظر معلوم مى شود كه وقت آن گذشته است و اگر بر فرض محال هم بى تاريخ باشد، مأمور مى گويد كه اين برگ اعتبار ندارد. گذشته از آن، پرونده در اداره مربوطه بود و بايد هر سال اسم ايشان بيرون بيايد و ايشان را احضار نمايند. اين قصه را ايشان چند سال قبل براى من نقل كرد. پس از آن گفتم: وجود امام زمان(عليه السلام)نزد من مانند روز روشن است».

شفاى كسى كه لال شده بود

اين جانب «ع ـ م» فرزند حسين، ساكن شاهرود، در اثر اصابت ضربه اى به جمجمه ام بى هوش شدم و به بيمارستان منتقل و بعد از 48 ساعت به منزل انتقال يافتم; در حالى كه در اثر آن ضربه، قوه گويايى خود را از دست داده و لال شده بودم. به چند دكتر در تهران و شهرستان ها مراجعه نمودم، ولى نتيجه اى حاصل نشد. تصميم گرفتم براى زيارت به قم بيايم و در شب چهارشنبه([1] ) براى شفا به مسجد مقدّس جمكران مشرف شوم. به حمدللّه موفق شدم و صبح چهارشنبه براى اداى نماز صبح از خواب بيدار شدم و در حالت لالى، مثل قبل، رو به قبله ايستادم كه نماز بخوانم. ناگهان در وسط نماز متوجه شدم كه مى توانم حرف بزنم. به بركت عنايت امام زمان(عليه السلام)زبانم باز شد و بقيّه نماز را با حالت عادى خواندم.

شفاى دست هاى فلج شده

آقاى «خ»، يكى از خدمتگزاران مسجد مقدّس جمكران مى نويسد:

«اغلب شب ها به اقتضاى كار روابط عمومى تا صبح بيدار مى ماندم، ولى آن شب به خاطر خستگى زياد براى استراحت رفتم كه خوابم نبرد. بى اختيار به روابط عمومى مسجد برگشتم تا به اوضاع سركشى كنم. به مسجد مردانه كه بنّايى مى كردند، رفتم. يكى گفت: مى گويند در مسجد زنانه زير زمين كسى شفا گرفته است.

گفتم: اطلاع ندارم. و از روابط عمومى با مسئول مسجد زنانه تماس گرفتم كه تأييد كرد.

گفتم كه به هر وضعيّتى كه هست ايشان را براى مصاحبه به روابط عمومى راهنمايى كنند. چند دقيقه بعد، خانم شفا يافته در معيّت چندين زن كه او را محافظت مى كردند تا از هجوم جمعيت در امان باشد به مركز روابط عمومى آمد. زن شفا يافته به شدّت خسته به نظر مى رسيد. چون جمعيت زيادى از خانم ها براى تبرّك به او هجوم آورده بودند. با اين كه درهاى روابط عمومى بسته بود، زائرين از دريچه كوچك، مرتب اشياى مختلفى را براى تبرك شدن به داخل پرتاب مى كردند.

به ايشان گفتم كه خودش را معرفى كند. گفت: «ط ـ ج» فرزند عبدالحسين، شماره شناسنامه 29، ساكن مشهد مقدّس هستم و در خيابان خواجه ربيع خانه داريم. انگشتان هر دو دستم فلج بود; سه انگشت دست راست و انگشتان دست چپم به هم چسبيده بود كه قادر به انجام هيچ كارى نبودم. علت بيمارى ام اين بود كه وقتى پانزده سال قبل، خبر مرگ برادرم را به من دادند به حالت غش افتادم. وقتى به هوش آمدم، متوجه شدم كه دست هايم فلج مانده است. شوهرم كه فرد ملاّكى بود، پس از اين واقعه با زن ديگرى ازدواج كرد و بچه هايم را هم از من گرفت. اين اوضاع به وضع جسمى و روحى من لطمه شديدى وارد آورد. در طول اين پانزده سال به دكترهاى زيادى مراجعه كردم; از جمله دكتر مصباحى كه مطب او در خيابان عشرت آباداست و دكتر حيرتى كه مطب او نيز در خيابان عشرت آباد است و دكتر رحيمى كه در بيمارستان بنت الهدى كار مى كند.

همچنين در تهران هم براى فيزيوتراپى در بيمارستان شفا يحيائيان نوبت گرفته بودم كه به علت كمبود بودجه نتوانستم بروم. قبل از آمدن به قم، پيش دكتر برزين نرواز رفتم و چند بار دستم را زير برق گذاشتم، ولى سودى نداشت و دردى نيز همراه بى حسى توى دستم بود كه هميشه قرص مسكن مى خوردم.

چند روز قبل به اتفاق سه نفر از خانم ها از مشهد عازم زيارت حضرت عبدالعظيم(عليه السلام) شديم. سپس براى زيارت به طرف قم و مسجد جمكران راه افتاديم و به منزل دامادم كه اهل شيروان و ساكن قم است، رفتيم تا به مسجد جمكران آمديم و پس از به جا آوردن آداب مسجد در مجلس جشنى كه به مناسبت «عيدالزهرا» بود، شركت كردم. مجلس با شادى و سرور توأم بود و معنويت خاصى داشت و پس از اجراى برنامه و خواندن دعاى  توسل منقلب شدم و بى اختيار عرض كردم: آقا، امام زمان! من شفا مى خواهم.

حالت عجيبى داشتم. ناگاه احساس كردم نورهايى عجيب را از دور و نزديك مى بينم. متوجه شدم كه انگار دارند انگشتان و دست هايم را مى كشند. دستم صدا مى كرد. فهميدم شفا گرفته ام».

] يكى از خانم هايى كه همراه آن زن آمده بود، گفت:

«من بغل دست اين خانم بودم كه متوجه شدم ايشان سه مرتبه گفت: يا صاحب الزمان! و دست هايش را در هوا تكان داد و صورتش كاملا برافروخته شد».

] موضوع را از خانم «ز ـ ك»، فرزند رضا كه از همراهان ايشان و در خيابان خواجه ربيع سكونت دارد، جويا شديم كه گفت:

«من ايشان را كاملا مى شناسم و پانزده سال است كه دست هايش فلج است».

 

شفاى زن سرطانى

خانم «ن ـ پ» 27 ساله، متأهل و ساكن تهران، سرآسياب و همسر آقاى «ا ـ ز» سرپرست مكانيك ماشين هاى سنگين شركت هپكو.

بيمارى: سرطان كبد و طحال.

پزشك معالج: دكتر كيهانى متخصص سرطان در بيمارستان آزاد.

نقل از پدر نامبرده، آقاى «ع ـ پ»

«مدتى بود كه دخترم هر روز لاغر و نحيف مى شد تا اين كه موجب ناراحتى ما شد. ابتدا او را نزد دكتر سيد محمّد سه دهى برديم. ايشان پس از انجام معاينات گفت: كار من نيست. بايد او را پيش دكتر كيهانى ببريد.

وقتى به آقاى دكتر كيهانى مراجعه كرديم، ايشان بلافاصله او را در بيمارستان آزاد، بسترى كرد. عسكبردارى هاى متعدد صورت گرفت و از جمله، توسط دكتر كلباسى تكّه بردارى به عمل آمد.

دكتر كلباسى گفت: متأسفانه، كار تمام شده است و زخم سرطان، طحال و كبد را پر كرده است و درمان هم نتيجه اى ندارد و در صورت انجام شدن يا نشدن عمل، مريض شش ماه بيش تر زنده نخواهد ماند. شما هم بى جهت خرج نكنيد، ولى براى دلخوشى شما، پنجاه جلسه، شيمى درمانى مى كنيم.

من همان شب خدمت آقاى «م ـ ح» كه از اعضاى هيأت امناى مسجد مقدّس جمكران است، زنگ زدم و تقاضاى دعا نمودم. هفته بعد هم به مسجد جمكران رفتيم و در آن جا مانديم. من از حضرت مهدى(عليه السلام) شفاى دخترم را خواستم. هيأت محبّان پنج تن آل عباى تهران هم بودند. علاوه بر توسل، نذر گوسفند و وليمه اى را در مسجد جمكران نمودم.

پرونده بيمارى فرزندم را به آمريكا نزد فرزندم كه در آن جا است، فرستادم. او پرونده را به چند نفر از متخصصين سرطان نشان داد. آنها هم نظريه دكتر كيهانى را تأييد نمودند. خلاصه، هر چه توانستنم در اين راه جدّ و جهد كردم. از جمله، بيمارستانى كه در مكزيك با داروهاى گياهى بيماران را درمان مى كند نيز داروهاى گياهى دادند، امّا مثمر ثمر واقع نشد. مهم تر از همه اين كه توسلات خود را به ائمه هدى(عليهم السلام) مخصوصاً حضرت حجّت(عليه السلام) قطع نكردم و به نذر و نيازها ادامه دادم.

جلسه هشتم شيمى درمانى بود كه آقاى دكتر كيهانى با تعجب به من گفت: حاج آقا! چه كار كردى كه ديگر اثرى از زخم ها وجود ندارد؟

عرض كردم: به كسى پناه بردم كه همه درماندگان به آن پناه مى برند; توسل به مولايم صاحب الزمان(عليه السلام) پيدا كردم.

ايشان براى اطمينان، مجدداً عكسبردارى كرد و آزمايشات لازم را انجام داد و شفاى فرزندم را تأييد كرد و گفت: آثارى از مرض وجود ندارد و به لطف امام زمان(عليه السلام) حالشان خوب است و يقيناً شفا گرفته است.

شفاى پسر بچه سنّىِ حنفى

اسم من سعيد است. 12 ساله هستم و حدود يك سال و هشت ماه به سرطان مبتلا بودم و دكترها جوابم كرده بودند. 15 روز قبل، شب چهارشنبه كه به مسجد جمكران آمدم در خواب ديدم كه نورى از پشت ديوار به طرف من مى آيد. ابتدا ترسيدم، امّا بعد خودم را كنترل كردم. آن نور آمد و با بدن من تماس پيدا كرد و رفت. نور آن قدر زياد بود كه نتوانستم آن را كامل ببينم. بيدار شدم و دوباره خوابيدم. صبح كه از خواب بيدار شدم، ديدم كه مى توانم بدون عصا راه بروم و متوجه شدم كه حالم خيلى خوب است. تا شب جمعه در مسجد مانديم. آن شب مادرم بالاى سرم نشسته بود و قرآن مى خواند. احساس كردم كسى بالاى سر من آمد و جملاتى را فرمود كه فهميدم بايد يك كارى را انجام دهم. سه مرتبه هم جملات را تكرار كرد.

به مادرم گفتم: مادر! شما به من چيزى گفتى؟

گفت: نه!

گفتم: پس چه كسى با من حرف زد؟

گفت: نمى دانم.

هر چه سعى كردم تا آن جملات را به ياد بياورم، متأسفانه نشد و تا الآن هم يادم نيامده است.

اهل زاهدان هستم. از منطقه سنّى نشين ايران به مسجد مقدّس جمكران آمده ام تا مولايم مرا شفا دهد. دوست دارم زنده باشم. دوست دارم درس بخوانم. من كلاس پنجم ابتدايى هستم و در مدرسه «محمّد على فايق» درس مى خوانم. يك غده سرطانى در قسمت شانه، لگن و شكمم بود كه روز به روز مرا ضعيف تر مى كرد; نمى توانستم قدم از قدم بردارم. دكترها از درمان من مأيوس شده بودند; بعضى از دكترها هم به مادرم گفتند كه بايد پاى مرا قطع كنند.

از سه ماه قبل كه براى نمونه بردارى مرا عمل كردند، نتوانستم از خانه بيرون بيايم. توى رختخواب افتاده بودم و توانايى راه رفتن نداشتم.

وقتى از همه جا و همه كس مأيوس شديم، مادرم مرا به جمكران آورد. او مطمئن بود كه آقا امام زمان(عليه السلام) به ما جواب رد نمى دهد چون او پسر فاطمه(عليها السلام) است و او گداهاى در خانه خود را دست خالى ردّ نمى كرد.

بله! مادرم مطمئن بود كه مريضى من در قم خوب مى شود.

الآن هم كه همه بيمارى ام بر طرف شده است و امام زمان(عليه السلام) شفايم داده است، احساس واقعاً خوبى دارم. وقتى به دكترها مراجعه كردم، باور نكردند كه بيمارى من بهبود يافته باشد. يكى از دكترها به مادرم گفت كه مرا پيش كدام دكتر برده است؟

مادرم گفت: ما دكتر ديگرى داريم. پسرم را در قم به مسجد جمكران بردم و امام زمان(عليه السلام) او را شفا داد.

پزشك ها گفتند كه حتماً به قم و به جمكران خواهند آمد».

] مادر نوجوان سرطانى شفا يافته مى گويد:

«ببخشيد! من از يك جهت ناراحت و از يك جهت خوشحال هستم و لذا نمى توانم درست صحبت كنم. ناراحتى من اين است كه مجبورم از اين جا بروم و خوشحاليم از آن جهت است كه فرزندم شفا پيدا كرده است. پسرم يك سال و هشت ماه مريض بود. يك سال با درد ساخت و سوخت امّا چيزى به من نگفت تا ناراحتى اش خيلى شديد شد و دردش را اظهار كرد. او را پيش دكترهاى زاهدان بردم. گفتند كه بايد اين بچه را به تهران ببريد. او را به تهران آوردم و نمونه بردارى كردند و گفتند: غده سرطانى است. من بى اختيار شده و به سر و صورتم مى زدم. از آن روز به بعد كه مرض او را فهميدم، خواب راحت نداشتم و نمى دانم شب هاى طولانى را چطور مى گذراندم. خواب به چشمان من نمى آمد. آنچه بلد بودم اين بود كه اول به نام خدا درود مى فرستادم و «الله اكبر» و «لا اله الا الله» مى گفتم. چندين دوره تسبيح «لا اله الا الله» گفتم. بعد! به نام محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و بعد به نام حضرت مهدى(عليه السلام)و بقيه انبياى الهى صلوات فرستادم; وقتى خواب به چشمم نمى آمد، نمى خواستم بيكار باشم.

] مادر! دكترها چه گفتند؟

آنها مى گفتند: الان كه بچه را از بين بردى براى ما آوردى؟ بيمارى پسرت سرطان است و علاجى ندارد.

گفتم: تقصير من نيست. پسرم چيزى به من نگفت.

به پسرم گفتند: چرا چيزى نمى گفتى؟

گفت: من نمى دانستم كه سرطان است.

به هر حال دكترها عصبانى شدند. چهار دكتر ما را جواب كردند. به بعضى از دكترها التماس كردم كه گفتند: شيمى درمانى مى كنيم تا چه پيش آيد.

چند جلسه شيمى درمانى كردند و هنوز او را زير برق نگذاشته بودند كه سعيد را به مسجد جمكران آوردم. وقتى به اين جا آمديم، روز سه شنبه بود. سعيد، شب چهارشنبه، ساعت سه بعد از نصف شب كه تنها بود و من توى مسجد بودم، خواب مى بيند. وقتى من آمدم، ديدم كه او بدون عصا راه مى رود. گفتم: سعيد جان! زود برو چوب را بردار! چرا بدون عصا راه مى روى؟

گفت: من ديگر مى توانم با پاى خودم راه بروم و احتياجى به عصا ندارم. مگر من نيامدم اين جا تا بدون چوب راه بروم؟

من و برادرش گفتيم كه لابد شوخى مى كند، امّا او گفت: من شفا گرفتم و بعد خوابش را تعريف كرد.

برادرش گفت: اگر راست مى گويى، بنشين! سعيد نشست.

گفت: بلند شو! سعيد برخاست.

گفت: سينه خيز برو! رفت.

سعيد كاملا خوب شده بود. الحمدللّه رب العالمين.

من به خاطر اين كه بچه را چشم نظر نكنند و اسباب ناراحتى او را فراهم نكنند، خواستم به كسى نگويم تا بعداً براى متصدّى مسجد نقل كنم. شكر. الحمدلِلّه. بچه را آوردم اين جا، سالم شد و اميد است كه حضرت اجازه بدهد تا از خدمتش مرخص شويم.

] در نوار ويدئويى از اين مادر سوال شد: چرا شما به مسجد جمكران آمديد؟

ـ وقتى در بيمارستان تهران بودم، خواب ديدم كه مرا به اين جا راهنمايى كردند و گفتند: شفاى فرزند تو اين جا است.

] سعيد چند ماه مريض احوال و بسترى بود؟

از شهريور ماه. از شهريور تا آبان ديگر نتوانست راه برود. در زاهدان پدرش او را بغل مى كرد و به اين طرف و آن طرف و پيش دكترها مى برد و در مسافرت هم برادرش كه همراه ما است او را بغل مى كرد. سعيد بعد از نمونه بردارى به كلى از پا افتاد. عكس ها و مدارك همه چيز را نشان مى دهد.

] بعد از شفا هم ا و را پيش دكترها برديد؟

بله! آنها تعجب كردند و گفتند: چه كار كردى كه اين بچه خوب شد؟ گفتم: ما يك دكتر داريم كه پيش او بردم. گفتند: كجاست؟ گفتم: قم، مسجد جمكران. و بعد چند تا از سكه هاى امام زمان(عليه السلام) را به آنها دادم. به خدا دكتر تعجب كرد، دكتر آدرس جمكران را هم گرفت.

] كدام دكتر بود؟

دكتر بيمارستان هزار تختخوابى امام خمينى، آقاى دكتر رفعت و يك دكتر پاكستانى ديگر.

] دقيقاً چه مدت است كه اين جا هستى؟

نزديك يك برج است كه اين جا هستم و بايد حضرت امضا كند و اجازه بدهد تا از اين جا بروم.

] در منطقه شما اكثراً اهل تسنن هستند؟

بله!

] خودتان چطور؟

ما خودمان هم سنى و حنفى هستيم. پيرو دين، قرآن و اسلام هستيم.

] حالا كه امام زمان(عليه السلام) بچه شما را شفا داد، شما شيعه نمى شويد؟

امام زمان (عليه السلام) مال ما هم هست و تنها براى شما نيست.

] در سفرى كه اخيراً به همراه آقاى حاج سيد جواد گلپايگانى جهت افتتاح مسجد سراوان به زاهدان داشتم و جوياى حال اين خانواده شدم به دو نكته آگاهى يافتم.

1 ـ ديدار اين نوجوان با مرحوم آية الله العظمى گلپايگانى و سفارش ايشان به او كه بايد جزو شاگردان مكتب امام صادق(عليه السلام)و از سربازان امام عصر(عليه السلام) شود.

2 ـ مژده دادند كه افراد خانواده اين نوجوان، همه شيعه اثنى عشرى شده اند و اين قصه در نزد مردم آن جا مشهور است.

نذر چهل شب چهار شنبه

بيا بيمار خسته گشته از درد***كه درمانگاه برتر جمكران است

به دارو خانه مهدى گذر كن***دوايش لطف داور  جمكران است([2] )

اهل نوشهر مازندران هستم كه در حال حاضر ساكن تهران و كارمند اداره آموزش و پرورش مى باشم. سال 1374 فرزند 21 ساله ام از ناحيه پا احساس درد شديدى كرد. دكترها مى گفتند كه چيز خطرناكى نيست، بلكه نوعى احساس عضلانى است.

خرداد همان سال، دردِ پا به همه اعضايش سرايت كرد و با سردرد شديدى همراه شد كه در نهايت منجر به فلج شدن تمام بدنش گرديد.

سرانجام بعد از آزمايش ها و معاينه هاى متعدد و سى .تى .اسكن كه در بيمارستان «امام حسين(عليه السلام)» انجام شد، گفتند كه داخل بدن فرزندم ضايعاتى مشاهده شده است كه بايد بسترى شود.

مدتى در آن جا بسترى بود، ولى باتوجه به شدّت و سرعت بيمارى با مشورت پزشكان معالج، او را به بيمارستان «شهداى تجريش» و سپس به بيمارستان «مدرّس» منتقل كرديم. بعد از انجام آزمايش هاى تخصصى اعلام كردند كه او سرطان مغز و استخوان دارد و بيش تر از شش ماه زنده نخواهد ماند.

نمى دانم چرا و چطور، امّا به دلم افتاد كه جگر گوشه ام را به مسجد جمكران بياورم و آوردم و براى شفاى او به آقا امام زمان(عليه السلام)متوسّل شدم. شانزده روز در مسجد بوديم. طى اين مدّت خواب ديدم كه بايد فرزندم را به بيمارستان برگردانم; حتى خودش هم خواب ديده بود كه امام زمان(عليه السلام)يك قرآن به او داده و فرموده بود: «آن را بخوان و ختم كن!»

او را به بيمارستان برگرداندم. دكتر موسوى، فوق تخصص جراحى عمومى با آزمايش هاى مجدد تشخيص داد كه غدّه اى در قسمت لگن وجود دارد كه بايد عمل شود. همان موقع نذر كردم كه چهل هفته، شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران بروم; به اين اميد كه فرزند جوانم بهبود يابد.

عمل جراحى انجام شد، ولى با وجودى كه پزشكان مى گفتند عارضه با عمل جراحى برطرف شده است، امّا فرزندم همچنان فلج باقى مانده بود!

بعد از چند روز، پزشك جراح اعلام كرد كه وضعيت غدّه به گونه اى است كه برايشان مثل يك معمّا شده است; غدّه به صورت توده اى فشرده درآمده بود كه اين مسأله از نظر آنها غير قابل تصوّر بود. او را به قصد توسّل به امام هشتم، على بن موسى الرضا(عليه السلام) به مشهد مقدّس بردم. مدّت يك ماه كه در جوار پاك آن حضرت بوديم، آمدن به مسجد مقدّس جمكران را در شب هاى چهارشنبه ترك نكردم و هر هفته از مشهد به قم مى آمدم.

بعد از مدتى به تهران برگشتيم و طبق توصيه پزشك ها شيمى درمانى را شروع كرديم كه اين كار هم نتيجه اى نداد، امّا با عنايتى كه در خواب به فرزندم شده بود، همچنان به معجزه اى از طرف حضرت ولى عصر(عليه السلام)اميدوار بوديم و شب هاى چهارشنبه به مسجد مقدّس جمكران مى آمدم كه با تمام شدن چهل هفته، نتيجه گرفتم و فرزندم شفا گرفت! در حالى كه پزشكان از ادامه حيات فرزندم مأيوس شده بودند، ولى به لطف خدا و عنايت حضرت ولى عصر(عليه السلام) فرزندم بعد از گذشت چند سال در صحت و سلامت زندگى مى كند.([3] )

] دكتر محسن توانانيا، پزشك دارالشفاى حضرت مهدى(عليه السلام)، درباره شفاى ط .م اظهار مى دارد:

«بيمار مورد نظر در تاريخ 14/7/1375 در سن 21 سالگى به علّت درد شديد در ناحيه لگن و پا به بيمارستانى در تهران مراجعه كرده است. بيمار سر درد پيشرونده اى هم داشت; طورى كه به سختى راه مى رفت و مجبور به استفاده از عصا شده بود. در بررسى هاى انجام شده از طريق سى .تى .اسكن، توده هايى در داخل لگن مشخص شده بود كه با بررسى بيش تر ثابت شد كه دردهاى شديد بيمار ناشى از انتشار بدخيمى از استخوان ها در ساير قسمت هاى بدن بوده است.

بعد از انجام جراحى نتيجه به تومور بدخيم و درگيرى استخوان ها منتهى گرديد كه معمولا در اين موارد پيشرفت بيمارى چنان سريع است كه حتى با بهترين اقداماتِ درمانى، طول عمر بيمار كوتاه خواهد بود; در حالى كه در بررسى هاى به عمل آمده از بيمار مورد نظر كه دو سال بعد، به وسيله سى .تى .اسكن انجام شد، هيچ اثرى از بيمارى در هيچ نقطه اى از بدن او مشاهده نشده است.

] نظر كارشناسى خانم دكتر اديبى در مصاحبه اى با امور فرهنگى مسجد مقدس جمكران:

واحد ارشاد: با توجه به تخصص حضرتعالى و بررسى هايى كه روى پرونده بيمار مذكور انجام داده ايد، لطفاً بفرماييد كه مداواى اين گونه بيمارى به صورت طبيعى چند درصد امكان دارد؟

دكتر اديبى: اين بيمارى وقتى به صورت گسترده و به اصطلاح ما «متاستان» شده باشد و درگيرى هاى گوناگون در نواحى مختلف ايجاد كرده باشد، انتظار مى رود كه حتّى با بهترين درمان ها طول عمر بيمار خيلى كوتاه باشد، ولى در مورد ايشان شفا تحقق يافته است.

واحد ارشاد: فرموديد كه درمان طبيعى اين بيمار امرى غير عادى بود، آيا مورد خاصى در پرونده ايشان ملاحظه ننموديد؟

دكتر اديبى: همان طور كه خدمتتان عرض كردم، وقتى اين پرونده را مطالعه مى كردم با توجه به اين كه در تشخيص بيمارى هيچ ترديدى نبود و توسط پاتولوژيست بررسى شده بود، بنابراين فكر نمى كنم هيچ ترديدى در تشخيص اين بيمارى وجود داشته باشد. لذا با توجه به اين كه آزمايش ها نشان مى دهد مراكزى از قسمت هاى مختلف بدن بيمار باهم درگير بوده اند، يقيناً مسأله درمانش يك پديده طبيعى نبوده است.([4] )



عطش نگاه

عطش نگاه

 

نام شفايافته : زهرا. غ

نوع بيماري : تومور استخوانی- درد کلیه و کم سویی چشم

 

 

شوهرم گفت:

-          چیز مهمی نیست. یک سرماخوردگی معمولی است که انشااله زود خوب می‌شی.

گفتم:

-          این حرف توست یا تشخیص دکتر؟

تو فکر رفت. کمی تامل کرد و سپس جواب داد:

-          معلومه. تشخیص دکتره. گفت خیلی زود خوب میشی.  فقط باید کمی استراحت کنی. همین.

در چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

-          واقعا همین؟ یعنی باورکنم که این تب و درد و لرز شدید، فقط یک بیماری معمولی است؟

نگاهش را از چشمانم دزدید و در حالیکه حواسش را با تاریک و روشن کردن کرکره پنجره مشغول کرده بود، گفت:

-          آره. باور کن.  غیر از این نیست. نباید بترسی. بیم اگه به دلت بیفتد، بدتر از بیماری است. مرضِ ترس مثل موریانه از تو می خوردت. خورد و خمیرت می کند. تو که اینقدر ترسو نبودی. بودی؟ چیزی نیست که بترسی. مگه تا بحال سرما نخوردی؟ چند تا قرص و آمپول و کمی استراحت حالتو جا می‌یاره.

قیافه باورپذیری به خود گرفته بود و اصرار داشت تا حرفش را بپذیرم. نمی دانست که من از همه چی با خبرم و همه حرفهای او را با دکتر شنیده ام. صبح وقتی دکتر به بالینم آمد و گمانش بود که من در بیهوشی هستم، در مورد بیماری‌ام با شوهرم صحبت کرد.

-  متاسفانه همسرتان دچار یک تومور بدخیم استخوانی شده‌است. 

-  ولی من تصور می کردم که این فقط یک سرما خوردگی ساده است.

- خیر. این بیماری را ساده نگیرید. درسته که همسرتان ابتدا دچار یک سرماخوردگی معمولی شده‌است، ولی به علت بی‌توجهی ایشان و عدم درمان به موقع، همان بیماری بظاهر ساده، تبدیل به یک تومور استخوانی بدخیم شده‌است.

-  حالا چاره‌اش چیه دکتر؟ آیا درمان دارد؟

- بله.  باید زودتر اقدام کنید وگرنه گسترش بیماری باعث آسیب رسانی به کلیه‌ها خواهد شد. اگر درمان بموقع صورت نگیرد و مرض پیشرفت بیشتری داشته باشد، ابتدا کلیه‌ها از کار می افتد و سپس امکان کوری بیمار هم هست.

به شوهرم چیزی نگفتم. ‌خواستم تا در خیال خوش باورانه‌اش، نسبت به بی‌خبری من از وخیم بودن حالم، بماند. اما این حقیقت بد و آگاهی من از  بیماری خطرناکم، مرا با دیو ترسی بزرگ روبرو کرد. دیوی که هر لحظه بر من ظاهر می‌شد و با چهره کریه خود، مرگ را در برابرم می نمایاند.

بیماری‌ام از یک روز سرد زمستانی آغاز شده بود. آن‌روز با آنکه لباس گرمی بر تن نداشتم، برای انجام کاری از منزل بیرون رفتم. سوز سردی که می وزید، لرز را بجانم ریخت و وقتی بخانه برگشتم، تب شدیدی همه تنم را گر داد. با خود گفتم این سرماخوردگی هم مثل همه سرماخوردگی‌ها با یک پیاله سوپ و چندتا قرص و یک بخور آب گرم، خوب خواهد شد. با این خیال پوچ به نزد دکتر نرفتم و با نسخه خودم، بیماری‌ام را درمان کردم. نسخه‌ای که سخت به ضرر من تمام شد و چهره کریه مرگ را دربرابرم نمایان ساخت.  

روزهای زیادی را در بیمارستان بستری بودم، اما آگاهیم از علت دردی که می‌کشیدم، حال مرا بد و بدتر کرد. کم کم بیماری، شدت وخامتش را نمایاند و حرفهایی که از  دکتر شنیده بودم، جامه عمل پوشید. ابتدا کلیه هایم از کار افتاد و سپس سوی چشمانش تقلیل پیدا کرد.  حالا دیگر همه اشیا را تار و ناواضح می دیدم.  شوهرش مدام در کنارم بود و مثل پروانه دورم می چرخید. اما من شاهد بودم که او هم مثل شمع در کنار من می سوخت و آب می شد.

شبی در خواب دیدم که به زیارت رفته‌ام. در لحظه‌های بودن در آن زیارتگاه که جا و مکانش را نمی دانستم، حس خوب سلامت به سراغم آمد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم پر از حس انتظار گفتن بودم. تا شوهرم به ملاقاتم بیاید، چند بار خواسته‌ام را در ذهن مرور کردم و حرفهای گفتنی با شوهرم را در دلم تکرار نمودم. وقتی او به بالینم آمد از دیدن چهره شاداب و لبخندی که بر لب داشتم غرق در تعجب شد.

      -  چه خبره؟ خندان می بینمت.

-  می خواهم از تو یک خواهش بکنم. دوست دارم جوابت مثبت باشد.

- بگو. سراپا گوشم.

- اول باید به مثبت بودن جوابت اطمینان داشته باشم.

- آخه تا ندانم درخواستت چی هست، چطوری جواب مثبت بدهم؟

- دلم هوای زیارت کرده. دوست دارم با هم برویم مشهد.

از شنیدن پیشنهادم در فکر رفت. شاید با خود می اندیشید که چگونه می تواند همسر مریضش را به زیارت ببرد؟ آیا دکتر چنین اجازه‌ای به او خواهد داد ؟ تشویشش را که در سکوت طولانی‌اش دیدم. گفتم:

- اجازه بیمارستان با من. تو فقط قبول کن که مرا همراه خودت ببری. هم زیارتی می کنیم و هم طلب شفایی. چطور است؟

در یک تصمیم‌گیری سخت قرار گرفته بود. مِن و مِن کرد و گفت:

     -  حالا... ببینم دکتر چه می گوید. بعید می دانم که اجازه بدهد. تو حالت مساعد نیست. شاید سفر برایت ضرر داشته باشد. با دکتر صحبت می‌کنم.  اگر اجازه داد بعد تصمیم می گیریم.

در صدا و نگاهش تردید موج می زد. برای آن‌که تردید را از ذهنش دور کنم، ماجرای خوابی را که دیده بودم برایش گفتم. لحظاتی خیره در نگاهم ماند و سپس پر از لبخند شادمانی شد. با فریاد گفت:

- موافقم. 

و درحالیکه به سمت در می رفت، ادامه داد:

-  پس من می‌روم تا بلیط تهیه کنم، اجازه گرفتن از دکتر هم با خود تو باشد.

با لبخند دور شدنش را تا پیچ انتهای سالن که از نگاهم دور می شد، نگریستم. دکتر از اتاقش بیرون آمد و جای او را در قاب چشمانم گرفت. جلو آمد و وارد اتاقم شد و حالم را که بهتر دید لبخندی زد و پرسید:

-  چه خبر شده؟ همسرتان را دیدم که با شتاب از جلوی اتاقم رد شد. شما را نیز بهتر از هر روز می بینم. اگر خبر خوشی به شما رسیده‌است به من هم بگویید.

ماجرا را برای دکتر توضیح دادم و از او خواستم تا  با سفر ما به مشهد موافقت کرده و برگه ترخیص مرا بنویسد.

کمی فکر کردو گفت:

-  اشکالی ندارد. شوهرتان که برگشت، به او بگویید تا به نزد من بیاید که اقدامات ترخیص شما را فراهم کنیم.

فردای آنروز ما در راه سفر به مشهد بودیم. دشت خشک، آفتاب زرد پاییز را  با عشق در آغوش گرفته بود.  قطار زوزه کشان در دل کویر می تاخت و جلو می رفت. همسرم غرق در اندیشه‌ای مبهم، به دشت خیره شده بود و سایه قطار را که چونان ماری بر سینه کویر می خزید، دنبال می کرد.

نمی دانستم تعبیر خوابی که دیده‌ام چیست و این سفر چه سرانجامی دارد. تنها به امید دل بسته بودم و خیالم را به این باور شاد پیوند داده بودم: شفا.

به مشهد که رسیدیم، بدون هیچ معطلی زیارت رفتیم. پشت پنجره فولاد بست نشستم و دلم را بخدا دادم:

-  خدایا. با امید آمده‌ام. این آرزو را در دل و ذهن من نمیران. می دانم که هر چه مقدّر است، آن خواهد شد. امااین را هم می دانم که تقدیر نیز در دستان توست. تقدیر مرا بر شفا قرار بده و به جوانیم رحم کن. من این امام را واسطه خود با خدایم قرار داده‌ام، تا اگر من آبرویی نزد تو ندارم، تو به آبروی این عزیز خواهشم را برآورده سازی. در این واگویه های دل با خدا بودم که خوابم برد. در خواب خودم را گمشده در بیابانی برهوت دیدم. به هر سو می دویدم، تاریکی بود و سیاهی. فریاد کمک سر دادم. اما هیچ گوشی صدایم را نمی شنید. ناگهان از دور نوری پدیدار شد. گویی کسی با فانوس یا چراغی در دست جلو می آمد. نور پیش آمد و همه صورتم را در بر گرفت. از تابش آن بدنم گرم شد. حس کهولت و درد از تنم خارج شد. کم‌کم صدای آرامش‌بخشی در گوشم طنین انداز شد. صدایی که موسیقی لذتبخشی داشت و چون حریر، لطیف بود. از شنیدن این هارمونی زیبا به وجد آمدم و همچون غنچه بهاری شکفتم..  خودم را در باغی پر از گل و ریحان دیدم. خوب که نظر انداختم، کودکی خویش را دیدم که در میان درختان پر از گل، در حال دویدن است. سالم و شاداب. صدای بلبلان و قناری‌ها، لذت پرسه زدن و دویدن در باغ را دوچندان کرده بود. صدای باغ خود را به همهمه‌ای عاشقانه داد. گوشم از ذکر و دعا و نیایش پر شد. چشم که گشودم. خود را در صحن و چشت پنجره پولاد دیدم. نگاهم کدر نبود. صاف و ذلال و پاک، چون آیینه. نگاهم را درپی یافتن همسرم به اطراف چرخاندم. او را کمی آنسوتر از خود در حال نماز دیدم.  نگاهم را از روی همسرم به آسمان دادم و پرواز کبوتران در طواف حرم را به دیدگانم کشیدم. گویی نگاهم عطش دیدن داشت.

 

 

 

 

کوهنوردهای کشته شده در کوههای اورست















مخوف ترین قاتل ایرانی

علی اصغر بروجردی معروف به اصغر قاتل (زاده ۱۲۷۲ خورشیدی - مرگ ۱۳۱۳ خورشیدی) اولین قاتل زنجیره‌ای ایران به حساب می‌آید. قربانیان وی را اکثراً کودکان تشکیل می‌دادند که او در اغلب موارد به آنها تجاوز می‌کرده‌ است. طی مدتی که در عراق زندگی می‌کرده ۲۵ کودک را به قتل رسانده و پس از مدت‌ها زندان و پس از آخرین قتل در عراق به ایران می‌گریزد و در ایران هم مرتکب ۸ قتل می‌شود.


وی در تاریخ ششم خرداد ۱۳۱۳ در تهران محاکمه و در ششم تیر ماه همان سال به دار آویخته شد. اصغر قاتل، عامل قتل بیش از ۳۳ پسر خردسال و نوجوان به عنوان اولین قاتل زنجیره‌ای ایران شناخته شده است؛ جنایات وحشیانه وی تنها به داخل کشور محدود نشد و تا کشورهای مرزی نیز پیش رفت.


کودکی

علی اصغر در خانواده‌ای بزرگ شد که سابقه دزدی و قتل و بدنامی داشت. پدربزرگ وی زلفعلی راهزن بود و در منطقه بروجرد، ملایر و عراق (اراک) اقدام به چپاول کاروانها می‌کرد که گاه منجر به کشته شدن کاروانیان نیز می‌شد.

پدر علی‌اصغر، علی‌میرزا نام داشت که دزد و قاتلی بنام بود. علی میرزا از راهزنان و جنایتکاران معروف دوران بود بگونه‌ای که مشهور است او بیش از ۴۰ مسافر و عابر را با دست خود به قتل رساند. بدنامی وی و تحت تعقیب بودنش وی را مجبور کرد که به بغداد مهاجرت کند و زن و فرزندان خود را نیز به همراه‌ خود ببرد.[۲] اما علی میرزا از راهزنان معروف راه مشهد بود که به دست فوج قزاق در ایران به قتل رسید و بعدها زن وی همراه با فرزندانش به بغداد رفتند.

علی‌اصغر به سال ۱۲۷۲ خورشیدی در بروجرد به دنیا آمد.[۴] اما [۲] محل تولد وی را محله عودلاجان تهران می‌نویسد. وی دو برادر با نام‌های رضا و تقی و یک خواهر داشته‌است. علی اصغر از مادرش شنیده بود که پدرش علی میرزا، سرباز بوده و در یکی از جنگ‌ها کشته شده‌است. خانواده علی اصغر به بهانه زیارت کربلا به عراق می‌روند و در بغداد ساکن می‌شوند.

یکی از برادران علی اصغر در بغداد قهوه خانه‌ای برپا می‌کند و علی اصغر هم ابتدا نزد برادرش مشغول به کار می‌شود. وی بعدها به فروش آجیل و تنقلات به کودکان و دانش آموزان پرداخت و از همین راه به اغفال آنان دست زد.

جنایتهای اصغر قاتل در عراق

علی اصغر با فروش تنقلات به کودکان و نوجوانان با آنان طرح دوستی می‌ریخت و کم کم با وعده‌هایی آنها را به خلوتی می‌کشید و به آنان تجاوز می‌کرد یا آنها را مورد اذیت و آزار قرار می‌داد. نخستین بار در سن ۱۴ سالگی به علت اذیت و آزار کودکان در بغداد دستگیر شد و به زندان افتاد. اما کمی سن وی باعث شد تا خطر وی جدی گرفته نشود و با رضایت والدین کودکان آزاد شود.

وی مجدداً به فروش آجیل و تنقلات به کودکان مدرسه‌ای روی آورد. با مشخص شدن آزاررسانی وی به ۵ کودک در بغداد، علی اصغر محکوم به ۹ سال حبس شد. وی از سن ۲۷ سالگی برای در امان ماندن از دست پلیس و دادگاه، تصمیم گرفت بعد از تجاوز به طعمه‌های خود آنان را سر به نیست کند. به این ترتیب وی تا پایان اقامت خود در عراق ۲۵ کودک و نوجوان را به قتل رساند. به اعتراف خودش هنگامی که آخرین کودک را در بغداد می‌کشت توسط کودک دیگری دیده شد به همین علت به سرعت و برای همیشه از عراق فرار کرد و روانه ایران شد.

وی در مورد جنایاتش در عراق می‌گوید:

درعراق در قهوه‌خانه برادرم هر چه پول‌ می‌گرفتم خرج اطفال می‌کردم. مدتی هم در مساجد، آجیل می‌فروختم و با اطفال رابطه‌ برقرار می‌کردم تا این که به علت فریب دادن ۵ بچه از فرزندان متمولین آنجا و فریب دادن آنها، نه سال حبس کشیدم. پس از آزادی، از برادرم خواستم که برایم زن بگیرد ولی قبول نکرد. دیگرهمیشه با اطفال بودم تا این که یک شب یک شاگرد نجار به نام حسن را فریب دادم با پنج نفر دیگر به او تجاوز کردیم به خاطر همین دو سال حبس کشیدم و از طرف محکمه تحت نظر پلیس بودم. هر شب پلیس در خانه می‌آمد و بودن مرا در خانه کنترل می‌کرد، تصمیم گرفتم به هر پسری‌ که تجاوز می‌کنم، او را به قتل برسانم در بغداد ۲۵ پسر را سر بریدم اغلب جنازه را در شط غرق‌ می‌کردم، برخی را هم به قدری ماهر شده بودم که از سر بریدن هیچ آثاری نمی‌گذاشتم آخرین‌ بچه را که می‌کشتم کودک دیگری مرا دید و به‌ طرف شرطه دوید که من از همانجا به ایران فرار کردم.

جنایتهای اصغر قاتل در ایران

با فرار از عراق به ایران، اصغر در کاروانسرای رضاخان در تهران ساکن شد و مشغول به کارهای دوره گردی و به‌ویژه بامیه فروشی شد. به این ترتیب، وی باز هم امکان تماس با کودکان و نوجوانان را پیدا نمود. طعمه‌های وی این بار بیشتر نوجوانان شهرستانی بودند که برای یافتن کار به تهران آمده بودند. وی در مدتی کوتاه هشت نفر را در تهران کشت و جنازه‌های آنها را در جنوب تهران رها ساخت. کشف جسدهای مثله شده این نوجوانان در کوره‌ها و قناتهای منطقه شترخان باعث ترس و وحشت فراوان در تهران شده بود.

نحوه دستگیری

دهم دیماه ۱۳۱۲ در یک قلعه خرابه در بیابان شترخان در جنوب تهران، چوپان نوجوانی سر بریده شده‌ی کودکی را می‌یابد و سراسیمه این خبر را به اهالی روستای نجف آباد در همان نزدیکی می‌رساند. ماموران اداره تامینات (آگاهی) تهران با حضور در محل جسد کودک و نیز دو جسد دیگر را می‌یابند که همگی کمتر بیست سال سن داشته و در دو هفته گذشته کشته شده بودند.

در بیست و سوم بهمن همان سال در فاصله کمتر از دوماه، جمجمه جوان دیگری در میدان جلالیه (پارک لاله) پیدا می‌شود اما تلاش برای یافتن جسد وی بی نتیجه می‌ماند. پنج روز بعد جنازه فردی سی ساله در قنات امین‌آباد منطقه دولت آباد کشف می‌شود که بدون سر می‌باشد.

با ایجاد جو رعب و وحشت در تهران، پلیس (نظمیه) و دادگستری (عدلیه) به تلاش جدی برای یافتن سرنخی از قتلها مشغول می‌شوند. سردار تیمورخان مفتش باتجربه تامینات تهران مامور پی گیری قتلهای زنجیره‌ای در جنوب تهران شد. ماموران با اجیر کردن چند چاه کن، به تلاش خود برای یافتن جسد یافت شده در قنات ادامه دادند.

آنها در روز پنجشنبه ۱۰ اسفندماه ۱۳۱۲ در حوالی چاه‌های قنات امین آباد، به مردی میانسال در بیابان بر خوردند که یک پیت حلبی و یک پشته حمالی همراهش داشت. ماموران از وی و شغلش می‌پرسند. وی ادعا کرد که بامیه فروش است و پیت هم ابزار کار اوست. ماموران در ابتدا به وی شک نکردند اما با تفتیش پیت متوجه لباسهای خونین و یک کارد خونین می‌شوند. وی ادعا می‌کند که پیراهن و شلوار را از بازار حرم عبدالعظیم خریده و کفش و کلاه را یافته‌است. پیت و سینی و بقیه چیزها هم وسایل کار اوست. اما ماموران از پاسخ وی قانع نشده و به این ترتیب مرد بامیه فروش دستگیر و برای استنطاق به کمی‌سری و سپس به تامینات تهران برده می‌شود به این ترتیب اصغر قاتل دستگیر می‌شود.

ماموران به محل زندگی علی اصغر در کاروانسرای رضاخان می‌روند و با پرس و جو از همسایه‌ها متوجه می‌شوند شب پیش از آن پسر بچه‌ای که علی اصغر وی را برادر خود معرفی می‌کرده، شب را در اتاق او خوابیده‌است. آن‌ها لباس‌های به دست آمده را شناسایی و متعلق به همان نوجوان معرفی می‌کنند.

محاکمه و اعترافات

پس از چند سری بازجویی علی اصغر اقرار می‌کند که لباس‌ها مربوط به نوجوانی است به نام علی است که اصغر در ابتدا برای وی سینی و بامیه خریده تا در کنار او کار کند اما با گریختن وی، اصغر مجدداً وی را یافته و پس از تجاوز، وی را به قتل رسانده‌است. در نهایت علی اصغر به انجام هشت قتل در ایران و بیست و پنج قتل در عراق و تجاوز به مقتولان و دیگر کودکان اقرار کرد.

دادگاه اصغر که اکنون دیگر به اصغر قاتل مشهور شده بود، در خرداد و تیرماه ۱۳۱۳ تشکیل شد. جرم وی تجاوز و قتل ده‌ها کودک و نوجوان ذکر شد. سرانجام دادگاه وی را به نه سال حبس و نیز اعدام محکوم کرد که با اعتراض علی اصغر، رای به دیوان عالی تمیز رفت که در آنجا نیز حکم وی مجدداً تائید شد. علی اصغر در توجیه جنایت‌های خود گفت:

این‌ها یک عده بی پدر و مادر هستند؛ بی سروپا و خوشگل‌اند. وقتی که ریش آنها درآمد، دزدی می‌کنند. من با این‌ها دشمنی دارم. این‌ها دشمن مملکت هستند. به این جهت آن‌ها را کشته‌ام. من در خارجه که بودم از این‌ها خیلی بودند و خیلی از آن‌ها را کشتم. اینجا هم که آمدم، دیدم در اینجا هم هستند و آن‌ها را می‌کشتم.

اعدام

سرانجام در سحرگاه روز چهارشنبه ششم تیر ۱۳۱۳ حکم اعدام وی در میدان توپخانه در جلوی تشکیلات نظمیه مملکتی اجرا شد. وی ابتدا شوخ و سر حال بود اما با مشاهده طناب دار در هم شکست و بنابر اظهارات حاضران گفت در صورت آزادی دو گوسفند برای قربانی نذر خواهد کرد. وی پس از فراخوانده شدن به سمت دار با اعتراض گفت: «من چند ولگرد و مجهول الهویه را کشتم، شما به‌خاطر آن‌ها مرا می‌کشید؟»

بنا بر نوشته کتاب چاه بابل نوشته رضا قاسمی، اصغر قاتل پیش از اعدامش گفته «بنده در تمامِ عمر آرزویم این بود که سرم را بر فراز ببینم و دیگران را زیرِ پا. خب حالا طناب دار را که بالا بکشند به آرزویم رسیده­ام.» رئیس زندان دستور می‌دهد وی را وارونه دار بزنند. سنگ بزرگی را با ریسمان به گردنش بسته و وی را از پاهایش آویزان کردندالبته این سخن که وی را وارونه دار زدند دروغی بیش نیست. در وبگاه مشرق نیوز تصویری است متعلق به اعدام وی که کاملا معمولی و با طناب دار بر گردن مشاهده می‌شود.



اصغر قاتل، پیش از قتل های نوجوانان در تهران، 25 نفر را در عراق کشته بود؛ در مجموع 33 قتل.

اولین قربانی علی اصغر بروجردی در تهران، نوجوان 13 ساله ای بود، روزنامه اطلاعات در گزارش از اعترافات اصغر قاتل از قتل این نوجوان ولگرد در سال 1312 منتشر کرد:

"این نوجوان در چند نوبت تقریبا 8 ریال از من گرفته بود و وعده کارهای خلاف اخلاق می داد تا اینکه چند روز قبل از ماه رمضان او را در مسجدشاه دیدم و به او گفتم تاکنون مبلغی پول گرفته یی اما من چیزی نفهمیده ام بیا با هم برویم و من 4 ریال دیگر به تو خواهم داد. آن پسر راضی شد و همراه من آمد تا از دروازه ماشین بیرون رفتیم او را به خرابه شترخان بردم و ناگهان با مشت به پهلوی او زدم به وی تعرض کردم و چون خیال می کردم اگر به هوش بیاید شاید از دست من شکایت کند دو مشت دیگر به شکمش زدم و او بیهوش شد سپس با چاقو سرش را بریدم . در آن لحظه که مشغول بریدن سر بودم به هوش آمد و گریه و التماس کرد اما من توجهی نکردم و پس از قتل جنازه را در همان محل با پیراهن سفید و شلوار پاره پاره دفن کردم و از طریق دروازه حضرت عبدالعظیم به شهر بازگشتم."

تقریبا تمام 8 قربانی اصغر قاتل در تهران، به همین روش کشته شدند. او در مورد یکی دیگر از قربانیانش چنین اعتراف کرد: "پس از فریب طفل 14 ساله او را به طرف دروازه حضرت عبدالعظیم بردم و در میان راه چون خسته شده بود با اتومبیل تا کار ماشین رفتیم و من در آنجا برایش نان و حلوا خریدم ، خورد و سپس به طرف سید ملک خاتون رفتیم و در یک گودال به وی تجاوز کردم و در یک لحظه با مشت به شکمش زدم و پسربچه روی زمین افتاد در همین هنگام چاقو را کشیدم ، سرش را بریدم و بدنش را در همان گودال و سر را در گودالی دیگر دفن کردم."

و همچنین "شش، هفت روز پس از آن قتل از حمالی مراجعه می کردم که پسربچه یی را دیدم و از او پرسیدم کس و کاری داری گفت خیر، سپس مقصودم را به وی گفتم و او قبول کرد من هم دو قران به او دادم تا با آن ناهار بخورد اما او هم رفت و دیگر بازنگشت روز بعد او را در خیابان امیریه دیدم و به خرابه بردمش به وی نیز تعرض و رهایش کردم . فردا صبح دوباره دنبال او رفتم اما نتوانستم وی را پیدا کنم روز بعد مجددا او را دیدم و همراه خود بردم .

دو روز بعد باز هم پسرک را ملاقات کردم و او یک قرانی را که از من طلب داشت مطالبه کرد پس از کمی گفت وگو هر طوری بود دوباره او را همراه خود بردم از خیابان پهلوی به پشت جلالیه رفتیم در آنجا بود که وی 8 قران از من خواست و وقتی من این پول را به او ندادم گفت به آژان شکایت می کند. همین که این را گفت فورا لگدی به او زدم و لباس هایش را کندم و با چاقو سر وی را بریدم . جسد را همانجا پای دیوار گذاشتم و سرش را هم در محل دیگری دفن کردم."


روزنامه اطلاعات در شماره 2140 روز 17 اسفندماه سال 1312 درباره او نوشت:

"هر جنایتی ولو هر مدتی از آن بگذرد روزی طبیعت آن را در معرض انظار عامه خواهد گذاشت . جرم و جنایت خود علایم و آثاری دارد که در نظر جانی و مجرم مجهول است ولی در نظر آنهایی که سیر عملی آنها و مشی کارشان در کشف جرایم و جنایات است مثل صفحه کتاب بازی است . جانی تصور می کند همین که آلت جرم را مخفی کرد و آثار آن را از روی زمین برداشت و در قلب زمین پنهان ساخت آسوده و راحت است ولی این یک تصور باطل و خیال پوچی است زیرا اغلب دیده شده است که طبیعت و همان قوه نامریی آنها را به دست خود مفتضح و به طرف دار مجازات کشانده است .

علی اصغر، قاتل 33 نفر است . این حیوان که دارای این عشق ظالمانه و بی رحمانه بوده با کمال مهارت و زبردستی روش سبعانه خود را نسبت به نوع بشر تعقیب می نموده و به قدری در این عمل جسور و در عین حال مرموز بوده که در تمام مدت زندگی چندین ساله خود در بغداد کوچکترین آثاری از او به دست نمی آید. در موقعی که سه جنازه در شترخان اطراف تهران کشف می شود دست طبیعت و همان قوه نامریی که از گریبان قاتل دست نخواهد کشید در نظر ماموران کشف مجسم می شود، او را به اطراف محبس می کشاند ولی باز طوری ظاهر خود را تغییر می دهد و مهارت به خرج می دهد که راه را مسدود و خود را مبری جلوه می دهد تا مرخص می شود و بالاخره طبیعت این جنایتکار عجیب و این حیوان سبع را روز پنجشنبه 10 اسفند ماه تسلیم ماموران می کند."



پروژه سفر بی بازگشت به مریخ و داوطلبان ایرانی

اسکان انسان در کره مریخ همیشه دستمایه گمانه‌زنی‌ها و مطالعات جدی بوده زیرا شرایط سطحی این سیاره و وجود آب در آن باعث شده تا بتوان آن را قابل زیست‌ترین مکان خارج از کره زمین در منظومه خورشیدی دانست.

روزنامه کسب و کار در گزارشی با این مقدمه نوشت: کره ماه به عنوان نخستین مکان برای شهرک‌سازی برون‌زمینی انسان‌ها پیشنهاد شده اما ماه دارای جو نیست؛ در حالی که مریخ با جو رقیقی که دارد امکان بیشتری برای میزبانی از انسان و دیگر گونه‌های زیست آلی را فراهم می‌کند.
http://media.isna.ir/content/01-569.jpg/4

هم کره ماه و هم کره مریخ به عنوان سکونتگاه‌های بالقوه برای انسان‌ها پرهزینه هستند و مخاطراتی چون فرود در مناطق با جاذبه سنگین معروف به چاه‌های گرانشی را هم در خود دارند. به این خاطر معدن‌کاری در سیارک‌ها نیز به عنوان گزینه دیگری برای گسترش انسان در محدوده فرازمینی مطرح شده است.

آغاز ثبت نام متقاضیان سفر به مریخ

پروژه Mars-One توسط سازمانی به همین نام با هدف استقرار بشر روی سیاره سرخ با استفاده از ترکیبی از تکنولوژی‌های موجود و قابل استفاده در سراسر جهان آغاز به کار کرده است. این سازمان قصد دارد ماجراجویی چندین ساله خود را از طریق نمایش برنامه‌ای تلویزیونی از تمامی لحظات این پروژه با تمامی جهان به اشتراک بگذارد.

شرکت هلندی MarsOne ثبت نام اولیه از داوطلبان حضور در سفر بی‌بازگشت به مریخ را اواخر سال شمسی گذشته آغاز کرد. براساس اعلام مسئولان این شرکت، پیش از شروع رسمی برنامه انتخاب داوطلبان، بیش از هزار درخواست برای حضور در این سفر دریافت شده بود. پذیرش اولیه داوطلبان از 8 ژانویه 2013 آغاز شد و فرایند انتخاب جهانی داوطلبان از طریق برنامه‌های تلویزیونی انجام خواهد شد. این طرح تنها مختص دانشمندان یا خلبانان سابق جت‌های جنگی نیست و تمامی افراد علاقه‌مند با حداقل 18 سال سن می‌توانند داوطلب حضور در جمع پیشگامان مستعمره مریخ (MarsColonypioneer) باشند.


بهره هوشی مناسب و سلامت کامل جسمی و روحی از جمله شروط اصلی برای ثبت نام اولیه در این طرح است و پس از انتخاب اعضای نهایی، دوره 8 ساله تمرین و آماده‌سازی برای سفر به مریخ آغاز می‌شود. این گروه در مدت حضور در تمرینات روی زمین و زندگی بر سطح سیاره سرخ در استخدام شرکت MarsOne خواهند بود. نخستین تجهیزات مورد نیاز برای احداث کلونی طی سال‌های 2016 تا 2021 میلادی به مریخ ارسال خواهد شد و در سال 2018 نیز یک مریخ‌نورد برای انجام تحقیقات تکمیلی راهی سیاره سرخ می‌شود.

«لانس دورپ» بنیانگذار شرکت MarsOne تاکید می‌کند: نخستین گروه مسافران در سال 2023 راهی مریخ خواهند شد و باقی عمر خود را در کلونی‌های احداث شده روی سیاره سرخ سپری خواهند کرد.

نوربرت کرافت از محققان سابق ناسا و مدیر پزشکی پروژه نیز اصلی‌ترین چالش پیش رو برای عملی شدن این طرح را نحوه تعامل و همکاری اعضا در طول سفر بسیار طولانی از زمین تا مریخ و پس از آن زندگی تا آخر عمر بر سطح سیاره سرخ عنوان می‌کند.

دکتر جرارد هوفت برنده جایزه نوبل و برایان انکه مفسر موسسه تحقیقاتی ساوث وست، از مشاوران برجسته این پروژه هستند.



بلیت این سفر، یک‌طرفه است!


بر اساس اعلام شرکت هلندی MarsOne، بیش از 165 هزار درخواست برای سفر بی‌بازگشت به مریخ تاکنون به ثبت رسیده است. پروژه سفر بی‌بازگشت به مریخ شامل انتقال تجهیزات و چند مریخ‌نورد برای احداث پایگاه اولیه جهت استقرار نخستین گروه از ساکنان آینده مریخ است. گروه نخست، متشکل از چهار زن و مرد از قاره‌های مختلف جهان، پس از انتخاب و گذراندن دوره‌های نهایی آموزش تا سال 2023 راهی سیاره سرخ خواهند شد. به دلیل نبود فناوری‌های مورد نیاز برای انجام سفر بازگشت از مریخ، هزینه‌های بالای سفر و مشکلات تامین سوخت، داوطلبان نهایی، بلیت یک‌طرفه به سمت مریخ دریافت خواهند کرد. با وجود عدم امکان بازگشت به زمین، تا ماه آگوست 2013 (مردادماه) بیش از 165 هزار درخواست ثبت شده و استقبال متقاضیان از این طرح چشمگیر عنوان شده است.

هزینه ثبت‌ نام اولیه 12 تا 38 دلار است که براساس وضعیت اقتصادی کشور، افزایش یا کاهش پیدا می‌کند. از ایران نیز تاکنون 8 داوطلب مرد و یک داوطلب زن موفق به ثبت نام قطعی شده‌اند.

شرایط زندگی در مریخ چگونه است؟


این نامزدها چند ماه طی 2 سال در انزوا و در تاسیساتی شبیه‌سازی شده نگاه داشته می‌شوند تا نحوه پاسخ آنها به زندگی در فضای بسته همراه با سه نفر دیگر مورد بررسی قرار گیرد. طی این مدت فضانوردان تمرین‌های فیزیکی بسیاری انجام می‌دهند چرا که طی 8 ماه سفر تا مریخ آنها نمی‌توانند دوش بگیرند و تنها از غذاهای خشک شده، کنسروی و فریز شده استفاده می‌کنند؛ از این‌رو سه ساعت در روز باید ورزش کنند تا بتوانند جرم ماهیچه‌های خود را حفظ کنند.

هوای مریخ به نوعی است که ساکنان نمی‌توانند بدون یک لباس فضایی بیرون بروند. در این سیاره گیاه رشد نمی‌کند اما ساکنان محصولات خود را در کابین‌هایشان رشد می‌دهند تا غذایشان تامین شود.

شاید دلتنگ شوید!

با شرایط توصیفی، بسیاری گفته‌اند ترجیح می‌دهند یک پا نداشته باشند اما در چنین سفری قدم بگذارند و در سیاره‌ای سرد زندگی کنند و برای همیشه از دوستان و خانواده خود خداحافظی کنند! سالیجان شریپف فضانورد مسلمان روس که سال گذشته به ایران سفر کرده بود، در پاسخ به این سوال که آیا در مدت اقامت در فضا غیر از خانواده و نزدیکان خود برای چیز دیگری هم در زمین دلتنگ شده یا نه، گفته است: ماه اول حضور در فضا که همه‌ چیز برای انسان تازگی دارد و کارهای زیادی برای انجام دادن هست، بسیار خوب است ولی به تدریج دلتنگی سراغ انسان می‌آید. دلتنگی‌هایی که من تجربه کردم به حدی است که فکر نمی‌کنم هیچگاه انسانی حاضر باشد برای سفر بدون بازگشت به مریخ و سیارات دور داوطلب شود!

با این وجود افزایش هر روزه تعداد ثبت‌نام‌کنندگان برای این سفر، نشان می‌دهد در این جهان کسانی هستند که حاضرند در نقطه‌ای دوردست، بدون احتمال بازگشت به کره زمین زندگی‌شان را ادامه بدهند. گرچه هنوز مشخص نیست این انسان‌ها واقعا در عمل آماده اعزام به سفر بی بازگشت هستند یا اینکه هنگام رفتن، پشیمان خواهند شد.


شکنجه های وحشتناک کودکان جن زده در آفریقا!

اینجا افریقاست، غربش! جایی که نفت و منابع معدنی از دل دهکده‌ها به خارج پمپاژ شده اما در کنار آن فقر، بخصوص از نوع فرهنگی آن؛ مخرج مشترک زندگی مردمان بی نوایی است که تنها زورشان به کودکانشان می‌رسد و بس.

اینجا واعظان شیطان و واعظان مسیحی حرف اول را در قبایل می‌زنند و اگر آنها فردی را مورد اشاره قرار دهند، آن فرد مطرود شده و دچار  سرنوشتی سیاهتر از پوست خود می‌شود. این اتفاق در مورد کودکان قبایلی که در امتداد رود نیجر زندگی می‌کنند به وفور یافت می‌شود. کودکان مسحور و یا جن زده لقبی است که واعظان به برخی کودکان داده و منجر به طرد همیشگی آنها حتی از دامان خانوادگی خود می‌شوند.

سوزندان، مسموم کردن، چاک دار کردن بدن، بستن به درخت با زنجیر، انداختن آنها در آتش و پاشاندن اسید روی صورتشان، زنده به گور کردن و مثل سگ دور انداختن؛ از جمله تنبیهاتی است که جامعه نیمه متمدن مذکور برای کودکان مسحور و جن زده در نظر می‌گیرند و آنرا به اجرا می‌گذارند.

در این قسمت از افریقا عقیده ای وجود دارد که اگر کودک زیر دو سال شب هنگام گریه کرده و بطور مدام جیغ بزند، این بچه استعداد این را دارد که در خدمت شیطان قرار گیرد و در واقع پتانسیل این را دارد که کودک مسحور شیطان شده و جن زده شود.
 
بنابراین این کودک را باید کشت و یا بدور انداخت. این عقیده ای است که در بیم جوامع کوچک و قبیله ای در نیجریه دیده می‌شود و باعث مرگ هزاران کودک شده است. فرهنگ و تمدن غربی در تشدید این عقیده موهوم نقش زیادی داشته است. به طور مثال پس از دیدن فیلم هری پاتر و اینکه شیطان می‌تواند در لباس کودک ظاهر شود، باعث شد تا کودکان مسحور و مطرود جامعه افریقایی بیشتر شوند و مردم با ظنین شدن به یک فرد، وی را بکشند.


حتی اگر والدین بخواهند کودکان سحر شده خود را نگه دارند، همسایه‌ها آنها را مورد حمله قرار داده و آنوقت همگی قربانی می‌شوند. برخی از واعظان (که مسیحی نیز هستند) پا را از این فراتر گذاشته و به والدین کودکان قربانی وعده می‌‌دهند تا روح شیطانی را از کودکان بیرون بکشند و در قبال این کار آنها را اخاذی می‌کنند. هر چند عاقبت این کار چیزی جز کلاشی نبوده و در نهایت همسایه ها کودک را قربانی عقاید خود می‌کنند.

شنیدن داستان مطرود شدن این کودکان از زبان خودشان وحشتناک است. ماری 13 ساله چند سال پیش به خبرنگاران گفت وقتی کودک بوده چند واعظ به خانه آنها آمده و به مادرش گفتند که روح شیطان به بدن وی رفته و باید آنرا بیرون بیاورند. آنها قبلا برادر بزرگ ماری را به همین جرم نا نوشته کشته بودند. سپس مادر ماری خانه را ترک می‌کند. سه مرد واعظ به جان کودک افتاده و یکی از انها با نشستن روی شکم ماری وی را بشدت کتک زده و با چاقو سر و بدنش را می‌شکافند و بعد برای اینکه مطمئن شوند روح شیطان از بدن وی رفته وی را کشان کشان تا درب کلیسا می‌برند.

روز بعد مادرش به دستور وعاظ به وی سم آسیری می‌خورانند و او را آویزان می کنند تا بمیرد اما چنین اتفاقی نمی‌افتد. سپس در ماده سودا خوابانده شده و در نهایت او را از خانه بیرون می‌اندازند. تا مدتها ماری نزدیک خانه خود مانند سگ زندگی می‌کرد تا اینکه برخی مسوولین با ایجاد مرکز نگهداری چنین افرادی، سعی کردند جان وی را حفظ نمایند. ماری همچنان از آینده خود بیم و هراس داشته و می گوید مادرش او را دوست ندارد و پدرش اگر وی را ببیند حتما او را می کشد. او به بچه هایی که دستان والدین خود را گرفته و در خیابان راه می‌ روند حسودی می‌ کند.


نی واکا داستان قربانی دیگری است که توسط مادرش کتک خورده و توسط هم روستاییان خود آنقدر گتک خورده فلج شده است.

اقدامات قانونی علیه وعاظ مسیحی در سالهای اخیر دادگاه های مرتبط با جادوگری در ایالت اکوا ایبوم نیجریه (جایی که بیشترین قربانیان این نوع حوادث در آن ثبت شده است) برپا شده که مسببینی که کودکان را به اتهام جادوگری رها کرده، شکنجه کرده و یا کشته اند محکوم شده اند. به گفته کارشناسان این اقدامات افراطی و کاملا غیر مسوولانه در پی فقر مادی و فرهنگی در نیجریه رخ داده  که ریشه در طبیعت انسان ، واکنش او برای توضیح مشکلات و مقصر دانستن کودکان یا دیگران، دارد.

مایه تاسف بیشتر این واقعیت است که نهادهای دینی مسیحی، که در چنین شرایطی باید پناه افراد باشند منشأ این رفتارها هستند و کودکان را به خاطر مرگ عزیزانشان و یا برای بدبختی ها مقصر می دانند
در گزارشی که سی ان ان منتشر کرده یادآور شده که رهبران کلیسا از جهل کسانی که از شرایط اقتصادی بدی رنج می‌برند  سوء استفاده کرده و آنها را طعمه خود می کنند. به نظر می‌رسد  برخی از آنها که از یافتن پاسخ  مناسب ناامید هستند حاضر به فرزندان خود پشت کنند.


آکپابیو فرماندار ایالت آکوا ایبوم در نیجریه می‌ گوید آنها سعی کرده اند با تصویب قوانین جلوی این نوع کودک آزاری را بگیرند. او گفت: در سال 2008 لایحه قانونی را امضا کرده بود که بر اساس آن هر کس برچسب جادوگر به کودک بزند به 15 سال زندان محکوم خواهد شد.
 
در این گزارش شواهدی درباره تعداد زیادی از کودکان در ایالت اکوا ایبام ارائه شده که بعد از اینکه به جادوگری متهم  شده اند، درجنگل مورد اسید پاشی قرار گفته ورها شده تا بمیرند. برخی نیز بدنشان سوزانده شده و زنده زنده دفن شده اند.

برخی سازمانهای بین المللی سعی کرده اند تا با ایجاد دارالایتام از کودکان رها شده در خیابان ها نگهداری کنند و ضمن تامین غذای آنها، از ایشان حمایت کرده و به آنها خدمات بهداشت و درمان ارائه کنند.


شفای زائر مسلمان نابینا در مدینه

«فاطمه الماهی» زائر سالمند سودانی، در مسجد حضرت محمد(ص) واقع در شهر مدینه، دوباره قدرت بینایی خود را باز یافت.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی سازمان حج و زیارت، فاطمه الماهی زائر سالمند سودانی، در مسجد حضرت محمد (ص) واقع در شهر مدینه، با سر دادن فریاد شادی که دوباره قدرت بینایی خود را بازیافته، تمامی حجاج حاضر در مسجد را شگفت زده کرد.

وی مدت هفت سال بود که بینایی اش را از دست داده و با وجود جراحی های متعدد هرگز قادر به دست آوردن دوباره قدرت بینایی خود نشد.


وی گفت: گویی به من الهام شده بود که در حج امسال بینایی خود را دوباره به دست خواهم آورد. با ورود به کشور عربستان این نور امید در دلم افزون تر شد.

الماهی در ادامه می‌گوید: چندین روز در مسجد حضرت محمد (ص) ماندم و ساعت های طولانی در داخل مسجد برای شفای چشمانم دعا می‌خواندم. در گوشه‌ای از مسجد نشسته بودم که ناگهان پرده سیاهی که به مدت هفت سال جلوی چشمانم کشیده شده بود، به آرامی محو شد، و تصویر پسرم که روبه‌رو من نشسته بود را به صورت کاملاً واضح دیدم.

فاطمه الماهی همچنین از آرزوی 7 ساله‌اش اینگونه می‌گوید: اکنون می‌توانم پسرم را پس از هفت سال ببینم و بدون کمک دیگران حرکت کنم.

این بانوی مسلمان سودانی به همین دلیل ساعات طولانی در مسجد پیامبر (ص) ماند و به درگاه خداوند دعا کرد.


قاتل دوچرخه سوار

خواندن این مطلب برای زیر 15 سال مناسب نمی باشد

  زنها را می‌کشتم چون از آنها کینه داشتم و بدم می‌آمد  .اگر کتک‌ شان می‌ زدم دستگیر می‌ شدم به خاطر همین تصمیم گرفتم آنها را بکشم تا دستگیر نشوم. این بخشی از اعترافات فرید بغلانی قاتل دوچرخه سوار آبادانی است. که از سال‌های 83 تا 87 پانزده زن و دختر و یک پسربچه را به قتل رسانده است.

فرید که کارگری ساده بود پس از انجام کار بر دوچرخه اش سوار می‌شد و در نخلستان‌های اطراف پرسه می‌زد و هر زن و دختر تنهایی را که می‌دید با ضربه ای بر سر به قتل می‌رساند و جسدشان را سر به نیست می‌کرد. قصه دراز قتل‌های فرید از تاریخ 14 فروردین ماه سال 87 جدی گرفته شد. در این روز مردی با مراجعه به اداره آگاهی اعلام کرد که مادر 50 ساله اش به نام «کامله» از روز قبل که از خانه خارج شده دیگر بازنگشته است

با وجود آن‌که خانواده کامله همراه پلیس تمامی‌ مکان‌های احتمالی را برای یافتن اثری از او جست‌وجو کردند اما اثری از او پیدا نشد تا اینکه عصر روز پانزدهم فروردین خبری مبنی بر پیدا شدن جسد برهنه زنی میانسال در یک جوی آب به پلیس داده شد. جسد متعلق به «کامله» بود که در اثر وارد شدن ضربات سخت به سرش به قتل رسیده بود.تجسس اطراف محل کشف جسد نشان از این داشت که کامله در نیزارهای اطراف به قتل رسیده و از سوی قاتل یا قاتلان روی زمین کشیده شده تا به نهر آب انداخته شود. هنوز سر نخی در خصوص قتل کامله به دست نیامده بود که اردیبهشت همان سال خبر قتل فجیع دختر بچه ای به نام فاطمه در مقابل در خانه‌شان اهالی بهمنشیر را متاثر کرد. 

روز 6 اردیبهشت ماه فاطمه در مقابل در خانه شان واقع در شهرک مروارید بازی می‌کرد که به طرز مرموزی ناپدید شد. زمانی که خانواده فاطمه نتوانستند اثری از او پیدا کنند موضوع را به پلیس گزارش دادند. تیم بررسی هنوز در راه بود که خبر رسید جسد برهنه فاطمه در فاصله 150 متری خانه شان پیدا شده است.

در این مورد نیز قاتل با زدن ضربات سنگین جمجمه فاطمه را له کرده بود و جسدش را با خاک مالی کردن از انظار دور نگه داشته بود. پلیس به دو تن از بستگان فاطمه مظنون شد و آنها را دستگیر کرد. هر دوی آنها همزمان به قتل فاطمه اعتراف کردند. اما نکات گفته شده از سوی آنها در زمان بازسازی صحنه قتل نشان از آن داشت که قاتل فرد دیگری است. 31 خرداد ماه همان سال روزی بود که «خدیجه بغلانی» به قتل رسید. 

با ناپدید شدن خدیجه، برادر و خواهرش به جست و جوی وی پرداخته و پس از 10 دقیقه دمپایی دختربچه را بالای پل خاکی روی نهر پیدا کردند. خانواده خدیجه زمانی که خود را به بالای سر دختر بچه رساندند، سر و صورت او را خون آلود دیدند. خدیجه نیمه جان بود و بخش‌هایی از لباس‌هایش پاره شده بود. وقتی دختر بچه به بیمارستان منتقل شد، با توجه به 11 ضربه سنگینی که به سرش از سمت چپ وارد شده بود جان سپرد.

جای گوشواره‌های کنده شده در گوش‌های خدیجه گواه این بود که قاتل با سر رسیدن خانواده خدیجه نتوانسته با خونسردی موارد قبلی کارش را تمام کند. بین این جنایات و جنایات دیگری که در سال‌های قبل ،حدودا از سال 83 صورت گرفته بود، شباهت‌های فراوانی مشاهده می‌شد. تنها نکته مهم در این میان این بود که بعد از هر قتل، فردی به عنوان مظنون دستگیر شده و به جنایت انجام شده اعتراف کرده بود در حالی که بیرون از زندان قتل‌ها با همان سبک و سیاق قبلی انجام می‌شد و این ثابت می‌کرد که قاتل آزادانه در حال گردش است و در میان دستگیر شدگان نیست.

هنوز اثری از قاتل اصلی پیدا نشده بود تا اینکه روز 26 فروردین سال 87 زنی با مراجعه به پلیس اعلام کرد که از سوی یک مرد مورد حمله قرار گرفته است. این زن 33 ساله که فوزیه نام داشت در شکایت‌اش اعلام کرده بود در منطقه بهمنشیر از سوی مردی مورد حمله با چاقو قرار گرفته و مرد بعد از زدن ضربه به او در حالی که گمان می‌کرد او جان باخته است محل را ترک کرده است. فوزیه پس از دیدن تصاویر افراد سابقه دار عکسی را نشان داد که ادعا می‌کرد همان فرد ضارب است. عکس متعلق به مردی 40 ساله به نام فرید بغلانی بود که پیش از این نیز به عنوان مظنون دستگیر شده اما به دلیل نبود شواهد و مدارک کافی آزاد شده بود.
قاتل دوچرخه سوار در چنگ قانون 

در کارنامه فرید چندین سابقه دیده می‌شد. از جمله گذراندن 5 سال حبس در زندان که از قرار معلوم و با توجه به اعترافات بعدی او انگیزه قتل‌ها در همان زمان زندان در فرید شکل گرفت. او تا مدت‌ها پس از دستگیری سکوت اختیار کرد و هیچ یک از اتهاماتش را قبول نکرد تا اینکه پس از مواجهه حضوری با فوزیه لب به اعتراف گشود و به زدن ضربه به او اعتراف کرد. اما این تازه آغاز ماجراهایی بود که فرید با دست خودش ساخته بود. هر قدر جلسات بازجویی ادامه پیدا می‌کرد بخش‌های بیشتری از تکه‌های به هم ریخته قتل‌های سال‌های قبل بهمنشیر کنار هم قرار می‌گرفتند و معماهای بسیاری حل می‌شدند. 

 فرید بغلانی در اعترافاتش عنوان کرد که 16 زن را زمانی که پس از کار با دوچرخه در نخلستان‌های اطراف گردش می‌کرده گیر می‌انداخته و با ضربات متعدد به سرشان آنها را به قتل می‌رسانده‌است. «اولین قتلم را اواخر سال ۸۳ در خرمشهر انجام دادم. زن ۶۰ ساله ای به نام «نوریه پورعلی» را هنگامی‌که در نخلستان تنها در حال قدم زدن بود، به قتل رساندم. پس از قتل درحالی که به‌شدت ترسیده بودم، از آنجا گریختم. پس از این جنایت تا چند روز عذاب وجدان داشتم تا این که برای آرام کردن آتش کینه وجودم، تصمیم به قتل‌های دیگر گرفتم.

بنابراین اول شهریور ۸۴ در حال عبور از نخلستان‌های نزدیک «شط» دختربچه تنهایی را دیدم. همان موقع دختر ۱۰ ساله به نام «ایران دریس» را با ضربه سنگین میله آهنی از پا درآوردم. اما هنگام فرار از آنجا ناگهان متوجه حضور حسین پسرعموی ۱۰ ساله «ایران» شدم. به همین خاطر شاهد جنایت را نیز به قتل رساندم. سپس اجساد آنها را در محل خلوتی مخفی کرده و متواری شدم.

دو ماه پس از این جنایت یعنی ششم آبان همان سال دختر ۱۳ ساله ای به نام «خدیجه مقدم» را از پا درآوردم. بدین ترتیب دیگر کشتن افراد برایم راحت شده بود و پس از غافلگیر کردن طعمه‌هایم با اصابت ضربه ای سنگین به سرشان آنها را از پا در می‌آوردم. پنجمین قربانی ام زن ۲۸ ساله ای به نام «لمیعه سواری» بود. وقتی او را تنها در منطقه «بهمنشیر» دیدم، از دوچرخه پیاده شدم و با میله آهنی چند ضربه به او زدم.

البته پس از قتل چند ضربه دیگر نیز به پیکر قربانیان می‌زدم تا از آنها انتقام گرفته باشم.29 بهمن سال ۸۴ آخرین جنایت این سال را انجام دادم. قربانی ام زن تنهایی به نام « مهین» بود که در نخلستان‌های منطقه مشغول کار بود. وقتی از پشت سر به او نزدیک شدم، ضربه ای محکم به سرش کوبیدم.سال ۸۵ را با قتل دختری به نام فاطمه ناصری - 12 ساله - در خرمشهر آغاز کردم.هشتمین قربانی ام دختر ۱۱ ساله ای به نام مریم حدادی بود. ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه ۲۵ تیر سال ۸۵ مریم را در حال بازی پشت ساختمان بیمارستان طالقانی آبادان دیدم و با ضربه میله آهنی او را از پا درآوردم. پس از سرقت گوشواره‌ها و النگوهایش، جسد او را کنار جاده انداختم.۲۹ مرداد همان سال دختر ۹ ساله ای به نام «سیده عاطفه پورمحمود» را در آبادان کشتم. قربانی بعدی من دختر ۹ ساله ای به نام «نرگس خلفی» بود. او را هنگام دوچرخه سواری با ضربه میله به قتل رساندم. سپس با میله آهنی چند ضربه دیگر به بدنش کوبیدم.در آخرین روزهای سال ۸۵ نیز یازدهمین قتل را در اطراف نخلستان‌های آبادان انجام داده و زن ۴۰ ساله ای به نام «ندیمه معارضه» را با ضربه‌های مرگبار کشتم. 15 فروردین ۸۶ زن ۴۵ ساله ای به نام «امینه شفیعی» را به قتل رساندم. پس از آن، ۱۶ شهریور همان سال زن ۵۰ ساله ای به نام خدیجه را به قتل رساندم.سال ۸۷ تصمیم گرفتم فاصله زمانی قتل‌هایم را کم کنم. بنابراین ۱۳ فروردین نخستین قتل این سال را در دفتر ذهنم ثبت کردم. قربانی‌ام زن ۵۰ ساله ای به نام «خدیجه رئیسی» بود. پس از قتل ، جسدش را داخل رودخانه انداختم. ششم اردیبهشت ۸۷ دختر ۹ ساله ای به نام «فاطمه کروشات» را به ساختمان نیمه کاره ‌ای کشاندم و او را نیز همان جا به قتل‌رساندم.آخرین قربانی ام نیز دختر ۱۲ ساله ای به نام «خدیجه بغلانی» بود که ۳۱ خرداد او را در آبادان از پا درآوردم.

فرید در پایان اعترافاتش گفت:هیچ کدام از طعمه‌هایم را از قبل نمی‌شناختم و آنها را هنگامی‌که در حال کار کردن در نخلستان‌ها، چیدن علف در کنار رودخانه و یا دوچرخه سواری بودند، انتخاب کرده و به قتل می‌رساندم. میله آهنی را نیز پس از هر قتل در گودالی که ساخته بودم، مخفی می‌کردم.

فرید بغلانی از زمان کودکی در خانواده ای بزرگ شد که اساس و بنیان روان پریشی را در او نهادینه کرد. «من با پدربزرگم زندگی می‌كردم، البته مادرم را می‌دیدم اما تا 12سالگی نمی‌دانستم مادرم است و فكر می‌كردم او زن عمویم است.»او در اعترافاتش گفت که مادرش او را به شدت آزار می‌داد و همین باعث شد تا او از همه زنها کینه به دل بگیرد.اما این همه دلایل او برای نفرت از زنان نبود.پدر بزرگ فرید هم که نقش موثری در تربیت او داشت از زنان متنفر بود.به ادعای خود فرید، پدربزرگش در کوچه و خیابان به زنها حمله می‌کرد و آنها را کتک می‌زد.حتی گذشت زمان هم نتوانست تصویر‌های کودکی را از ذهن او پاک کند.

من كارگری ساده بودم و در خانه پولدارهای شهر باغبانی می‌كردم، آن دوران بود كه به چند زن حمله كردم و به همین خاطر دستگیر شدم.» فرید دو بار به اتهام آزار زن‌ها دستگیر شد. بار اول از مجازات در رفت اما بار دوم به 5 سال زندان محکوم شد.« در همان زندان بود كه به این نتیجه رسیدم كه باید زنان را بكشم. اگر آنها را فقط كتك می‌زدم و اذیت می‌كردم دوباره به زندان می‌افتادم اما با كشتن آنها هیچ مدركی از خودم بر جا نمی‌گذاشتم.» او ادعا کرد که با قتل‌هایش به آرامش می‌رسید.« بعد از هر قتل آرام می‌شدم، البته بعضی مواقع هم احساس عذاب وجدان می‌كردم ولی زود به آرامش می‌رسیدم. سن و سال طعمه‌هایم برایم اهمیتی نداشت، فقط به جنسیت آنها فكر می‌كردم و می‌خواستم از آنان انتقام بگیرم.» فرید بغلانی که روزنامه‌ها به او لقب «قاتل دوچرخه سوار» داده بودند پس از محکوم شدن در دادگاه به 13 بار قصاص نفس محکوم شد.تا اینکه عاقبت صبح روز شنبه،22 آبان ماه سال 89 در محوطه زندان کارون اهواز به دار آویخته شد و پرونده قتل‌های زنجیره ای آبادن با مرگ او برای همیشه بسته شد.


عروسی اجنه

  داستانی جالب از یک هم وطن ایرانی در تبریز
امروز قصد دارم  ماجرایی که برام سالها پیش تابستان ۱۳۷۲  رخ داد تعریف کنم.ما یه روستا داریم که همیشه بعد از اتمام امتحانات تابستون به روستا پیش پدربزرگم می رفتیم یادمه اون سال بعد از پایان امتحانات ثلث سوم قرار شد که خانوادگی بریم دهمون.

ده ما حدود چهار ساعت با شهر تبریز فاصله داره و یکی از سرسبزترین و زیباترین روستاهای شهرستان هشترود می باشد.ماجرا از اونجا شروع شد که من با پدربزرگم برای آبیاری درختان ومزرعه راهی شدیم البته اون موقعه من هشت سال بیشتر نداشتم بعد از آبیاری پدربزرگم از من خواست که سوار دواب (الاغ) شده و به روستا برگردم من هم سوار شده و راهی روستا شدم .مسیر مزرعه تا روستا هم یک مسیر حدود بیست دقیقه ای و پر از درخت و باغ و دره بود فکر کنم ساعت حدود دو یا سه ظهر بود

وهمه جا هم سوت و کور بود و من هم به صورت یه وری سوار الاغ شده بودم و در حال سوت زدن بودم و مسیر رو به آرومی طی می کردم که یهو صدای دهل و آواز سورنا(به ترکی زرنا میگن) رو شنیدم صدا ضعیف بود ولی هرچه جلوتر میرفتم صدا بلند تر می شد تا این که یهو اون ور باغ مردا و زنای کوتاه قدی دیدم که داشتن میرقصیدن انگار که عروسی گرفته باشن. قدشون کمتر از یه متر می شد.اونا مثل کردها دست به دست هم داده بودند وگروهی می رقصیدن و بعضیاشون هم فقط نیگا می کردن و یکی هم دهل می زد و یکی هم زرنا من حدود۲۵-۲۰ متر با اونا فاصله داشتم قیافه هاشون از دور مثل آدم بود ولی

قدشون خیلی کوتاه بود زناشون مثل زنای ده بودند و مرداشون هم همین طور سگای کوچیکی داشتن که به درخت بسته بودن

لباس زناشون شبیه این عکس بود

لباس زناشون شبیه این عکس بود

من حدود بیست یا سی ثانیه همین طور که الاغ داشت می رفت نیگاشون می کردم تا اینجا فکر می کردم اینا حتما آدمای ده بغلی هستن و دارن عروسی میگرن اونا هم اصلا توجه ای به من نمی کردن و فقط می رقصیدن که یه دفعه یکیشون که رو تنه درخت نشسته بود وبه من نزدیک تر از همه بود سرشو برگردوند و به من نیگا کرد تا اون نیگام کرد تمام موهای بدنم سیخ سیخ شدن  قیافه اش ترسناک بود چشمای خیلی بزرگ و درشتی داشت و پوست صورتش هم کمی سیاه بود و موهای سیاهشو هم یه طرف شونه کرده بود جالب اینه که همه شون کلاه سرشون بود به جز این یکی . تا اون نیگا کرد من از ترس مثل دیونه ها از الاغ پیاده شده و جیغ و داد زنان رفتم طرف روستا .

قیافه اش تقریبا مثل این عکس بود قیافه اش و چشماش تقریبا متل این عکس بود

کمی مونده بود برسم به روستا که یکی از اهالی روستا جلومو گرفت و گفت بچه چته؟ چرا داد و بیداد می کنی؟ من هم که زبونم بند اومده بود فقط به باغ اشاره می کردم اونم گفت بیا نشون بده ببینم کجا رو می گی؟ من هم با اون رفتم  وقتی به باغ رسیدیم انگار نه انگار هیچی نبود همشون غیب شده بودن.

این هم عکسی از محل رویت جن ها در روستا

محل رویت عروسی جن ها در روستا 

 بعد از گذشت چند سال از اون ماجرا تازه فهمیدم که اون روز ظهر موجوداتی که دیده بودم چی بودند و اولین نفر توی ده هم نیستم که همچین عروسی رو میبینم پدربزرگ من هم از این عروسیا دیده و میگه هر موقعه اونا خیلی شاد و خوشحال میشن از خودشون بی خود و غافل میشن بنابراین قابل رویت میشن. یه کلیپ فیلم هم از محل رویت میذارم که اگه خواستین دانلود کنید

 دانلود کلیپ محل رویت اجنه