ماهی عجیبی که سالهاست دانشمندان را سرگرم کرده است!

اعماق اقیانوس ها مملو از زیبایی هایی است که شاید خیلی از آن ها را هنوز کشف نکرده باشیم زیرا همه روزه غواص ها با موجوداتی برخورد می کنند که تا به حال اطلاعاتی از آن ها وجود نداشته است.
ماهی ها هر کدام دارای فرم بدنی خاصی هستند که گونه های مختلف را از یکدیگر متمایز می کند. این تفاوت ها می تواند در محل قرارگیری اندام ها یا حتی شکل کلی بدن باشد.
ماهی "چشم بشکه ای" یکی از گونه هایی است که برای اولین بار در سال ۱۹۳۹ کشف شد اما از آن پس تا سال ۲۰۰۴ هیچ نمونه زنده ای از آن دیده نشده بود. در این سال غواص ها در آب های استرالیا نمونه هایی از این گونه را پیدا کردند.

نام این ماهی به خاطر چشمان عجیب و همانند بشکه اش به او اطلاق شده است ولی نام دیگرش "کله شیشه ای" است. سر این ماهی کاملا شفاف بوده و از مایع خاصی پرشده است به طوری که اعضای داخلی آن کاملا مشخص است.
کله شیشه ای بسیار حساس است به گونه ای که یک ضربه کوچک می تواند این ماهی را به کام مرگ بکشاند. این ماهی همچنین برخلاف دیگر ابزیان چشمانش در مقابل سرش است و می تواند شکارچی بسیار ماهری باشد. هنوز تحقیقات روی این ماهی ادامه دارد.

دانستنی های جالب و باورنکردنی



دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرط اينکه طرفين خون خود را به گردن بگيرند .

 

فيلها تنها حيواناتی هستند که نميتوانند بپرند .

 

هر بار که يک تمبر را ميليسيد 1/15 کالری انرژی مصرف ميکنيد .

 

فوريه سال 1865 تنها زمانی بود که ماه کامل نشد .

 

کوتاهترين جمله کامل در انگليسی am است .

 

اگر عروسک باربی رازنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 . قدش 2متر و 15 سانتيمتر خواهد بود با گردنی 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.

 

تمام خرسهای قطبی چب دست هستند .

 

اگر يک ماهی قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد کم کم رنگش سفيد ميشود.

 

اگر به طور مداوم 8سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد انرژی صوتی لازم برای گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده ايد .

 

در مصر باستان افراد روحانی تمام موهای بدن خود را ميکندند حتی مژه و ابرو .

 

کوتاهترين جنگ در تاريخ در سال 1896 زانزيبارو انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.

 

در 4000 سال گذشته هيچ حيوانی رام نشده بود .

 

هيچ وقت نميتوانی با چشمان باز عطسه کنی .

 

تعداد انسانهايی که به وسيله خر کشته ميشوند از تعداد انسانهايی که در سانحه هواپيمايی ميميرند بيشتر است .

 

چشمهای ما از بدو تولد همين اندازه بوده اند اما رشد دماغ و گوش ما هيچ وقت متوقف نميشود .

 

هر تکه کاغذ را نميتوان بيش از 9 بار تا کرد .

 

در هرم خئوپوس در مصر که 2600 سال قبل از ميلاد ساخته شده است به اندازه اي سنگ به کار رفته که ميتوان با آن ديوار آجری به ارتفاع ۵0 سانتيمتر دور دنيا ساخت .

 

اگر تمام رگهای خونی را در يک خط بگذارند تقريبا 97000 کيلومتر ميشود ، در يک انسان

 

وقتی مگس روی يک ميله فولادی مينشيند ميله فولادی به اندازه دو ميليونيم ميليمتر خم ميشود .

 

امريکا تا ۵0 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد .

 

عدد2۵20 را ميتوان به اعداد 1 تا 10 تقسيم نمود بدون آنکه خارج قسمت کسری داشته باشد .

 

رودخانه گنگ براي هندوها مقدس است و هر سال مردم زيادی برای پاک شدن وتطهير خود را در آن ميشويند در حاليکه فاضلاب صد شهر و روستا و ميليونها تن مواد سمی و زايد کارخانه ها وارد اين رودخانه ميشود .

 

انسان در روز به طور متوسط 15 هزار بار پلک ميزند.

 

آقايون در روز ۴۰ تار مو و خانمها 70 تار مو از دست ميدهند البته بيشتر آنها دوباره جايگزين ميشود .

 

30 برابر جمعيتی که امروز بر سطح کره زمين زندگی ميکنند در زير خاک مدفون شده اند .

 

تنها قسمت بدن که در آن خون جريان ندارد قرنيه چشم است .

 

با يک مداد ميتوان خطی به طول ۵۸ کيلومتر کشيد .

 

شبيه بودن دو اثر انگشت به يکديگر يک به 64 ميليارد است .

 

عقربها تنها موجوداتی هستند که اشعه راديواکتيويته تاثيری به آنها ندارد و جالبتر اينکه عقربها دو دشمن دارند يکی نوعی سار و ديگری مگس .

 

شيشه به ظاهر جامد به نظر ميرسد ولی در واقع مايعی است که بسيار کند حرکت ميکند .

 

مار اناکوندا تنها نمونه افعی است که بچه ميزايد .

 

با از دست دادن فقط يک در صد از آب بدن احساس تشنگی ميکنيد .

 

ناخنهای دست چهار برابر سريعتر از ناخنهای پا رشد ميکند .

 

دهان انسان روزانه يک ليتر بزاق توليد ميکند .

 

ما به طور متوسط روزانه ۵ هزار کلمه صحبت ميکنيم که هشتاد درصدش با خودمان است .

 

در زبان عربی برای کلمه شمشير 8۵0 واژه مختلف وجود دارد .

 

ملکه موريانه ۵0 بار بزرگتر از جفت مذکور است .

 

افراد قبيله مبوتسی از کشور زئير کوتاه قدترين انسانهای روی زمين هستند . قد آنها 135 تا 137 سانتيمتر است .

 

چين اولين کشور جهان است که از پول کاغذی استفاده کرد .

 

انگشت سبابه از ساير انگشتان دست حساس تر است .

 

شن خيس از شن خشک سبکتر است .

 

مغولستان بزرگترين کشور جهان است که به دريا و اقيانوس راه ندارد .

 

اعصابی که در بدن شما قرار دارد به اندازه زمين تا ماه است .

 

سالـانه ۵۰۰ فيلم در امريكا و 800 فيلم در هند ساخته ميگردد.

 

ظروف پلـاستيكی ۵0 هزار سال طول ميكشد تا در طبيعت شروع به تجزيه شدن كنند.

 

وقتی عطسه میکنید قلب شما به اندازه یک میلیونیم ثانیه میایستد.

 


كانادا يک واژه هندی به معنی “روستای بزرگ” ميباشد.

 

شکسپیر این دو کلمه رو از خود اختراع کرد... ( ترور ) و ( دست انداز )

 

تمامی پستانداران به استثنای انسان و ميمون كور رنگ ميباشند.

 

موز پر مصرف ترين ميوه كشور آمريكا ميباشد.

 

نور خورشيد 8.5 دقيقه طول ميكشد تا به زمين برسد.

 

خوکها به لحاظ فیزیک بدنی ، قادر به دیدن آسمان نیستند.

 


اغلب مارها دارای 6 رديف دندان ميباشند.


50 درصد جمعيت جهان هيچگاه در طول حيات خود از تلفن استفاده نكرده اند.
 

90 درصد سم مارها از پروتئين تشكيل يافته است.

 

رادیم گرانترین فلز است.


خرگوشها و طوطی ها بدون نياز به چرخاندن سر خود قادرند پشت سر خود را ببينند.

 

در هر 2 هفته يک زبان در جهان منقرض ميگردد.

 

رادار مخفف است و به معنای آشکار سازی و فاصله يابی به کمک امواج رادیویی است.

 

قد فضانوردان هنگامی كه در فضا هستند 5 تا 7 سانتی متر بلنتر ميگردد.

 

يک اسب در طول يک سال 7 برابر وزن بدن خود غذا مصرف ميكند.
 

آمريکا تا ۵0 ميليون سال ديگر دو نيم خواهد شد.
 

ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا ميخورند

 

ون گوک در طول حيات خود تنها يكی از نقاشيهای خود را بفروش رساند.

 

لنگها قادرند تا ارتفاع ۵ متری به بالـا بپرند.

 

آدولف هيتلر گياهخوار بوده است.

 

كرگدنها قادرند سريعتر از انسانها بدوند.


چشمک زدن زنان ، تقریبا دوبرابر مردان است !


رشد دندانهاي سگ آبي هيچگاه متوقف نميگردد.


11 درصد جمعيت جهان را چپ دستان تشكيل ميدهند.


روشنايي قرص كامل ماه 9 برابر هلال ماه ميباشد.


موريانه ها قادرند تا 2 روز زير آب زنده بمانند.



خورشيد از لحاظ وزن از 70% هيدروژن،28% هليوم،1.5% كربن+نيتروژن+اكسيژن و 0.5% عناصر ديگر تشكيل شده است.



آيا ميدانستي که قلب والها تنها 9 بار در دقيقه مي تپد؟


10 درصد وزن بدن انسان (بدون آب) را باكتريها تشكيل ميدهند.


98 درصد وزن آب از اكسيژن تشكيل يافته است.


سگهاي شهري بطور متوسط 3 سال بيشتر از سگهاي روستايي عمر ميكنند.


98.5 درصد از ژنهای انسان و شامپانزه يكسان ميباشند.


از هر 10 نفر، يک نفر در سراسر جهان در جزيره زندگي ميكند.


قوی ترین ماهیچه در بدن ، زبان است .


يک گاو بطور متوسط سالانه 2 هزار و 300 گالن شير توليد ميكند.


موشهاي صحرايي سالانه 1/3 منابع و ذخاير غذايي جهان را نابود ميسازند.



جغدها قادر به حركت دادن چشمان خود در كاسه چشم نميباشند.



تنها غذایی که فاسد نمیشود عسل است.


سطح شهر مكزيک سالانه 25 سانتي متر نشست ميكند.


فيلها قادرند روزانه 60 گالن آب و 250 كيلو گرم يونج


2/3 آدم رباييهاي جهان در كلمبيا به وقوع مي پيوندد

 



عطش نگاه

عطش نگاه

 

نام شفايافته : زهرا. غ

نوع بيماري : تومور استخوانی- درد کلیه و کم سویی چشم

 

 

شوهرم گفت:

-          چیز مهمی نیست. یک سرماخوردگی معمولی است که انشااله زود خوب می‌شی.

گفتم:

-          این حرف توست یا تشخیص دکتر؟

تو فکر رفت. کمی تامل کرد و سپس جواب داد:

-          معلومه. تشخیص دکتره. گفت خیلی زود خوب میشی.  فقط باید کمی استراحت کنی. همین.

در چشمانش خیره شدم و پرسیدم:

-          واقعا همین؟ یعنی باورکنم که این تب و درد و لرز شدید، فقط یک بیماری معمولی است؟

نگاهش را از چشمانم دزدید و در حالیکه حواسش را با تاریک و روشن کردن کرکره پنجره مشغول کرده بود، گفت:

-          آره. باور کن.  غیر از این نیست. نباید بترسی. بیم اگه به دلت بیفتد، بدتر از بیماری است. مرضِ ترس مثل موریانه از تو می خوردت. خورد و خمیرت می کند. تو که اینقدر ترسو نبودی. بودی؟ چیزی نیست که بترسی. مگه تا بحال سرما نخوردی؟ چند تا قرص و آمپول و کمی استراحت حالتو جا می‌یاره.

قیافه باورپذیری به خود گرفته بود و اصرار داشت تا حرفش را بپذیرم. نمی دانست که من از همه چی با خبرم و همه حرفهای او را با دکتر شنیده ام. صبح وقتی دکتر به بالینم آمد و گمانش بود که من در بیهوشی هستم، در مورد بیماری‌ام با شوهرم صحبت کرد.

-  متاسفانه همسرتان دچار یک تومور بدخیم استخوانی شده‌است. 

-  ولی من تصور می کردم که این فقط یک سرما خوردگی ساده است.

- خیر. این بیماری را ساده نگیرید. درسته که همسرتان ابتدا دچار یک سرماخوردگی معمولی شده‌است، ولی به علت بی‌توجهی ایشان و عدم درمان به موقع، همان بیماری بظاهر ساده، تبدیل به یک تومور استخوانی بدخیم شده‌است.

-  حالا چاره‌اش چیه دکتر؟ آیا درمان دارد؟

- بله.  باید زودتر اقدام کنید وگرنه گسترش بیماری باعث آسیب رسانی به کلیه‌ها خواهد شد. اگر درمان بموقع صورت نگیرد و مرض پیشرفت بیشتری داشته باشد، ابتدا کلیه‌ها از کار می افتد و سپس امکان کوری بیمار هم هست.

به شوهرم چیزی نگفتم. ‌خواستم تا در خیال خوش باورانه‌اش، نسبت به بی‌خبری من از وخیم بودن حالم، بماند. اما این حقیقت بد و آگاهی من از  بیماری خطرناکم، مرا با دیو ترسی بزرگ روبرو کرد. دیوی که هر لحظه بر من ظاهر می‌شد و با چهره کریه خود، مرگ را در برابرم می نمایاند.

بیماری‌ام از یک روز سرد زمستانی آغاز شده بود. آن‌روز با آنکه لباس گرمی بر تن نداشتم، برای انجام کاری از منزل بیرون رفتم. سوز سردی که می وزید، لرز را بجانم ریخت و وقتی بخانه برگشتم، تب شدیدی همه تنم را گر داد. با خود گفتم این سرماخوردگی هم مثل همه سرماخوردگی‌ها با یک پیاله سوپ و چندتا قرص و یک بخور آب گرم، خوب خواهد شد. با این خیال پوچ به نزد دکتر نرفتم و با نسخه خودم، بیماری‌ام را درمان کردم. نسخه‌ای که سخت به ضرر من تمام شد و چهره کریه مرگ را دربرابرم نمایان ساخت.  

روزهای زیادی را در بیمارستان بستری بودم، اما آگاهیم از علت دردی که می‌کشیدم، حال مرا بد و بدتر کرد. کم کم بیماری، شدت وخامتش را نمایاند و حرفهایی که از  دکتر شنیده بودم، جامه عمل پوشید. ابتدا کلیه هایم از کار افتاد و سپس سوی چشمانش تقلیل پیدا کرد.  حالا دیگر همه اشیا را تار و ناواضح می دیدم.  شوهرش مدام در کنارم بود و مثل پروانه دورم می چرخید. اما من شاهد بودم که او هم مثل شمع در کنار من می سوخت و آب می شد.

شبی در خواب دیدم که به زیارت رفته‌ام. در لحظه‌های بودن در آن زیارتگاه که جا و مکانش را نمی دانستم، حس خوب سلامت به سراغم آمد. صبح وقتی از خواب بیدار شدم پر از حس انتظار گفتن بودم. تا شوهرم به ملاقاتم بیاید، چند بار خواسته‌ام را در ذهن مرور کردم و حرفهای گفتنی با شوهرم را در دلم تکرار نمودم. وقتی او به بالینم آمد از دیدن چهره شاداب و لبخندی که بر لب داشتم غرق در تعجب شد.

      -  چه خبره؟ خندان می بینمت.

-  می خواهم از تو یک خواهش بکنم. دوست دارم جوابت مثبت باشد.

- بگو. سراپا گوشم.

- اول باید به مثبت بودن جوابت اطمینان داشته باشم.

- آخه تا ندانم درخواستت چی هست، چطوری جواب مثبت بدهم؟

- دلم هوای زیارت کرده. دوست دارم با هم برویم مشهد.

از شنیدن پیشنهادم در فکر رفت. شاید با خود می اندیشید که چگونه می تواند همسر مریضش را به زیارت ببرد؟ آیا دکتر چنین اجازه‌ای به او خواهد داد ؟ تشویشش را که در سکوت طولانی‌اش دیدم. گفتم:

- اجازه بیمارستان با من. تو فقط قبول کن که مرا همراه خودت ببری. هم زیارتی می کنیم و هم طلب شفایی. چطور است؟

در یک تصمیم‌گیری سخت قرار گرفته بود. مِن و مِن کرد و گفت:

     -  حالا... ببینم دکتر چه می گوید. بعید می دانم که اجازه بدهد. تو حالت مساعد نیست. شاید سفر برایت ضرر داشته باشد. با دکتر صحبت می‌کنم.  اگر اجازه داد بعد تصمیم می گیریم.

در صدا و نگاهش تردید موج می زد. برای آن‌که تردید را از ذهنش دور کنم، ماجرای خوابی را که دیده بودم برایش گفتم. لحظاتی خیره در نگاهم ماند و سپس پر از لبخند شادمانی شد. با فریاد گفت:

- موافقم. 

و درحالیکه به سمت در می رفت، ادامه داد:

-  پس من می‌روم تا بلیط تهیه کنم، اجازه گرفتن از دکتر هم با خود تو باشد.

با لبخند دور شدنش را تا پیچ انتهای سالن که از نگاهم دور می شد، نگریستم. دکتر از اتاقش بیرون آمد و جای او را در قاب چشمانم گرفت. جلو آمد و وارد اتاقم شد و حالم را که بهتر دید لبخندی زد و پرسید:

-  چه خبر شده؟ همسرتان را دیدم که با شتاب از جلوی اتاقم رد شد. شما را نیز بهتر از هر روز می بینم. اگر خبر خوشی به شما رسیده‌است به من هم بگویید.

ماجرا را برای دکتر توضیح دادم و از او خواستم تا  با سفر ما به مشهد موافقت کرده و برگه ترخیص مرا بنویسد.

کمی فکر کردو گفت:

-  اشکالی ندارد. شوهرتان که برگشت، به او بگویید تا به نزد من بیاید که اقدامات ترخیص شما را فراهم کنیم.

فردای آنروز ما در راه سفر به مشهد بودیم. دشت خشک، آفتاب زرد پاییز را  با عشق در آغوش گرفته بود.  قطار زوزه کشان در دل کویر می تاخت و جلو می رفت. همسرم غرق در اندیشه‌ای مبهم، به دشت خیره شده بود و سایه قطار را که چونان ماری بر سینه کویر می خزید، دنبال می کرد.

نمی دانستم تعبیر خوابی که دیده‌ام چیست و این سفر چه سرانجامی دارد. تنها به امید دل بسته بودم و خیالم را به این باور شاد پیوند داده بودم: شفا.

به مشهد که رسیدیم، بدون هیچ معطلی زیارت رفتیم. پشت پنجره فولاد بست نشستم و دلم را بخدا دادم:

-  خدایا. با امید آمده‌ام. این آرزو را در دل و ذهن من نمیران. می دانم که هر چه مقدّر است، آن خواهد شد. امااین را هم می دانم که تقدیر نیز در دستان توست. تقدیر مرا بر شفا قرار بده و به جوانیم رحم کن. من این امام را واسطه خود با خدایم قرار داده‌ام، تا اگر من آبرویی نزد تو ندارم، تو به آبروی این عزیز خواهشم را برآورده سازی. در این واگویه های دل با خدا بودم که خوابم برد. در خواب خودم را گمشده در بیابانی برهوت دیدم. به هر سو می دویدم، تاریکی بود و سیاهی. فریاد کمک سر دادم. اما هیچ گوشی صدایم را نمی شنید. ناگهان از دور نوری پدیدار شد. گویی کسی با فانوس یا چراغی در دست جلو می آمد. نور پیش آمد و همه صورتم را در بر گرفت. از تابش آن بدنم گرم شد. حس کهولت و درد از تنم خارج شد. کم‌کم صدای آرامش‌بخشی در گوشم طنین انداز شد. صدایی که موسیقی لذتبخشی داشت و چون حریر، لطیف بود. از شنیدن این هارمونی زیبا به وجد آمدم و همچون غنچه بهاری شکفتم..  خودم را در باغی پر از گل و ریحان دیدم. خوب که نظر انداختم، کودکی خویش را دیدم که در میان درختان پر از گل، در حال دویدن است. سالم و شاداب. صدای بلبلان و قناری‌ها، لذت پرسه زدن و دویدن در باغ را دوچندان کرده بود. صدای باغ خود را به همهمه‌ای عاشقانه داد. گوشم از ذکر و دعا و نیایش پر شد. چشم که گشودم. خود را در صحن و چشت پنجره پولاد دیدم. نگاهم کدر نبود. صاف و ذلال و پاک، چون آیینه. نگاهم را درپی یافتن همسرم به اطراف چرخاندم. او را کمی آنسوتر از خود در حال نماز دیدم.  نگاهم را از روی همسرم به آسمان دادم و پرواز کبوتران در طواف حرم را به دیدگانم کشیدم. گویی نگاهم عطش دیدن داشت.

 

 

 

 

شکنجه های وحشتناک کودکان جن زده در آفریقا!

اینجا افریقاست، غربش! جایی که نفت و منابع معدنی از دل دهکده‌ها به خارج پمپاژ شده اما در کنار آن فقر، بخصوص از نوع فرهنگی آن؛ مخرج مشترک زندگی مردمان بی نوایی است که تنها زورشان به کودکانشان می‌رسد و بس.

اینجا واعظان شیطان و واعظان مسیحی حرف اول را در قبایل می‌زنند و اگر آنها فردی را مورد اشاره قرار دهند، آن فرد مطرود شده و دچار  سرنوشتی سیاهتر از پوست خود می‌شود. این اتفاق در مورد کودکان قبایلی که در امتداد رود نیجر زندگی می‌کنند به وفور یافت می‌شود. کودکان مسحور و یا جن زده لقبی است که واعظان به برخی کودکان داده و منجر به طرد همیشگی آنها حتی از دامان خانوادگی خود می‌شوند.

سوزندان، مسموم کردن، چاک دار کردن بدن، بستن به درخت با زنجیر، انداختن آنها در آتش و پاشاندن اسید روی صورتشان، زنده به گور کردن و مثل سگ دور انداختن؛ از جمله تنبیهاتی است که جامعه نیمه متمدن مذکور برای کودکان مسحور و جن زده در نظر می‌گیرند و آنرا به اجرا می‌گذارند.

در این قسمت از افریقا عقیده ای وجود دارد که اگر کودک زیر دو سال شب هنگام گریه کرده و بطور مدام جیغ بزند، این بچه استعداد این را دارد که در خدمت شیطان قرار گیرد و در واقع پتانسیل این را دارد که کودک مسحور شیطان شده و جن زده شود.
 
بنابراین این کودک را باید کشت و یا بدور انداخت. این عقیده ای است که در بیم جوامع کوچک و قبیله ای در نیجریه دیده می‌شود و باعث مرگ هزاران کودک شده است. فرهنگ و تمدن غربی در تشدید این عقیده موهوم نقش زیادی داشته است. به طور مثال پس از دیدن فیلم هری پاتر و اینکه شیطان می‌تواند در لباس کودک ظاهر شود، باعث شد تا کودکان مسحور و مطرود جامعه افریقایی بیشتر شوند و مردم با ظنین شدن به یک فرد، وی را بکشند.


حتی اگر والدین بخواهند کودکان سحر شده خود را نگه دارند، همسایه‌ها آنها را مورد حمله قرار داده و آنوقت همگی قربانی می‌شوند. برخی از واعظان (که مسیحی نیز هستند) پا را از این فراتر گذاشته و به والدین کودکان قربانی وعده می‌‌دهند تا روح شیطانی را از کودکان بیرون بکشند و در قبال این کار آنها را اخاذی می‌کنند. هر چند عاقبت این کار چیزی جز کلاشی نبوده و در نهایت همسایه ها کودک را قربانی عقاید خود می‌کنند.

شنیدن داستان مطرود شدن این کودکان از زبان خودشان وحشتناک است. ماری 13 ساله چند سال پیش به خبرنگاران گفت وقتی کودک بوده چند واعظ به خانه آنها آمده و به مادرش گفتند که روح شیطان به بدن وی رفته و باید آنرا بیرون بیاورند. آنها قبلا برادر بزرگ ماری را به همین جرم نا نوشته کشته بودند. سپس مادر ماری خانه را ترک می‌کند. سه مرد واعظ به جان کودک افتاده و یکی از انها با نشستن روی شکم ماری وی را بشدت کتک زده و با چاقو سر و بدنش را می‌شکافند و بعد برای اینکه مطمئن شوند روح شیطان از بدن وی رفته وی را کشان کشان تا درب کلیسا می‌برند.

روز بعد مادرش به دستور وعاظ به وی سم آسیری می‌خورانند و او را آویزان می کنند تا بمیرد اما چنین اتفاقی نمی‌افتد. سپس در ماده سودا خوابانده شده و در نهایت او را از خانه بیرون می‌اندازند. تا مدتها ماری نزدیک خانه خود مانند سگ زندگی می‌کرد تا اینکه برخی مسوولین با ایجاد مرکز نگهداری چنین افرادی، سعی کردند جان وی را حفظ نمایند. ماری همچنان از آینده خود بیم و هراس داشته و می گوید مادرش او را دوست ندارد و پدرش اگر وی را ببیند حتما او را می کشد. او به بچه هایی که دستان والدین خود را گرفته و در خیابان راه می‌ روند حسودی می‌ کند.


نی واکا داستان قربانی دیگری است که توسط مادرش کتک خورده و توسط هم روستاییان خود آنقدر گتک خورده فلج شده است.

اقدامات قانونی علیه وعاظ مسیحی در سالهای اخیر دادگاه های مرتبط با جادوگری در ایالت اکوا ایبوم نیجریه (جایی که بیشترین قربانیان این نوع حوادث در آن ثبت شده است) برپا شده که مسببینی که کودکان را به اتهام جادوگری رها کرده، شکنجه کرده و یا کشته اند محکوم شده اند. به گفته کارشناسان این اقدامات افراطی و کاملا غیر مسوولانه در پی فقر مادی و فرهنگی در نیجریه رخ داده  که ریشه در طبیعت انسان ، واکنش او برای توضیح مشکلات و مقصر دانستن کودکان یا دیگران، دارد.

مایه تاسف بیشتر این واقعیت است که نهادهای دینی مسیحی، که در چنین شرایطی باید پناه افراد باشند منشأ این رفتارها هستند و کودکان را به خاطر مرگ عزیزانشان و یا برای بدبختی ها مقصر می دانند
در گزارشی که سی ان ان منتشر کرده یادآور شده که رهبران کلیسا از جهل کسانی که از شرایط اقتصادی بدی رنج می‌برند  سوء استفاده کرده و آنها را طعمه خود می کنند. به نظر می‌رسد  برخی از آنها که از یافتن پاسخ  مناسب ناامید هستند حاضر به فرزندان خود پشت کنند.


آکپابیو فرماندار ایالت آکوا ایبوم در نیجریه می‌ گوید آنها سعی کرده اند با تصویب قوانین جلوی این نوع کودک آزاری را بگیرند. او گفت: در سال 2008 لایحه قانونی را امضا کرده بود که بر اساس آن هر کس برچسب جادوگر به کودک بزند به 15 سال زندان محکوم خواهد شد.
 
در این گزارش شواهدی درباره تعداد زیادی از کودکان در ایالت اکوا ایبام ارائه شده که بعد از اینکه به جادوگری متهم  شده اند، درجنگل مورد اسید پاشی قرار گفته ورها شده تا بمیرند. برخی نیز بدنشان سوزانده شده و زنده زنده دفن شده اند.

برخی سازمانهای بین المللی سعی کرده اند تا با ایجاد دارالایتام از کودکان رها شده در خیابان ها نگهداری کنند و ضمن تامین غذای آنها، از ایشان حمایت کرده و به آنها خدمات بهداشت و درمان ارائه کنند.


عروسی اجنه

  داستانی جالب از یک هم وطن ایرانی در تبریز
امروز قصد دارم  ماجرایی که برام سالها پیش تابستان ۱۳۷۲  رخ داد تعریف کنم.ما یه روستا داریم که همیشه بعد از اتمام امتحانات تابستون به روستا پیش پدربزرگم می رفتیم یادمه اون سال بعد از پایان امتحانات ثلث سوم قرار شد که خانوادگی بریم دهمون.

ده ما حدود چهار ساعت با شهر تبریز فاصله داره و یکی از سرسبزترین و زیباترین روستاهای شهرستان هشترود می باشد.ماجرا از اونجا شروع شد که من با پدربزرگم برای آبیاری درختان ومزرعه راهی شدیم البته اون موقعه من هشت سال بیشتر نداشتم بعد از آبیاری پدربزرگم از من خواست که سوار دواب (الاغ) شده و به روستا برگردم من هم سوار شده و راهی روستا شدم .مسیر مزرعه تا روستا هم یک مسیر حدود بیست دقیقه ای و پر از درخت و باغ و دره بود فکر کنم ساعت حدود دو یا سه ظهر بود

وهمه جا هم سوت و کور بود و من هم به صورت یه وری سوار الاغ شده بودم و در حال سوت زدن بودم و مسیر رو به آرومی طی می کردم که یهو صدای دهل و آواز سورنا(به ترکی زرنا میگن) رو شنیدم صدا ضعیف بود ولی هرچه جلوتر میرفتم صدا بلند تر می شد تا این که یهو اون ور باغ مردا و زنای کوتاه قدی دیدم که داشتن میرقصیدن انگار که عروسی گرفته باشن. قدشون کمتر از یه متر می شد.اونا مثل کردها دست به دست هم داده بودند وگروهی می رقصیدن و بعضیاشون هم فقط نیگا می کردن و یکی هم دهل می زد و یکی هم زرنا من حدود۲۵-۲۰ متر با اونا فاصله داشتم قیافه هاشون از دور مثل آدم بود ولی

قدشون خیلی کوتاه بود زناشون مثل زنای ده بودند و مرداشون هم همین طور سگای کوچیکی داشتن که به درخت بسته بودن

لباس زناشون شبیه این عکس بود

لباس زناشون شبیه این عکس بود

من حدود بیست یا سی ثانیه همین طور که الاغ داشت می رفت نیگاشون می کردم تا اینجا فکر می کردم اینا حتما آدمای ده بغلی هستن و دارن عروسی میگرن اونا هم اصلا توجه ای به من نمی کردن و فقط می رقصیدن که یه دفعه یکیشون که رو تنه درخت نشسته بود وبه من نزدیک تر از همه بود سرشو برگردوند و به من نیگا کرد تا اون نیگام کرد تمام موهای بدنم سیخ سیخ شدن  قیافه اش ترسناک بود چشمای خیلی بزرگ و درشتی داشت و پوست صورتش هم کمی سیاه بود و موهای سیاهشو هم یه طرف شونه کرده بود جالب اینه که همه شون کلاه سرشون بود به جز این یکی . تا اون نیگا کرد من از ترس مثل دیونه ها از الاغ پیاده شده و جیغ و داد زنان رفتم طرف روستا .

قیافه اش تقریبا مثل این عکس بود قیافه اش و چشماش تقریبا متل این عکس بود

کمی مونده بود برسم به روستا که یکی از اهالی روستا جلومو گرفت و گفت بچه چته؟ چرا داد و بیداد می کنی؟ من هم که زبونم بند اومده بود فقط به باغ اشاره می کردم اونم گفت بیا نشون بده ببینم کجا رو می گی؟ من هم با اون رفتم  وقتی به باغ رسیدیم انگار نه انگار هیچی نبود همشون غیب شده بودن.

این هم عکسی از محل رویت جن ها در روستا

محل رویت عروسی جن ها در روستا 

 بعد از گذشت چند سال از اون ماجرا تازه فهمیدم که اون روز ظهر موجوداتی که دیده بودم چی بودند و اولین نفر توی ده هم نیستم که همچین عروسی رو میبینم پدربزرگ من هم از این عروسیا دیده و میگه هر موقعه اونا خیلی شاد و خوشحال میشن از خودشون بی خود و غافل میشن بنابراین قابل رویت میشن. یه کلیپ فیلم هم از محل رویت میذارم که اگه خواستین دانلود کنید

 دانلود کلیپ محل رویت اجنه

داستانی دیگر در تهران


دختری 19 ساله به نام زینب با جن ها در ارتباط است او می گوید كه بعد از چندی این جن ها باعث آزار و اذیت او و مادرش شده اند .


خانه  آنها در یكی از محله های جنوب تهران است . و حالا گفتگوی زینب را بشنوید:

*از كی با این موجودات در ارتباطی :


**از سه ماه پیش

 
*آیا دوران كودكی جن ها را دیده بودی یا از چیزی می ترسیدی ؟


**من در كودكی نه جن دیدم و نه از چیزی می ترسیدم ، من حتی در تاریكی برای گربه قبلی ام غذا می بردم حتی از تاریكی هم نمی ترسیدم .


*نظر پدر و مادرت در مورد جن ها چیست ؟


**من پدر ندارم و مادرم هم از آنها نمی ترسد ، بلكه از آنها بدش می آید و مدام به آنها نفرین می كند كه در آن موقع آنها من را اذیت می كنند .


*گربه را از كجا پیدا كردی و چند سال آن را داری ؟


**یك گربه ماده 3 سال پیش آمد در بالكن خونه ما و گربه ام را به دنیا آورد . جالب این جا بود كه گربه ها همیشه 5 الی 6 بچه به دنیا می آورند ، ولی این گربه مادر همین یك گربه را به دنیا آورد . و بعد از دو روز دیگه مادر گربه ام نیامد .

 
*چه جوری به این گربه انس گرفتی ؟


**چون مادر گربه نیامد من به مراقبت از او پرداختم . او تا حدی به من انس گرفته بود كه بعضی مواقع احساس می كردم به من می گوید ، مامان! تمام رفتارهایش مانند یك انسان بود . گربه ام حتی من را می بوسید .



*گربه نر بود یا ماده ؟


**من اسمش را نیلو گذاشته بودم ولی بعد از مردنش دامپزشكی كه برده بودیم ، جنسیت او را نر اعلام كرد .



از كی جن ها رو زیاد می بینی ؟


آن شب خوابم نمی برد ، ساعت نزدیك 4:30 صبح بود به خاطر همین با گربه ام رفتم دم در خانه مان و نیلو (گربه ام) رفت تو كوچه كه یكدفعه دیدم با یك گربه سیاه كه پدر نیلو (گربه ام) بود و بارها دیده بودمش ، داشت دعوا می كرد . اول به خیالم یك دعوای ساده بود ، ولی گربه سیاه در تاریكی كوچه تبدیل به یك آدم سیاهپوش شد كه عینك دودی زده بود و موهایش عین پلاستیك می ماند و وقتی داشت می آمد طرف خانه ما ، من در را بستم و او غیب شد از این ماجرا به بعد و بعد از مردن گربه ام آنها را زیاد می دیدم .

 
*چگونه آنها را می بینی ؟


**آنها با من كاری نداشتن ولی هر زمان مادرم با من یا بدون من میرفت پیش جن گیر و دعا نویس آنها مرا كتك می زدند ( با اشاره به در آشپزخانه ) می گوید : حتی یك دفعه از همین در تا انتهای آشپزخانه پای من را گرفتند و كشیدند .

 
*گربه ات چه طوری مرد ؟


**یك روز وقتی من و مادرم از بیرون آمدیم خانه دیدیم كه نیلو وسط حیاط افتاده ، طوری كه انگار سرش زیر پای یك نفر له شده بود وقتی او را به دامپزشكی پیش دكتر خیرخواه بردیم او هم نتوانست چگونگی مرگش را تشخیص دهد و فقط گفت خفگی است .


*از كجا فهمیدی كسانی كه با آنها در ارتباطی جن هستند ؟ آیا قبلا جن دیده بودی ؟


**نه من جن ندیده بودم از آنجاییكه آنها غیب می شدند و شكل واقعی خود را در خواب به من نشان می دادند . آنها در بیداری به شكل انسانهایی عجیب با پوششی عجیب خودشان را به من نشان می دادند ولی در خوابم به شكل واقعی می آمدند ، آنها دارای شاخهای خاكستری – چشمان قرمز و پوستی كلفت و براق هستند و در سر و بازویشان خارهایی دارند .


*درس هم می خوانی ؟


**نه من در دوران ابتدایی چون خونریزی بینی داشتم به حدی كه بی هوش می شدم مدیر مدرسه گفت : كه دیگر نمی تواند من را در مدرسه قبول كند ، سال دوم ابتدایی ترك تحصیل كردم ، اما دوباره در سال 79 شروع به درس خواندن كردم . شبانه می خواندم و غیر حضوری واحدهایم را پاس می كردم .


طوری كه در طول 3 سال ، ده بار معدل قبولی در كارنامه ام بود . ده سال را در سه سال خواندم .

 
*با وجود جن ها چه طور درس می خواندی ؟


**با وجود آنها من آن قدر انرژی داشتم كه با نمرات عالی قبول می شدم .


*آیا تو تخیلی هستی؟


**تخیلی نبودم ونیستم .

 
*به ارتباط با جن ها علاقه نشان می دادی یعنی قبل از این جریان دوست داشتی با آنها ارتباط برقرار كنی ؟


**من اصلا به آنها فكر نمی كردم حتی مطالعه هم در این زمینه نداشتم .


*قبل از دیدن جن ها چیز غیر عادی در خانه تان رخ نداده بود ؟


**تنها اتفاق غیر عادی و جالب این بود كه بعضی چیزهایی كه در جایشان بود از جای دیگری سر در می آوردند ، یك بار دسته كلیدم را روی میز در اتاقم گذاشته بودم آن قدر دنبالش گشتم تا وسط كتابهایم پیدا كردم .

 
*رابطه تو با آنها چه طور بود ؟


**دوست داشتم پیش من بمانند ، من خیلی به آنها عادت كردم وقتی آنها نیستند من هیچ انرژی ندارم .

 
*دوست داشتی مثل جن ها باشی ؟


**آنها به من می گفتند : سیستم عصبی تو مشكل داره و زیاد عمر نمی كنی ، اگر تا یك مدت با ما باشی جزئی از ما می شوی آنها می گفتند ما تو را قوی و بعد ضعیف كردیم تا بفهمی هیچ انسانی به كمك تو نمی آید ، آنها از انسانها متنفرند .


*الان چه احساسی نسبت به آنها داری ؟


**دوست دارم دوباره بیایند آخه چند وقتی است كه آنها را زیاد نمی بینم . می خواهم دوباره انرژی بگیرم .


*با این انرژی كه به تو می دادند چه كار می كردی ؟


**من می توانستم در تاریكی مطلق در آینه به چشمهایم خیرع شوم و رنگ آنها را از قهوه ای تیره به كهربائی برسانم و اینكه شبها در آیینه كسانی را كه فردا صبح با آن برخورد داشتم می دیدم . دو برابر یك مرد قدرت داشتم ، جسور وشجاع بودم .


*تو نماز هم می خوانی ؟


**قبل از دوستی با آنها می خواندم ، ولی بعد از دوستی با آنها نمیخوانم چون آنها دوست ندارند.


*وقتی با آنها دوست شدید و رابطه پیدا كردید در مورد خود چه فكر میكردید ؟


**فكر میكردم از آدمهای دیگه جدا هستم و از همه آدمها بزرگترم جن ها به من می گفتند، چشمانت را ببند و من این كار را میكردم و با خودم می گفتم، یك جن بكش – یك جم شرور ویا خوب بكش بعد وقت چشمانم را باز میكردم یكی از اونها را به صورت تصویری مبهم روی كاغذ می كشیدم . 


*چند سال هست در این خانه زندگی می كنی ؟


**از موقعی كه به دنیا آمدم 19 سال .


*پدرت چندساله فوت شده ؟


**او فروردین ماه 1377 فوت شده است .


*جن هایی كه با آنها ارتباط داری چند نفرنند ؟


**اول 4 نفر بودند اما الان بیشترند .

 
*از كدومشون بیشتر خوشت میاد ؟


**از بچه یكی از جن ها


مادر زینب می گوید :


یك روز داشتم چای می خوردم كه دیدم یك زنی دارد از حیاط به طرف در اتاق می اید . رفتم در را بستم چون احساس می كردم برای اذیت كردن زینب می اید وقتی كه در را بستم برای این كه تلافی كند هر چی آشغال بود ، دیدم از بالا به داخل چایی من می ریزد .


زینب به من گفت : من یك دختر باردار سیاه می بینم كه تو خانه خواهرم از این اتاق به آن اتاق می رود .


و حالا خود زینب در ادامه گفته های مادرش می گوید :


جالب اینجاست كه وقتی مامانم با آنها لج می كند و به روی زمین آب جوش می ریزد ، كف پای من می سوزد و حالت تشنج به من دست می دهد .



داستان واقعی از خانه ارواح در بندر انزلی


به خانه ارواح اعتقاد دارید؟؟؟


امروز می خوام با یکی از این خونه ها اشناتون کنم
روستایی در نزدیکیه بندر انزلی به اسم(هفت دغنان) که شامل 2قسمته در قسمت غرب جنگلی بسیار زیبا و فوق العاده که واقعا محشره ولی برای تاریکی شب اصلا جای مناسبی نیست .جنگلی که تو شب به گفته شاهدان عینی سرو صداهای زیادی از توی این جنگل شنیده میشه.

و در قسمت شرقی روستای هفت دغنان که به محض ورود متوجه میشید که تنفس مقداری سخت میشه و هوا سنگین میشه حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در قسمت بیرونی این روستا خونه ای متروکه وجود داره که میگن هر کس 1 شب رو تا صبح توش بتونه طاقت بیاره ارواح اون شخص رو ثروتمند میکنن. مردم اونجا جرات نزدیک شدن به این محل رو ندارند.
اولین بار سال1365یعنی24 سال پیش 4 پسر دانشجو سعی میکنن شهامتشون رو محک بزنن ویک شب اونجا بمونن 2نفر همون سر شب فرار میکنن واما 2نفر دیگه 1نفر دیوانه شد ودیگری سکته و در جا میمیره البته 2نفری که فرار کردن هم حال خوشی ندارن با این مرگ و با این داستان تلخ در اون خونه پلمپ شد

ولی این پایان نیست


4سال بعد این بار 3 دختر دانشجو که سعی داشتن به بقیه ثابت کنن از هیچ چیز نمی ترسن تصمیم گرفتن از پشت خونه و مخفیانه وارد خونه بشن که این بار حادثه ای وحشتناک در انتظار بود 2روز بعد دختری رو در300 متری اون خونه تو جنگل پیدا میکنن که داخل درخت پنهان شده بود و از ترس میلرزید اونهم بعد از 2روز اون دختر با انگشت خونرو نشون میداد پلمب شکسته شد و در کمال تاثر جسد 2 دختر بیچاره پیدا شد و علت مرگ هر دو سکته انی ومرگ انی بود چشمانه هر 2 باز و به یک نقطه خیره شده بودودختر سوم که زنده مونده بود 4 روز بعد خودکشی کرد تا این غصه تلخ پایان تلخ تری داشته باشه بعد از این ماجرا اطراف اون خونه تخلیه وتوسط پلیس اونهم از راه دور بشدت کنترل میشه و هیچ کس حق نزدیک شدن به این خونه رو نداره.

محل زندگی ارواح و اجنه در ایران


تا به حال چیزی از کویر ترسناکی که مردم محلی ادعا می کنند محل زندگی ارواح و اجنه است و هر انسانی از آنجا عبور کند گرفتار ارواح شده و زنده نمی ماند شنیده اید؟ شاید این اعتقاد قدیمی ها به این دلیل باشد که در گذشته افرادی بدون در نظر گرفتن شرایط سخت سفر به این کویر راهی آن شده اند و هرگز بازنگشته اند.

کویر« ریگ جن» از صعب العبورترین نواحی دنیا، منطقه کویری و پر از تپه های شنی و باتلاق های نمکی است. مردم محلی معتقدند این سرزمین نفرین شده است. در قدیم کاروان ها و مسافران هرگز از این کویر عبور نمی کردند. در حال حاضر در این منطق هیچ علایمی از حیات دیده نمی شود.

   

به گزارش برناکویر «ریگ جن» در جنوب غربی و غرب دشت کویر، جنوب سمنان، جنوب شرق گرمسار، شرق منطقه حفاظت شده کویر، شمال انارک و غرب جندق قرار گرفته است و وسعتی برابر با ۳۸۰۰ کیلومتر مربع دارد. هیچ گونه چشمه یا چاه آبی در این منطقه وجود ندارد. در بیشتر نقشه ها نامی از این منطقه نبرده شده است.تنها دو کویر شناس اروپایی در گذشته در سفرنامه های خود به وجود چنین کویری در ایران اشاره ای کرده اند.

 

قدیمی ها معتقد بودند، این سرزمین نفرین شده و پایگاه شیطان ها و ارواح پلید است. مردمی که در اطراف این کویر زندگی می کنند بر همین باور هستند.این مردم محلی می گویند هر کسی که وارد این سرزمین شده زنده نمانده و ناپدید شده است.بعضی ها می گویند شاید این افراد درون باتلاق های نمکی گرفتار شده یا از تشنگی تلف شده اند.

 

” اسون هیدن ” کویرنورد معروف در سفر خود در سال ۱۹۰۰ به ایران از سفر به این ناحیه اجتناب کرد.” آلفرنس گابریل ” توانست در سال ۱۹۳۰ از عرض آن عبور کند. علی پارسا، فارغ التحصیل علوم رایانه از دانشگاه صنعتی شریف همراه با گروهش توانست از طول این کویر چند بار عبور کند.

 

این منطقه بدون هرگونه پوشش گیاهی و جانوری است و تا به حال گزارشی درباره حیوانات احتمالی که امکان زندگی شان در این منطقه وجود دارد ارایه نشده است.


ریگ جن را مثلث برمودای ایران هم می نامند. شنزارهای گسترده این منطقه و باتلاق های این منطقه هر انسانی را به وحشت می اندازند. اگر کسی به این منطقه سفر کند گرفتار گل و لجن های بیابان شده و به کسانی می پیوندد که در این بیابان ناپدید شده یا جام خود را از دست داده اند.


با وجود اینکه محققان و کویرنوردانی توانسته اند از این منطقه عبور کنند اما هنوز هم مردم محلی معتقدند این سرزمین نفرین شده است و هر کسی پا به این سرزمین بگذارد گرفتار شیاطین و ارواح می شود و دیگر هرگز از آن باز نمی گردد.

داستانی عجیب ولی واقعی(آزار و اذیت جن ها در کرج بر سر یک زن که باعث جدایی از شوهرش شد)


زن جوان وقتی پس از ماهها آزار واذیت توسط جن ها ناچارشد تن به خواسته های آنها بدهدو با چشمانی اشکبار در دادگاه کرج حاضر شد. این زن و شوهر جوان پس از چند سال زندگی برای اینکه زن جوان از شکنجه ها و آزار واذیت جن ها نجات یابد طلاق گرفت . 21 تیر ماه سال 1383 زن وشوهر جوانی در شعبه 17 دادگاه خانواده کرج حاضر شدند و درخواست شان را برای طلاق توافقی به قاضی اکبر طالبی اعلام کردند . شوهر 33 ساله این زن به قاضی گفت : من وهمسرم از اول زندگی مان تا حالا با هم هیچ مشکلی نداشتیم ولی حالا با وجود داشتن دو دختر 10 و2 ساله به خاطر مشکلاتی که همسرم به آن مبتلا شده است ناچار شده ایم که از هم جدا شویم. مرد در ادامه حرفهایش گفت : هر شب جن ها به سراغ زنم می آیند واو را به شدت آزار واذیت می کنند من دیگر نمی توانم زنم را در این شرایط ببینم . زن جوان به قاضی گفت : 13 ساله بودم که در یک محضر در کرج مرا به عقد همسرم که 9 سال از من بزرگتر بود در اوردند . درست یک هفته بعد از عقدمان بود که خواب های عجیبی را دیدم .در عالم کودکی بودم و معنای خواب ها را نمی فهمیدم ولی اولین خوابم را هرگز فراموش نمی کنم . آن شب در عالم رویا دیدم که چهار گربه سیاه و یک گربه سفید در خانه مان آمده اند. گربه های سیاه مرا به شدت کتک می زدند ولی گربه سفید طرفداری مرا می کرد و از آنان خواست که کاری به من نداشته باشند از خواب که بیدار شدم متوجه خراش ها و زخمهایی روی بدنم شدم که به آرامی از ان خون بیرون می زد . دیگر ترس مرا برداشته بود حتی روزها وقتی جلوی آینه می رفتم گربه ها را درچشمانم می دیدم . از آن شب به بعد جنگ وجدال های من با چند گربه ادامه پیدا کرد . ( جنها در عالم انسانها و در کوچه و بازار ، معمولا به شکل گربه سانان ظاهر میشوند . البته به هر شکل دیگری هم که بخواهند،متوانند ظاهر بشوند ) در این مورد ابتدا با هیچ کس حرفی نزدم وتنها خانواده من و خانواده او جای زخمها را می دیدند دوران عقد 9 ماه طول کشید چون این شکنجه ها ادامه داشت خانواده ام مرا نزد یک دعانویس در ماهدشت کرج بردند او در کاسه آبی دعا خواند و بعد کاسه را کنار گذاشت به آینه نگاه کردم گربه ها را دیدم آن مرد دعانویس دست وپای گربه ها را با زنجیر بسته بود بعد از آن به من گفت باید چله نشینی کنی وتا چهل روز از چیزهایی که از حیوانات تولید شده استفاده نکنی تا چند روز غذا رشته پلو و عدس پلو می خوردم و این مساله و دستوراتی را که او داده بود رعایت کردم اما روزهای بعد پدر شوهرم که خسته شده بود اجازه نداد که این کار را ادامه بدهم . بعد از جشن عروسی ما، آن گربه ها رفتند .جای دیگر یک گربه سیاه با دوغول بیابانی که پشت سر او حالت بادی گارد داشتند سراغم آمدند . غولها مرا می گرفتند و گربه سیاه مرا می زد . من با این گربه 5 سال جنگیدم تا اینکه یکی از بستگانم ما را راهنمایی کرد تا مشهد نزد دعانویسی برویم. دعانویس مشهدی از ما زعفران - نبات -پارچه و کوزه آب ندیده خواست. او به کوزه چاقو می زد زمانیکه ما از خانه او خارج می شدیم ناگهان کوزه را پشت سرم شکاند و من ترسیدم .او گفت جن ها را از بین برده است . همان شب گربه بزرگ سیاه در حالیکه چوبی در دست داشت به همراه 13 گربه کوچک سراغم آمدند و مرا به شدت کتک زدند حال یک گربه تبدیل به 14 گربه شده بود .باز بستگان مرا راهنمایی کردند سراغ دعانویس های دیگری برویم. در قزوین پیر مردی با ریش های بلند. در چالوس پیر مردی .در روستای خاتون لر. در تهران و.... حتی 40 هزارتومن پول دادیم و دعا نویسی از اطراف اراک به منزلمان آوردیم و 250 هزار تومن از ما دستمزد خواست اما او که رفت همان شب باز من کتک خوردم. در این 12 سال 10-15 میلیون تومن خرج کردیم اما فایده ای نداشت. حتی در بیمارستان نزد چند روانپزشک رفتیم ولی کاری از دستشان بر نیامد. چاقو قیچی سنجاق هرچه بالا سرم گذاشتم نتیجه نداشت. حتی دعا گرفتم. جن ها کیف دعا را برداشتند و چند روز بعد کیف خالی را در گردن دخترم انداختند . گربه سیاه به اندازه یک میز تلویزیون بود او روی دو پا راه می رفت بینی بزرگ قرمز و گوشهای تیز و چشمان براقی داشت و مثل آدم حرف می زد اما گربه های کوچک چهار پا بودند و جیغ می کشیدند.از زندگی با شوهرم راضی بودم و همدیگر را بسیار دوست داشتیم . اما جن ها از من می خواستند که از همسرم جداشوم .اوایل فقط شب ها آنها را می دیدم اما کم کم روزها هم وارد زندگی ام می شدند . گربه بزرگ مرا بسیار دوست داشت وبا من حرف می زد به من می گفت از شوهرت طلاق بگیر او شیطان وبد دهن است به تو خیانت می کند . شبها که شوهرم می خوابید آنها مرا بالای سر شوهرم می بردند به من می گفتند اگر با ما باشی و از همسرت جدا شوی ارباب ما میشوی اما اگر جدا نشوی کتک خوردنها ادامه دارد . آنها دو راه پیش پایم گذاشتند به من گفتند نزد دعانویس نرو فایده ای ندارد فقط یا از همسرت جدا شو و یا با ما بیا . آنها شب ها مرا بیرون می بردند وقتی با آنها بودم پشتم قرص بود و از تاریکی نمی ترسیدم چون از من حمایت می کردند . آنها مرا به عروسی هایشان می بردند فضای عروسی هایشان سالنی تمیز شفاف و مرتب بود در عروسی هایشان همه نوع میوه بود در عروسی ها گربه بزرگ یک سر میز می نشست ومن سر دیگر میز و پذیرایی آنچنانی از میهمانان می شد آنها به من طلا و جواهرات می دادند . در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صدای آن به گوش می رسید در میهمانی ها همه چیز می خوردم و خوش می گذشت اما وقتی پای حرف می رسید آنها مرا به شدت کتک می زدند فضایی که مرا در آن کتک می زدند با فضای عروسی شان زمین تا اسمان فرق داشت . محله ای قدیمی مثل ارگ بم با اتاق های کوچک در فضایی مه آلود و کثیف که معلوم نبود کجاست در آن فضا فقط گربه بزرگ روی صندلی می نشست و گربه های کوچک همه روی زمین روی کول هم سوار بودند بیشتر ساعاتی که مرا کتک می زدند 3 صبح بودحدود 2 ساعت مرا می زدند اما این دو ساعت برای شوهرم شاید 20 ثانیه می گذشت او با صدای ناله های من بیدار می شد و می دید از زخم ها خون بیرون می زند . زخمها رابا بتادین ضد عفونی می کردم وقتی گربه بزرگ مرا می زدجای زخمها عمیق بود اما تعداد زخمها کمتر بود . گاهی که او نمی زد وبه گربه های کوچک دستور می داد آنها خراشهای زیادی به شکل 7 را روی تنم وارد می کردند حتی صورت مرا با این خراشها شطرنجی می کردند حتی گاهی شبها مرا تا صبح می زدند . شبهایی که قرار بود کتک بخورم کسل می شدم و می فهمیدم می خواهند مرا بزنند. آن ها سه سال مدام به من می گفتند باید از شوهرت طلاق بگیری . در حالیکه دختر بزرگم 7 ساله بود من دوباره باردار شدم . آن ها بقدری عصبانی بودن که مرا تا حد بیهوشی کتک زدند.در 9 ماه بارداری بارها آنها به من حمله می کردند تا بچه را از شکمم بیرون بکشند واو را از بین ببرند شبها همسرم بالای سرم می نشست تا آنها مرا کتک نزنند اما او فقط پنجه هایی که به بدنم کشیده می شد را می دید وکاری نمی توانست بکند . زمانی که منزل مادرم می آمدم جن ها با من کاری نداشتند و سراغم نمی آمدند اما به محض آنکه پا در خانه شوهرم میگذاشتم آنها اذیت وآزار را شروع می کردند . یک شب پدر شوهرم گفت تا صبح با قمه بالای سرت می نشینم و هر چند وقت قمه را از بالای سرت رد میکنم تا آنها کشته شوند. نزدیکیهای صبح پدر شوهرم چند لحظه چرت زد که با صدای فریاد من بیدار شد ودید بدن من به شدت زخمی و خون آلود است . پدر شوهرم سر این قضیه 4 ماه مارا به همراه اثاثیه مان به منزل خودش برد اما شب که خوابیده بود آنها سراغش آمده و گفته بودند عروست کجاست و او گفته بود در ان اتاق با دخترم خوابیده است. صبح که از خواب بیدار شدم دیدیم صورتم خون آلود است . دیگر کمتر کسی به منزل ما رفت وآمد داشت . یکبار برادرم آمد به منزلمان و دید دخترم مشقهایش را می نویسد ومن حمام هستم اما صدایی از حمام نمی آید بعد از 20 دقیقه که در را باز کرد می بیند من در حمام زیر دوش غرق در خونم .یکبار به دستشوئی رفته بودم و تا 3 ساعت بیرون نیامدم. خواهرانم که نگران بودند در را بازکرده و دیدند تمام بدنم چنگ خورده و جای خراش است . گربه بزرگ دوپا علاقه زیادی به من داشت او فقط فردای من را به من می گفت او در مورد من بسیار تعصب داشت و اگر کسی به من توهین می کرد او می گفت تو چیزی نگو تلافی اش را سرش در می آورم . همیشه همه می گفتند آه و نفرین تو می گیرد . من کاره ای نبودم فقط حمایت و تعصب جن ها بود بیشتر اوقات می فهمیدم بیرون چه اتفاقی می افتد حتی خیلی وقتها که قرار بود جایی دعوایی شود من خودم را قبل از آن میرساندم تا جلوی دعوا را بگیرم . همه به من میگفتند اگر از آنها جواهرات بخواهی برایت می آورند .یکبار از آنها خواستم آنها یک انگشتر بزرگ مروارید که حدود 30 نگین اطراف آن بود برایم اوردند اما گفتند تا یک هفته به کسی نگو و بعد آشکارا دستت کن اما شوهرم آنرا در جیبش گذاشت وبه همه نشان داد .جن ها آمدند آنرا بردندوبه من گفتند لیاقت نداری . دیگر کم کم نیرویی مرا به خارج از خانه هدایت می کرد و بی هوا بیرون از منزل می رفتم اما نمی دانستم کجا بروم . این اواخر به مدت سه ماه زنی جوان و بسیار زیبا با موهای بلند و طلایی رنگ در حالیکه چکمه ای تا روی زانوهایش می پوشید از اوپن آشپزخانه وارد منزلمان می شد .دختر کوچکم او را دیده و ترسیده بود. روی چکمه هایش از پونز پوشیده شده بود او روزها به خانه ما می امد و بسیار کم حرف می زد و زیبایی و قدرت این زن حیرت اور بود او بدون انکه چیزی بگویم ذهن مرا می خواند و کارها را انجام می داد حتی دکور منزل را تغییر می داد و لباسهای او مانند لباسهای من بود اگر من در منزل روسری به سر داشتم اوهم روسری به سر داشت. او در منزل همه کارها را می کرد اما وارد آشپزخانه نمی شد و چیزی نمی خورد .یکبار برای من گوشت قربانی آورد . تا اینکه همسرم به خانه برگشت و از تغییر دکوراسیون اتاق خواب ناراحت شد و آن را مانند اولش کرد. زن چکمه پوش دیگر سراغم نیامد ولی گربه بزرگ گفت همسرت تاوان کارش را می دهد و همسرم به زندان افتاد. این روزهای آخر سه زن ویک مرد به سراغم آمدند و در اتاق پرستاری مرا اذیت می کردند یکی از زن ها شبیه من بود آزار آنها که تمام می شد گربه ها می آمدند . از شوهرم خواستم که از هم جدا شویم دیگر توان مبارزه با آنها را نداشتم روز ها در حین جمع وجور کردن خانه ناگهان بویی حس کردم بویی عجیب بود می فهمیدم الان سراغم می آیند و مرا به قلعه می برند و کتک می زنند. ناگهان بیهوش می شدم گاهی تا 48 ساعت منگ بودم راه میرفتم و غذای زیادی می خوردم اما خودم چیزی نمی فهمیدم. صبح روز بعد زوجین در دادگاه حضور یافتند روی صورت زن جوان زخم عمیق سه چنگال با فاصله ای بیشتر از دست انسان وجود داشت و صورت و دست های زن خون آلود بود . در 10 مرداد حکم طلاق صادر شد. زن جوان گفت جن ها دیشب آمدند ولی دیگر مرا نمی زدند آنها خوشحال بودند و گفتند اقدام خوبی کردی آن را ادامه بده این زن جوان گفت : رای طلاق را دوماه بالای کمد گذاشتم و اجرا نکردیم آن ها شب سراغ من آمدند ومرا وحشتناک کتک زدند طوریکه روی بدنم خط ونشان کشیدند. با همسرم قرار گذاشتیم ساعت 19 عصر روز بعد برای اجرای حکم طلاق به دفترخانه برویم و حضانت دو دختر م به همسرم سپرده شد . ساعت 17 آنروز قبل از مراجعه به محضر همسرم مرا نزد دعانویسی برد. مرد دعانویس به همسرم گفت : اگر زنت را طلاق بدهی جن ها او را می برند و از ما 10 روز مهلت خواست تا جن ها را مهار کند. خانواده ام گفتند تو که 12 سال صبر کردی این 10 روز را هم صبر کن اما در این ده روز کتک ها شدیدتر بود طوری که جای زخمها گوشت اضافه می آورد حتی سقف دهانم را زخم کرده بودند و موهای سرم را کنده بودند . چند بار مرا که کتک می زدند دختر کوچکم برای طرفداری به سمت من دوید اما آنها دخترم را زدند.پس از اجرای حکم طلاق جن ها خوشحال بودند بعد از آن چند بار به منزل همسرم رفتم تا کارهایش را انجام دهم و خانه اش را مرتب کنم اما جن ها با عصبانیت سراغم آمدند و دندان قروچه می کردند . بعد از طلاق که به خانه پدرم به همراه دو دخترم برگشتم دیگر آنها سراغم نمی آیند ومرا نمی زنند. تا چند وقت احساس دلتنگی به آنها دارم اگر بخواهم می توانم آنها را ببینم .
 

سربازی آمریکایی که با ارواح زندگی میکند


سربازی آمریکایی که با ارواح زندگی می‌کند (+عکس)
 
جیک وود یک سرباز آمریکایی‌ست که جنگ در عراق و افغانستان راتجربه می‌کند و بعد از بازگشت دچار اختلال روانی می‌شود.

داستان تنهایی سربازان آمریکایی در جنگ عراق و افغانستان در اثری با عنوان «در میان شما» به قلم جیک وود روایت شده است.

جیک، سرباز آمریکایی جنگ عراق و افغانستان بعد از پایان ماموریتش از افغانستان مستقیم به خانه برگشت.اما زندگی‌اش کمی تغییر کرد. حالا او شب‌ها با یک چکش زیر تختش می‌خوابد از ترس اینکه کسی به او حمله کند.

جیک تنها زندگی می‌کند اما وقتی به حمام می‌رود درب را قفل می‌:کند و یک بار که با قطار قصد مسافرت داشت با دیدن یک کوله‌پشتی در کوپه قطار پا به فرار گذاشت، می‌ترسید مواد منفجره داخل آن باشد.

“هنگامی که به خواب می‌روم ارواح مرده در رویاهایم زندگی می‌کنند،و هنگامی که سپیده دم به پنجره های اتاقم برسد، احساس می کنم هیالوهای متولد شیطان از درون به سراغ من آمده‌اند.

آنها خشم خود را در برابر واقعیت به من نشان می‌دهند و همه اینها به خاطر عذاب من از گناهی است که به خاطر جان سالم به در بردن از این جنگ نصیب من شده است”

جیک وود در جنگ فقط پشت یک میز کامپیوتر می‌نشسته است و تحلیل‌های آماری غیرنظامی از جنگ به دست می‌آورده است.

اما وقتی به خانه‌اش برمی‌گردد متوجه می‌شود که دچار اختلالات روانی گسترده‌ای شده است. از کارش اخراج می‌شود و زندگی‌اش دچار ناکامی می‌شود.جیک تصمیم می‌گیرد با شرایط جدیدش کنار نیاید و تبعات اختلال روانی‌اش را مستقیم متوجه دولت آمریکا می‌کند.

“این داستان کسانی است که با جنگ شکسته شدند” این زیر عنوانی است که برای کتابی به نام «درمیان شما» انتخاب شده است. کتابی که جیک بعد از شروع به درمان آن را می‌نویسد و شرحی واقعی و دردناک از مصیبت‌های زندگی در جنگ عراق و افغانستان برای سربازان آمریکایی ارائه می‌دهد.

وود در یادداشت ابتدایی کتاب می‌نویسد:” حقیقت یا پاک و یا تجزیه می‌شود، اما به صورت کمرنگ در اذهان باقی می‌ماند. آنچه که در ذیل می‌آید، همان است که از ذهن نویسنده از یک واقعیت باقی مانده است.

این داستان زندگی کسانی است که واقعیت داشتند، اطلاعاتی است از انسان‌هایی که به ناچار تغییر یافتند و داستانی است از تنهایی انسان‌ها؛ وقایعی است که قانون کشور من سعی در مهمل نشان دادن آنها دارد. ”

تنهایی آدم‌هایی که سرنوشت دولتمردان آمریکایی تنهاترشان کرده است.اما واقعیت وجودی‌شان فراموش نمی‌شود.

سربازان آسیب‌دیده آمریکایی در جریان جنگ‌افروزی دهه اخیر آمریکا این روزها فعا‌‌ل‌تر شده‌اند. کمپین‌هایی برای خروج کامل نیروهای آمریکایی از عراق و افغانستان تشکیل داده‌اند و دولت آمریکا را مجبور به پرداخت غرامت‌های سنگین کرده‌اند. جیک وود هم یکی از این سربازهاست.

«در میان شما» در آمریکا به شدت سروصدا کرده است و بر برهان‌های مخالفان جنگ در آمریکا سند موثق و غیرقابل‌انکاری اضافه کرده است.
 
تسنیم

روش تسخیر همزاد

البته این کار رو به همه دوستان توصیه نمیکنم مخصوصا اگه بیماری یا ناراحتی خاصی دارید مثلا اصلا نباید شک و ترس داشته باشید و همچنین کاملا از همه نظر باید افکارتون پاک باشد

برای تسخیر کردن همزاد بایستی اتاقی را انتخاب کنید که کاملا ساکت و آرام باشد و هیچ کسی ‏به آنجا رفت آمد

 نکند . اتاق را کاملا تمیز کرده و در صورت امکان محل را خوشبو کنید . ‏دیوارهای اتاق ( بخصوص دیوار طرف غربی

 و طرف قبله ) را کاملا تمیز کرده و در صورت ‏امکان، اتاق چند ساعتی باید آفتاب بخورد.‏

باید فرد دوش گرفته و کاملا لخت شده و یک لنگ به خود پیچیده و از بخورات خوشبو استفاده ‏نماید .

‏طریقه عمل به این صورت است که یک شمع ( یا چراغ ) روشن کرده و پشت سر خود می ‏گذارید ، به طوری که

سایه شما روی دیوار کاملا دیده شود. سپس به پیشانی سایه خود نگاه ‏میکنید. به مدت یک ساعت ( در بعضی

اشخاص ممکن است از یک ساعت بیشتر و یا کمتر ‏باشد).

‏پس از خیره شدن هر وقت که پلک زدید به بالای سر خود نگاه کنید. پس از مدتی یک نور یا ‏روشنایی به شکل دایره

 خواهید دید. این نور ممکن است تغییر رنگ داده و به رنگهای ‏مخطلفی درآید و گاهی محو شده و دوباره ظاهر می

 شود ، ولی شما باید به تمرین خود ادامه ‏داده به هیچ عنوان نباید به افکار پلید فکر کنید. ( فکر و نیتتان پاک باشد)‏


باید توجه داشته باشید که همزاد در قیافه اصلی خود ظاهر می شود و گاهی هم ترسناک ‏میباشد، به همین

 دلیل انجام این عمل برای کسانی که نمی توانند بر ترس و وحشت خود غلبه ‏کنند، به هیچ عنوان توصیه نمی شود.

‏(این عمل باید در اولین شب ماه قمری شروع شود تا باعث ضرر و زیان نشود )


اسفند امسال و تاثیرش بر متولدین همه ماه ها


اسفند امسال و تاثیرش بر متولین همه ماه ها

● فروردین


شاهد حوداث تازه ای در زندگی تان خواهید بود که البته ختم به خیر می شود مدتی است حرفی در دل دارید که اینک بهترین زمان برای آن است . گذشت زمان را جدی بگیرید و زمان حال را در یابید. می خواهید راجع به موضوعی واکنش نشان بدهید ، اما باید به عواقب آن هم بیاندیشید و بیشتر بر اعصاب تان مسلط باشید. شانس به شما لبخند خواهد زد تا برخی از موانع از سر راهتان برداشته شود و به هدف خودتان نزدیکتر بشوید.

 

● اردیبهشت


آدم بلند پروازی هستید و ریسک کردن به صلاح شما نیست . پس توصیه می شود که زیاد در رویا به سر نبرید و تصمیمات خیالی نگیرید .اتفاقاتی برای تان رخ می دهد که هیجان را در شما تشدید می کند ، بنابراین سعی کنید بر خود مسلط باشید. در خرید و معامله باید مراقب همه چیز باشید و ریسک نکنید که به ضررتان تمام می شود . در این روزها خبر بسیار خوبی راچع به برخی از نزدیکان می شنوید که شما را به وجد می آورد.

 

● خرداد


در همین روزها یکی از دوستان تان نقش مهمی را در زندگی تان بازی خواهد کرد که باید قدردان او باشید و حتماً نشان دهید که متوجه محبت او شده اید. به دنبال فرصتی برای نشان دادن شایستگی های خود هستید ، اما باید مراقب باشید که دست به کارهای خطرناک نزنید . در یک کار گروهی شرکت کرده اید و نگران آینده این کار هستید ، باید بدانید که در دراز مدت جواب دلخواه را خواهید گرفت و فعلاً باید صبور باشید.

 

● تیر


لازم است قبل از سال جدید طرحها و برنامه های خودتان را به مرحله اجراء در بیاورید، زیرا تاخیر در این امر برای تان گران تمام می شود . خبرهای بسیار چالب و تازه ای در ارتباط با امور شغلی تان خواهید شنید . برای شرکت در یک کار خیر از شما دعوت به عمل می آید که خوب است آن را بپذیرید . نگران ادامه راهی که انتخاب کرده اید نباشید ، زیرا از حمایت و کمک های مادی و معنوی عزیزی برخودار خواهید شد که اصلاً انتظارش را نداشتید.

 

● مرداد


تغییر و تحولات زیادی را در زندگی تجربه خواهید کرد که روحیه تان را در چهت مثبت دگرگون می کند. مدتها به دنبال چنین روزهایی بوده اید ، پس حالا که چنین فرصتی به دست آمده ، حداکثر استفاده را ببرید. اتفاق مهمی نیز در این روزها رخ خواهد داد که نقطه عطفی در زندگی تان است . اکثر برنامه های شما مطابق معمول پیش خواهد رفت . ارتباطات عاطفی چالب و تازه ای را شاهد خواهید بود.

 

● شهریور


عقاید طرحهای درخشان و سرنوشت سازی در ارتباط با امور کاری یا تحصیلی تان به ذهنتان خطور خواهند کرد که باید برای اجرای آنها با طمانینه و حساب شده عمل کنید. به زودی خبر جالبی می شنوید که مدتها شادی میهمان قلبتان خواهد شد. پیشنهاد چالبی برای شرکت در یک کار اقتصادی دریافت می کنید اما باید با افراد خبره در این زمینه مشورت کنید و بعد تصمیم بگیرید.

 

● مهر


در حال حاضر برای پیشبرد هدف مورد نظرتان نیاز به حمایت اقتصادی دارید. اصلاً نگران نباشید با توکل به خدا این مشکل حل خواهد شد. در محیط کار یا تحصیلات تان به یک موفقیت تازه دست پیدا می کنید. به فکر تغییر در کارتان نباشید چرا که با درایت و پشتکار به زودی شاهد پیشرفت و موفقیت خواهید بود. به دنبال یک اتفاق خوب شادی زاید الوصفی نصیب شما می شود .

 

● آبان


ناخواسته گاهی اوقات قولی را که می دهید از یاد می برید فراموش نکنید که با خوش قولی و انجام آن ، احترام و اعتماد دیگران را به سوی خود جلب می کنید. زحمات زیادی را در راه هدفی متحمل شده اید که به زودی نتیجه مطلوبی را کسب می کنید . یک فرصت در زمینه نقل و انتقال برای تان فراهم می شود که اگر نظرتان مثبت است نباید در این زمینه تعلل کنید. ایده شما در مورد یک امر مهم مورد تایید دیگران قرار می گیرد و مورد تشویق نیز قرار می گیرید.

 

● آذر

در مورد کاری که خانواده بر آن اصرار دارند ، مطمئن باشید که صلاح شما را می خواهند پس پیشنهاد خودتان را با نظر های آنها ادغام کنید آنگاه به یک نتیجه قاطع دست خواهید یاقت . در طالع شما شرکت در یک آزمون مهم نشان داده شده است . و اینکه در آزمون مذکور در سایه تلاش و پشتکار مداوم موفقیت شما حتمی است اگر چه در دنبال کردن هدف خود قدری خسته شده اید اما بدانید که به زودی به پایان راه می رسید و نتبجه مطلوب حاصل خواهد شد .

 

● دی

شخصی که اصلاً فکرش را نمی کردید بار بزرگی از روی دوش شما بر می دارد تازه آن وقت است که پی به بزرگواری آن فرد می برید . طرحی که به اتفاق چند تن از دوستان تان پی ریزی کرده اید حالا باید به کار بگیرید ، چرا که زمان مناسب برای اجرای آن فرا رسیده است پس فرصت را از دست ندهید . یکی از آشنایان تان که وضعیت چندان مناسبی ندارد نیازمند کمک و همراهی امثال شما است اما طبع بلند او اجازه نمی دهد اشاره ای به این موضوع داشته باشد بهتر است همراه سایر آشنایان به کمک او بشتابید .

 

● بهمن


تا حدودی با وظایف و مسوولیت های جدیدی مواجه خواهید شد پس با توکل به خدا هراس به دل راه ندهید چرا که مثل همیشه موفق خواهید شد با شرکت در امور خیریه با فردی آشنا می شوید که به لحاظ فکری و ذهنی شباهت های زیادی با هم دارید و این آغاز یک دوستی با دوام خواهد بود . سفری در پیش رو دارید که شاید پر هزینه به نظر بیاید اما اصلاً چنین نیست با خیالی آسوده سفر کنید .

 

● اسفند


نگرش تازه ای نسبت به برنامه ها و امور چاری زندگی تان خواهید داشت که شما را وا می دارد با ایجاد تغییرات مثبت گامی موثر در جهت پیشرفت و تعالی بر دارید و لازم است گامهای بعدی را نیز با اعتماد به نفس بردارید و از شکست اصلاً نهراسید . با بهره گیری از مهارت های شخصی تان کار نیمه تمام تان به پایان خواهید رساند در محیط خانه تان با تغییری بسیار خوشایند و مثبت مواچه خواهید شد که روحیه شما را برای غلبه بر مشکلات دو چندان می کند .

واقعیت و چگونگی فال نخود از سوی بختیاری ها


واقعیت و چگونگی فال نخود از سوی  بختیاری ها

درمیان عشایر بختیاری یكی از رایج ترین نوع تفال یا فال گرفتن كه معمولا افراد مسن حالا یا توسط مردان و یا زنان گرفته میشود .

علاوه بر انواع آنها توسط تسبیح فال با نخود است كه بسیار به واقعیت نزدیك میباشد و باور كنید رد خور ندارد .

برای گرفتن فال با نخود ابتدا 41 عدد نخود كه هم اندازه باشند را جدا میكنند سپس آنها را روی قالی یا مكانی صاف میگذارند .

سپس توسط دوتا دست انها را جدا میكنند بطوری كه مقداری توسط دست راست و مقداری توسط دست چپ و مقداری هم در وسط بماند آنها را به سه قسمت مساوی تقسیم میكنند ...

سپس نخود های هر قسمت را 4 تا 4 تا از هم جدا میكنند ... مثلا قسمت سمت راست را همینطور 4تا 4تا جدا میكنند .

چند حالت امكان دارد اتفاق بیفتد ... یا یكی باقی میماند یا دو نخود یاسه و یا 4 نخود باقی میماند كه نخودهای باقی مانده را در بالا قرار میدهند و سپس به سراغ نخودهای وسطی رفته و آنها را نیز 4 تا 4 تا جدا میكنند و هرچه باقی مانده بود را در بالا و جدای از نخودها مقابل نخودهای باقی مانده از ستون اول قرار میدهند و سپس به سراغ نخودهای قسمت سوم كه توسط دست چپ جدا شده رفته و انها را جدا میكنند و هرچه باقی مانده بود در برابر دیگر نخودها قرار میدهند در یك ردیف ...

چند حالت اتفاق میافتد كه بهترین آن اگر در ردیف سمت راست یك نخود و در ردیف وسط دوتا و در ردیف سوم هم دوتا باقی بماند كه جمعا 5 تا میباشند که این فال را 5 تن آل عبا میگوبیند كه بهترین نوع فال است و مرادش حاصل میشود و اگر از هر ردیف 4 تا بماند كه در مجموع 12 تا میباشند نیز به آن 12 امام میگویند كه خوب است .

در حالتی دیگر از هركدام سه تا میماند كه به ان نوح نبی اله میگویند و یا حالی از ستون اول یكی ستون دوم سه تا و ستون سوم هم یكی كه این هم خوب است ...

خلاصه افراد حرفه ای تر باقی مانده نخودها را باهم قاطی و مجددا به سه قسمت و سپس 4 تا 4 تا جدا میكنند و نخود های باقی ماده را بازهم قاطی و 4 تا 4 تا جدا میكنند و سپس به تفسیر و تجزیه و تحلیل ان میپردازند و خلاصه انگار حرف دل شما را میزنند و بسیار واقعیت دارد


زندگینامه مادر ترزا

 



"اگنس گونکسا بوجاکسیو"
(مادر ترزا) دختر یک خواربار فروش آلبانیایی در 27 اوت سال 1910 در "اسکوپی" یوگسلاوی به دنیا آمد.

کشیشان یوگسلاوی که در ناحیه ی بنگال هندوستان خدمت می کردند، در مورد راهبه‌هایی به ‌نام "خواهران لورتو "بسیار سخن می گفتند و اگنس تمایل داشت برای خدمت به آنها بپیوندد. از این رو پس از گفتگویی با یک مادر روحانی که سرپرست این گروه بود، در سن هجده سالگی برای دوره ی کارآموزی و فراگیری زبان انگلیسی به کشور ایرلند رفت و در اول دسامبر ۱۹۲۸ پس از سه ماه آموزش با چند دختر جوان دیگر رهسپار هندوستان شد. آنها چند هفته بعد در تاریخ ششم ژانویه به "کلکته" رسیدند؛ ششم ژانویه روزی است که کلیسای کاتولیک آن را به یادبود دیدار "مجوسیان" از عیسای نوزاد و دادن هدایا به او جشن می‌گیرد. در آن روز کسی نمی‌توانست حدس بزند که ورود این دختر جوان چه هدیه ی پر ارزشی برای شهر کلکته به شمار می رود.

اگنس در ۲۴ ماه می ۱۹۳۱ و در سن ۲۱ سالگی، نخستین سوگند موقتی خود را مبنی بر فقر پاکدامنی و فرمانبرداری یاد کرد. مدت کوتاهی از این تعهد نگذشته بود که رهسپار شهر "دارجلینگ" در کوهپایه ی هیمالیا شد تا در بیمارستانی خدمت کند. در آنجا بود که فقر و تهیدستی مردم، اثر بجای‌ ماندنی بر اندیشه و خدمت او گذاشت. پس از پایان دوره‌اش در دارجلینگ، دوباره به کلکته بازگشت و سرگرم کار آموزش شد. سرانجام، اگنس در سن ۲۷ سالگی، سوگند و تعهد همیشگی خود را یاد کرد و نام خود را به ترزا تغییر داد. ترزا نام یک راهبه ی فرانسوی بود که در زندگی کوتاهی که داشت، خدا را با کارهای کوچک روزمره و خسته کننده با کمال خوشی و رضایت خدمت کرده و نام خدمت خود را "طریق کوچک" نامیده بود. خواهر ترزای جوان هم به پیروی از قهرمان خود، روش "طریق کوچک" را در پیش گرفت.

 

پس از آن به عنوان یک راهبه ی سوگند خورده در مدرسه ی "مریم مقدس" که تنها مدرسه ی کاتولیک کلکته بود سرگرم کار شد. بیشتر دانش ‌آموزان این مدرسه از تبار اروپایی و از خانواده‌های نسبتاً ثروتمند کلکته بودند، اما در همین رفت و آمدها از صومعه به مدرسه بود که با محرومیت‌ها و فقر و تهیدستی مردم در خیابان‌های کلکته مواجه شد. رفته رفته می‌دید که نمی‌تواند در پشت دیوار‌های بلند صومعه پنهان شود و عمر خود را در آرامش و سکوت آنجا بسر ببرد. او سخنان عیسی را بسیار جدی می‌گرفت و چون می‌دید که عیسی - با گفتن اینکه "آنچه به یکی از این برادران کوچکتر من کردید به من کرده‌اید" (متی ۲۵:‏۴۰) - خود را با فقرا همسان می‌داند، او هم می‌خواست با خدمت به انسانهای محروم جامعه ی خود عیسی را خدمت کند.

خواهران روحانی در صومعه ی کلکته هر سال یکبار برای تجدید قوا و دعا و تفکر به "دارجلینگ" سفر می‌کردند. در راه این سفر (۱۹۴۶)، در هنگام دعا اتفاقی برای خواهر ترزا افتاد که مسیر زندگی و خدمت او را به کلی تغییر داد. وی در مورد این ماموریت ویژه بیان داشت:

"روزی در یکی از قطارهای محلی نشسته بودم که احساس کردم خدا مرا به محله های کثیف و پرجمعیت می راند، بدین طریق ماموریت جدیدی به من واگذار شد."

خودش می‌گفت این واقعه در حقیقت، "رسالت اندرون رسالت" بود. در طی این سفر خدا به روشی ساده، اما در عین حال تکان دهنده، او را برای خدمت به فقیران کلکته فراخوانده بود. اما این رسالت آنچنان هم عملی و بی‌دردسر نبود. او اکنون مدیر یک مدرسه ی شناخته شده و برجسته بود. از این گذشته به صومعه و جماعت مذهبی خود تعهد داشت و نمی‌توانست و نمی‌خواست به تعهدات و وظایف خود پشت ‌پا بزند. از این رو پس از اینکه در مورد این موضوع دعا کرد آن را با کشیشی که مورد اعتمادش بود در میان گذاشت و قرار شد وی در فرصتی مناسب آن را با "اسقف اعظم" در میان بگذارد و نظر او را جویا شود.

خواهر ترزا این تصمیم را با آرامی و خوشی پذیرفت و بر این باور بود که اگر این ندا و الهام از سوی خدا بوده‌ است، بدون شک عملی خواهد شد. سرانجام پس از حدود دو ‌سال انتظار اجازه نامه‌ای به دستش رسید که با آن می‌توانست به عنوان یک راهبه در محیط خارج از صومعه خدمت کند، اما می‌بایست پیمان فقر و پاکدامنی و فرمانبرداری را وفادارانه پاس دارد. خواهر ترزا در مورد جدا شدن از صومعه گفت:

"ترک صومعه ی لورتو برای من از ترک خانواده‌ام دشوارتر بود و قربانی بیشتری می‌نمود، اما کاری بود که باید انجام می‌شد. این فراخوان، رسالت من بود و می‌دانستم که باید بروم. تنها چیزی که نمی‌دانستم این بود که چگونه به هدف برسم!"

روزی که خواهر ترزا صومعه را ترک گفت، به جای لباس رسمی راهبه‌ ها با مدل اروپایی، یک ساری ساده ی سفید با حاشیه ی آبی پوشیده بود که همه ی زنان فقیر بنگالی می‌پوشیدند. لباسی مناسب با خدمت و زندگیش در خیابانها و محله‌های کثیف و فقیر کلکته!

او کلبه ی کوچکی را در منطقه ی فقیرنشین "موتی جهیل" کلکته برای زندگی پیدا کرد. در آن محله ی محروم و با دیدن بچه های ولگرد و تهیدست به این فکر افتاد که برای آنها مدرسه‌ای برپا کند.

او می‌دانست که خواندن و نوشتن، کلید زندگی بهتر برای آنها به شمار می رود. در عین حال، این کار فرصتی به او می‌داد که اصول ابتدایی بهداشت را به آنها بیاموزد. از این رو زمین متروکی را پیدا کرد و از کسی خواست که علفهای آن را بزند و سرگرم کار شد! نه میزی بود و نه صندلی و نه تخته ی سیاه! تنها شماری کودک مشتاق و آموزگاری مشتاق‌تر که با چوبی بر روی شنها الفبا را به آنها می‌آموخت. شمار بچه‌ها زیاد شد و او دست تنها و در فقر به خدمت فروتنانه ی خود ادامه می داد. مادر ترزا می دانست که تنها راه برای درک نیاز‌های بینوایان این است که خودش هم فقیر باشد و تنها راه برای اینکه او را بپذیرند این بود که یکی از خودشان بشود.

بتدریج چند نفر از خواهران روحانی و شاگردان گذشته اش به او پیوستند و یکی از دوستانش به نام "مایکل گومز"، طبقه ی دوم منزلش را در اختیار آنها گذاشت. "مایکل گومز" بر این باور بود که وجود خواهر ترزا در زیر بام خانه‌اش، یک برکت الهی است.

نیاز‌ها زیاد بود و فقر و بدبختی از هر گوشه بیداد می‌کرد. خواهر ترزا فروتنانه بیان می دارد:

"برای سنجش اولویت‌ها هیچ نقشه‌ای نمی‌کشیدیم؛ به محض اینکه درد و بدبختی را در جایی می‌دیدیم، کاری را آغاز می‌کردیم و خدا به ما نشان می‌داد که چه باید کرد."

خواهر ترزا و همراهانش از هر روشی برای کمک به تهیدستان بهره می گرفتند. مثلا برای سیر کردن فقرا، غذا‌های اضافی سازمان‌های خیریه ی هر ناحیه را جمع کرده و به گرسنگان می‌دادند. ساعات کار آنها حد و مرزی نداشت و تا زمانی که می‌توانستند روی پا بایستند خدمت می‌کردند.

وظایف آنها هم حد و مرزی نداشت، از هیچ کاری ابا نداشتند و مراقبت از افراد در حال مرگ و بچه‌های ولگرد و مریض را وظیفه ی خود می‌دانستند. آنها به کسانی خدمت می‌کردند که هیچکس دیگر برایشان ارزشی قائل نبود. برای آنها هر انسانی با وجود مریضی و کثیفی و معیوب بودن، اهمیت داشت. بچه‌های دور انداخته شده در زباله، زنان جوان با بچه‌های نامشروع [ =ناروا ]، پیران به حال خود رها شده در انتظار مرگ و رانده شدگان جامعه برای آنها بی‌نهایت ارزشمند بودند. مادر ترزا می گفت:

"هنگامی که فقیری از گرسنگی می‌میرد به این دلیل نیست که خدا از او بی خبر مانده است، بلکه از آن رو است که ما از رفع نیاز‌های آن شخص سر باز زده‌ایم... ."

در آن زمان در خیابان‌های کلکته ۲۰۰ هزار نفر بی‌خانمان زندگی می‌کردند. بسیاری از آنها مبتلا به بیماری‌های عفونی و خطرناک و در حال مرگ بودند. روزی مادر ترزا زنی را در کنار جوی خیابان یافت که آنقدر ضعیف و بی‌حرکت به گوشه‌ای افتاده بود که موشها و مورچه‌ها بدن او را جویده بودند. مادر ترزا او را بغل کرد و تا نزدیکترین بیمارستان با خود برد. کارکنان بیمارستان از پذیرفتن او سر باز زدند. اما مادر ترزا آنقدر آنجا ایستاد تا بیمارستان تختی به آن زن بینوا داد. سالها بعد وقتی از او پرسیدند که تلاش کوچک تو برای رسیدگی به این فلاکت بزرگ به کجا رسید؟ پاسخ داد:

"اگر من آن روز آن زن را از جوی خیابان برنداشته بودم، امروز هزاران انسان برای یاری به فقرا به کمک من نمی‌شتافتند."

این نیاز باعث شد که در سال ۱۹۵۲ خانه‌ای برای بیماران در حال مرگ بنا کنند که آن را "نیرمال هیریدی" نامیدند؛ یعنی خانه ی قلب پاک. این مرکز در نزدیکی معبد کالی (الهه تخریب) قرار داشت.

در سال ۱۹۶۲ خواهر ترزا تابعیت هندوستان را پذیرفت و "بنیاد خیریه ی مبشرین نیکوکاری" او از سوی کلیسای کاتولیک به رسمیت شناخته شد و کنیه ی او از خواهر ترزا به "مادر ترزا "تغییر یافت.

برای آنها بچه‌های یتیم و سر راهی، قشر مهمی از جامعه به شمار می آمدند. آنها بچه‌ها را از خیابانها به خانه ی کوچکی که برای این کار در نظر گرفته بودند می‌بردند و از آنها پرستاری و مراقبت می کردند. بسیاری از این کودکان بسیار کوچک و ضعیف و مریض بودند و با همه ی کوشش و تلاش خواهران، باز هم امیدی برای زنده ماندنشان نبود. اما مادر ترزا بر این باور بود که آنها دست کم برای چند ساعت کوتاه در زندگی شان طعم محبت و ملایمت را خواهند چشید.

ثروتمندان و حتی تهیدستانی که وضع بهتری نسبت به بینوایان کلکته داشتند، به آنها کمک می‌کردند. برای نمونه، در سال ۱۹۷۳ میلادی یک ساختمان را که پیش تر برای آزمایش های شیمیایی بکار می‌بردند به او هدیه کردند. او این مکان را "هدیه ی محبت" نامید. فقیران کلکته برگهای خالی و سبز نارگیل و کاغذ‌های دور ریخته شده را جمع‌آوری می‌کردند و به این مکان می‌آوردند و زنان و مردان فقیر و بی چیز از آنها حصیر، طناب، کیف و پاکت ساخته و از این راه امرار معاش می‌کردند.

در کلکته صد‌ها نفر مبتلا به بیماری جذام بودند؛ این افراد را - که از سوی اجتماع و خانواده مطرود بودند - نمی‌شد به خانه‌هایی که برای مراقبت و پرستاری بینوایان دایر شده بود انتقال داد. از این رو درمانگاه‌های سیاری برای کمک به جذامیان تشکیل داده شد و خواهران هر هفته به ناحیه‌ای برای عیادت و پرستاری جذامیان فرستاده می‌شدند. تا اینکه در یک زمین متروکه در "تیتاگارا"، درمانگاهی موقتی برای درمان جذامیان برپا نمودند و هزاران جذامی در آن مداوا شدند.

در ازای خدمات و کار‌های بزرگ مادرترزا، گروههای گوناگون و دولتها به او مدالها و جوایز بسیاری اهدا نمودند و در سال ۱۹۷۹ جایزه ی صلح نوبل به او داده شد. جالب توجه اینکه هنگام دریافت نوبل چنین بیان نمود که:

"من به نام یک فقیر این جایزه را دریافت می کنم."

وی در پایان مراسم از برپایی میهمانی ویژه جلوگیری به عمل آورد و خواهان خرج هزینه های آن برای نیازمندان گردید.

 

در سال ۱۹۸۲ مادر ترزا در اوج محاصره بیروت توانست ۳۷ کودک را که در بیمارستان خط مقدم گرفتار شده بودند با آتش بسی موقت میان ارتش اسرائیل و چریکهای فلسطینی نجات دهد. وی همراه با کارکنان صلیب سرخ به آن منطقه سفر کرد و توانست کودکان بیمار را نجات بخشد.

 

در اواخر دههٔ ۱۹۸۰ میلادی با بازتر شدن فضا در کشورهای اروپای شرقی، که قبلا به خاطر کمونیست مبلغان مذهبی را رد کرده بودند، وی تلاشهایش را معطوف به گسترش مذهب در این کشورها کرد. او با موضعی محکم با مخالفت در برابر سقط جنین و طلاق پرداخت و شعارش این بود که: «مهم نیست آنها چه میگویند، شما باید آنها را با لبخند و کار خود تغییر دهید.»

 

مادر ترزا برای همکاری و کمک به جاهای مختلفی سفر کرد. از جمله برای مبارزه با گرسنگی به اتیوپی، در حادثه چرنوبیل برای کمک به آسیب دیدگان تشعشات هسته‌ای، و همچنین برای کمک به قربانیان زلزله در ارمنستان به این مناطق سفر کرد. در سال ۱۹۹۱ در اولین بازگشت به وطنش خانه خیریهٔ برادران مبلغ را در تیرانای آلبانی تاسیس کرد.

تا سال ۱۹۹۶ او ۵۱۷ ماموریت را در بیش از ۱۰۰ کشور جهان انجام داده بود.

 

بیماری

ترزا در سال ۱۹۸۳ در رم هنگامی که قصد دیدار با پاپ را داشت دچار یک حملهٔ قلبی شد. پس از دومین حمله قلبی وی یک ضربان ساز دریافت نمود.در ۱۹۹۱ پس از جدال با بیماری ذات الریه در مکزیکو او دچار مشکلات قلبی بیشتر شد.به او پیشنهاد شد تا از مقام خود به عنوان مدیر امور خیریه کناره گیری کند اما راهبه‌های گروه‌های مذهبی در جلسه‌ای سری رای به باقی ماندن او در سمت خود دادند.مادر ترزا تصمیم انان را مبنی بر باقی ماندن در سمت خود پذیرفت.

در سال ۱۹۹۶ مادر ترزا در سانحه‌ای به زمین خورد و استخوان ترقوه اش شکست.در ماه اگوست همان سال او به بیماری مالاریا دچار شد و بطن چپ قلب خود را از دست داد.او یک عمل قلب انجام داد اما واضح بود که وضع چسمانی او دارد رو به وخامت می‌گذارد.هنگامی که بیماری او شدت گرفت و مجبور به بستری شد در خواست نمود تا همانند بقیهٔ مردم عادی در بیمارستانی در کالیفرنیا مورد معالجه قرار گیرد. اسقف اعظم کلکلته به کشیشان دستور داد تا بر روی مادر ترزا مراسم جن گیری انجام گیرد زیرا که تصور می‌کرد او مورد حملهٔ شیطان قرار گرفته‌است.

 

وفات

مادر ترزا در پنجم سپتامبر ۱۹۹۷ در سن ۸۷ سالگی در دفتر مرکزی جماعت مذهبی خود درگذشت. با پخش این خبر، اندوه فراوانی سراسر شهر کلکته را فرا گرفت. هزاران نفر به دفتر مرکزی شتافتند تا چهره ی او را برای آخرین بار ببینند و ادای احترام کنند.

دولت هند به منظور قدردانی از زحمات مادر ترزا برای او مراسم رسمی ویژه ای به عمل اورد. او در سیزدهم سپتامبر در شهر "کلکته" به خاک سپرده شد. در تمام ادیان الهی از او به عنوان یک "قدیسه" یاد کرده اند. وی در سال ۲۰۰۳ از سوی "پاپ ژان ‌پل دوم" آمرزیده شناخته شد.

در چهره ی او با آن قد خمیده همواره سادگی فقیرترین انسانها مشاهده می شد و با وجود برخورداری از شهرت بسیار، نه سخنران و نه نظریه پرداز بود. چهره ی تابناک وی با چین و شکنهای بسیار، پژواک رویارویی با انسانهای تیره روز اماکنی همچون "بوپال"، "بیروت"، "چرنوببل"، منطقه ی زلزله زده ی آمریکا، ساکنین سیاهپوست آمریکای جنوبی و آسایشگاه ایدز شهر نیویورک بود.

 

انتقادات

وجود نگرش مثبت بیشتر افراد به عملکرد مادر ترزا، برخی چون کریستوفر هیچنز و اروپ چترجی (پزشک هندی تبار زاده کلکته) دیدگاهی متفاوت نسبت به او دارند. هیچنز در سال ۱۹۹۵ میلادی کتابی بنام مقام تبلیغ گری : مادر ترزا در فرضیه و عمل نوشت و درآن کتاب به انتقاد شدید از مادر ترزا پرداخت. او پیش از آن نیز در برنامه مستندی بنام فرشته دوزخ (محصول سال ۱۹۹۴) که از کانال ۴ انگلیس پخش گردید، به انتقاد از عملکرد مادر ترزا پرداخته بود.

از جمله انتقادات هیچنز می‌توان به ارایه خدمات ناکافی و نادرست به بیماران بستری در مرکز خیریه مادر ترزا در کلکته اشاره کرد. او در کتاب خود به گزارش دکتر رابین فاکس در مورد استانداردهای درمانی در مرکز خیریه کلکته اشاره می‌کند. دکتر رابین فاکس یکی از ویراستاران مجله معتبر پزشکی لانست است و گزارش او در سپتامبر سال ۱۹۹۴ میلادی در مجله لانست منتشر گردید. در بخشی از گزارش، دکتر فاکس اشاره می‌کند:" مرد جوانی با وضعیتی نابسامان در مرکز پذیرفته شده بود. او از تب بالایی رنج می‌برد. داروهای تجویز شده برای وی تتراسایکلین و استامینوفن بودند. مدتی بعد یک پزشک داوطلب در معاینه خود با تشخیص احتمالی مالاریا، داروهای بیمار را به کلروکین تغییر داد. آیا کسی نمی‌توانست برای تشخیص درست نگاهی به نمونه خون بیمار بیاندازد؟ آنگونه که به من گفته شد در آن جا به ندرت اجازه هرگونه ارزیابی داده می‌شد. آیا خواهران روحانی نمی‌توانستند از یک الگوریتم ساده برای افتراق بیماری‌های درمان پذیر و بیماری‌های درمان ناپذیر بهره برند؟ پاسخ باز هم منفی است. مادر ترزا دخالت الهی را به هرگونه برنامه ریزی ترجیح می‌داد. اصول وی برای مقابله با هرگونه پیشروی به سوی ماده گرایی و ماتریالیسم طراحی شده بودند. "

در مستند فرشته دوزخ یکی از داوطلبان بنام مری لودن که مدتی در مرکز خیریه کلکته مشغول به خدمت داوطلبانه بوده است، از استفاده مکرر سرسوزن‌ها و سرنگ‌ها دچار حیرت گردیده بود. هنگامی که وی دلیل این که چرا خواهران روحانی بدون ضدعفونی کردن، تنها به آب کشیدن سوزن‌ها بسنده می‌کنند را جویا گشت، یکی از خواهران روحانی به او پاسخ داد که شستن کافی است و نه دلیلی و نه زمانی برای ضد عفونی کردن وجود دارد.

کریستوفر هیچنز ذکر می‌کند که مادر ترزا به جای استفاده کردن از صدقات در جهت کاهش فقر و بهبود شرایط مراکز نگهداری بیماران در حال مرگ، آن پول‌ها را برای باز گشایی صومعه‌های تازه و گسترش فعالیت‌های تبلیغی اش بکار می‌گرفت. از دیگر اشکالاتی که بر مادر ترزا گرفته می‌شود دریافت پول از افرادی مستبد ( چون خانواده دوالیه دیکتاتور هائیتی) و فاسد (چون چارلز کیتینگ، محکوم به فساد شدید مالی) بود. مادر ترزا مبلغ ۱٫۴ میلیون دلارصدقه از چارلز کیتینگ دریافت داشت و پیش و پس از دستگیری کیتینگ به حمایت از وی ادامه داد. پل ترولی دادیار منطقه‌ای لس آنجلس، در نامه‌ای به مادر ترزا، از وی برگرداندن مبلغ صدقه دریافتی از کیتینگ را در خواست کرد. دلیل وی استرداد پول سرقت شده از سوی کیتینگ به صاحبان اصلی آن (که برخی خود بسیار فقیر بودند) ذکر شد. ترولی هرگز پاسخی دریافت نکرد و پول صدقه داده شده هرگز به صاحبان اصلی اش بازنگشت .

روح چیست و در کجاست؟

 

روح چیست ودر کجاست؟    

                        

  براستی روح چه معنا دارد ؟ آیا تا بحال به این سئوال فکر کرده اید. اگر به کتا ب لغتنامه انگلیسی به فارسی مراجعه کنید . معا نی متفاوتی ازروح مشاهده می کنید. مثل روح ، جان ، روان ، شبح ، جن و الهام ... اگر به لغتنامه آلمانی به فارسی مراجعه كنيد . بااین کلمات برخورد می کنید . مثل معنویت، روحیه ، ذهن، هوش، جاندار و روان و ..... با مراجعه به كْتب ادبی و يا  هر كتابی امثال آنها  در باره روح . نه تنها از روح چیزی متوجه نمی شويد . بلکه بيشتر از قبل گمراه  وسرگردانتر ميشويد.  به دلیل اینکه مولفین این نوع کتابها هم از روح اطلاعی ندارند، و نمی توانند به ما کمک کنند. کلمه روح در ادبیات ما با ترکیبهای مختلفی استفاده شده است.  در همه ادیان معتبر جهان هم،از آن بارها و بارها نام برده شده است.  بخاطر همین بنظر همه ما خیلی آشنا می آید، ولی با وجود این آنرا نمی شناسیم.  بطور روزمره و عامیانه ما کلماتی مانند، روح پاک یا روحش شاد، یا عذاب روحی و یا کلماتی امثال این را استفاده میکنیم. بدون اینکه متوجه باشیم، که ما در باره چه کلمه والائی صحبت می کنیم. و هیچکس هم که تا به حال نتوانسته است آن را ببیند، یا لمس کند. همه اطلاعات ما از یکسری کلمات نا مفهوم و بی محتوا تشکیل شده است . و از نقل و قول کردن این کلمه هیچگونه بیم و هراسی هم نداریم . همچنین در نمایشهای درام و کارهای هنری از روح به عنوان شبح و یا جن استفاده می کنیم. فقط برای ترس، یا خنده بیننده ، آنرا بکار می بریم.  در بسیاری از ادیان، از روح برای ترساندن معتقدین به آن دین استفاده می کنند . در بعضی از ادیان معتبرجهان، روح بعد از مردن، مطرح و شناخته می شود . مثل آنکه گفته شده است، که روح در شب اول قبر به کالبد مرده بر می گردد، و مرده را برای مدتی زنده می کند، تا بتواند آن شخص به سئوال و جواب ملکه شب اول قبر جواب بدهد، و جواب کارهای نیکش ( ثوابها ) و یا اعمال بدش      ( گناهانش ) را بگیرد و روح در آن موقع قضاوت می شود.  بعد از آن روح ما باید منتظر بماند تا در روز قیامت همراه با جسم ما که دو باره متولد شده به بهشت و یا جهنم برود. البته این تعریفی است که به ما ارث رسیده است . ولی نکته قابل توجه این است که ، ما قبل از مردن از روح هیچگونه اطلاعی نداریم ، ولی بعد از مردن با روح خودمان روبرو می شویم.  بوداييان  معتقدند  که روح از مملکتی به مملکتی دیگر حرکت می کند، و شخص مرده که، روح از آن جدا شده است ، در جسم نوزاد دیگری حلول می کند و دو باره به زندگی نو در کالبد جدیدی ادامه خواهد داد و از نظر دین هندو ، روح نوری است که از حضرت شیوا  ( یکی از خدایان ) به بدن هر کس منعکس میشود . ولی بعد از مطالعه کردن روح در ادبیاتها و ادیان مختلف برای همگان واضح و آشکار ا ست، که هیچکدام با روح آشنا نیستند.  نمیدانند که روح یعنی چه ، و دلیل بزرگ آن، خود ما هستیم . که خودمان را نمی شناسیم . و اگر ما قادر به خودشناسی باشیم . روح به خودی خود شناخته میشود و نیازی به کاوش و تحقیقات در ادیان مختلف نمی باشد . ما در جهان با میلیونها تعریف روبرو هستیم . ولی باید بدانیم که فقط یکی از آنها حقیقت ا ست . حقیقت این است که ما باید به دانشی برسیم که بفهمیم که ما روح هستیم .  من و شما و همه انسانها روح هستیم. نه آن جسمی که ما آن را مشاهده میکنیم.  نکته قابل اشتراک در همه ادیان معتبر جهان این مطلب می باشد، که محل استقرار روح در قلب هر انسان می باشد . بدن ما حامل و نگهدارنده و مرکب و یا معبد روح می باشد ،همان روحی که خداوند در قلب ما مستقر کرده است . اما در قرن اخیر در باره بدن، و این معبد، تحقیقات بسیاری بعمل آمده است و مطالعات زیادی در باره آن شده است . در مورد بدن پزشکان بهتر میتوانند اطلاعات لازم را در اختیار شما عزیزان قرار بدهند، چرا که ادامه این مطلب ، راجع به بدن در بحث ما نمی گنجد ، برای شناخت روح، ما نیاز به وسایلی داریم ، مثل بررسی یک کشور، که نیاز به نقشه مورد نظر داریم . با داشتن نقشه آن کشور می توانیم. به مشخصات آن آشنا شویم. یعنی نقشه ، عامل شناسائی آن کشور میباشد. مملکت روح ، یا شناسائی مکان روح ، نیاز به یک عامل ( نقشه ) دارد، که آنرا بشناسیم. آن نقشه راهنما و هدایت کننده ما چیزی نیست. جز کندالینی که در مبحث کندالینی آن را مفصلأ توضیح داده ایم. ولی در این قسمت باید گفت که از برکت حرکت کندالینی در هر شخص و با پیوستن به روح و روان ، در بدن ما هیجان و ارتعاشی به بار می اورد. و یک لرزش و یا یک ارتعاش ملایمی اندام ما را در بر می گیرد . در این حالت انسان مثل یک پرنده احساس سبکی کرده ومی خواهد به کهکشان پرواز کند، و به همه انسانها نوید آزادی و پیوند روح و جسم را برساند. در این حالت است که شما با روح خودتان آشنا می شوید، و یواش یواش متوجه خواهید شد که روح به شما کمک خواهد کرد. که چگونه بتوانید بدنتان را در کنترل خود درآورید، و توسط آن هدایت خود را به دست بگیرید .  با برخورد و با آشنائی با عکس العمل های بدن خودتان متوجه میشوید. زمانی که شما با روح خود پیوند پیدا کنید ، بدن شما از جمله دستان شما گواهی خواهند داد، که آیا شما با روح خودتان و یا با خالق خودتان ارتباط دارید یا نه ؟  این گواهی نشانگر روح میباشد. که شما به آن ملحق شده اید و معنای روح را عملأ احساس میکنید . دیگر نه در کتابها و نه در فرهنگها و در مذاهب به دنبال آن نمی گردید، بلکه خودتان با آن آشنا شده اید و با آن برخورد کرده اید و با آن عملأ ارتباط بر قرار می کنید.  در زندگی روزمره، روح خودتان، رابط شما، و خداوند و کل کائنات خواهد بود و روح همیشه به شما کمک خواهد کرد که به سئوالاتی که توسط تفکر و علم خودتان که تا بحال به آن نرسیده اید و همیشه بدون جواب مانده است بدست بیاورید ، و به آرامشی برسید که میلیونها انسان در پی آن هستند . امیدواریم با این مطلب چکیده در باره روح،توانسته باشیم گوشه ای از سوالهای شما را دراین باره جواب  داده باشیم. که واقعأ جای بحث بسیار دارد. ولی متأسفانه امکان بحث کلی را در این صفحه را نداریم. امیدواریم شما متوجه مفهوم روح شده باشید  و به آن به صورتی بنگرید که واقعیت دارد،  نه آنکه به ما گفته اند.

آیا همزاد واقعیت دارد؟


آیا همزاد واقعیت دارد؟

بعضی بر این معتقدند که هر فرد از انسانها همزادی در میان جنیان دارد که در نوع زندگی وسرنوشت ورفتار واخلاق وحتی ظاهر یکی اند و اگر جن ، همزاد انسانی خود را پیدا ا کند به او علاقه مند شده وبه او خدمت و کمک می کند

جواب: دلیل مستندی بر این مسئله نیست نقل هایی وجود دارد ولی داستان ها نمی توانند ملاک علمی واقع شوند ما منکر وجود همزاد نیستیم اما نه به این صورت داغی که بعضی ها می گویند همان گونه که بین انسان ها دو نفر ممکن است درفطرت و خصوصیات وافکارورفتار خیلی شبیه هم باشند ووقتی همدیگر را پیدا می کنند به هم علاقه مند وحتی عاشق هم می شوند ممکن است بین یک انسان ویک جن هم همین حالت شکل گیرد اما اینکه اینها درست جفت هم باشند چنین مسئله ای هیچ وجه علمی ندارد علت اینکه گاه یک جن به انسانی علاقه مند می شود وحتی به او خدمت می کند ریشه در وجوه اشتراکی دارد همان گونه که دو انسان از یکدیگر متفرند ودو نفر به هم علاقه مندند دو نفر خصوصیاتشان کاملا از هم دور ودو نفر به هم نزدیک است بین انسان وجن هم همین حالات وجود دارد ولی همزاد به آن معنایی که بعضی ها می گویند نیست یعنی هیچ انطباق کامل و وابستگی ریشه ای وناگسستنی چه دررفتار چه در افکار چه در ظاهر وچه در سرنوشت بین هیچ انسان وجنی وجود ندارد پس معنی همزاد بودن به معنی شبیه بودن است همان گونه که در میان انسانها نیز همزاد داریم واین همزاد می تواند از جنس موافق یا مخالف باشد

این نقاط اشتراکی که باعث بروز انس میان دو انسان می شود گاه موجب بروز حس علاقه از سوی یک جن به انسان نیز می گردد تا جایی که ممکن است به این سادگی ها او را رها نکند ه البته این مسئله بسیار بسیار کم اتفاق می افتد

محل زندگی اجنه

محل زندگی اجنه:

آنها هر جا زندگی می کنند دردرون شکافهای زمین تا نوک کوهها وحتی روی هوا هم راه می روند

گفته می شود جن بیشتر در حمامها وسردابها زندگی می کند این گونه نیست جن همه جا هست حال اینکه یک آقایی در حمام یا سرداب جن دیده دلیل بر این نمی شود که محل زندگی آنها اینجاهاست معمولا جن زمانی خود را به انسان نشان می دهد یا با او رابطه ایجاد می کند که انسان تنها باشد برای همین است که در این مکانها که انسان تنها می رود بیشتر از جاههای دیگر جن می بیندآنها سعی می کنند از انسانها ومحل زندگی آنها فاصله گیرند ولی اگر هم کنار ما زندگی کنند هیچ تداخل ومزاحمتی نه ما برای آنها خواهیم داشت ونه آنها برای ما. شاید در خانه ما عده زیادی از جنیان زندگی می کنند در حالی که از وجود آنها کاملا بی خبریم همان طور که امواج همیشه بغل گوش ما هستند وما از وجود آنها بی خبریم اجنه هم همین گونه اند البته آنها وابسته به مکان وجسم نیستند این که مثلا جنی در خانه ما باشد نه این است که او نیاز به خانه ومکان جسمانی دارد بلکه این صرفا از دید ماست


آیا ممکن است زمانی نحس باشد؟


" نحس" در اصل به معنى سرخى شدیدى است كه گاه در افق ظاهر مى‏ شود، و همچون، شعله آتش بى دودى است كه عرب آن را "نحاس" مى‏گوید، سپس این واژه به هر چیز" شوم" در مقابل" سعد" اطلاق شده است.

از منظر عقلی ما نمی توانیم نحس بودن را اثبات کنیم همچنان که نمی توانیم آن را انکار کنیم. علامه طباطبایی در این باره می فرمایند: «عوامل و عللى كه در حدوث حوادث مؤثرند، و نیز در به ثمر رساندن اعمال تاثیر دارند، از حیطه علم و اطلاع ما بیرونند، ما نمى‏ توانیم تكه تكه زمان را با عواملى كه در آن زمان دست در كارند بسنجیم، تا بفهمیم آن عوامل در این تكه از زمان چه عملكردى دارند، و آیا عملكرد آنها طورى است كه این قسمت از زمان را سعد مى‏ كند یا نحس، و به همین جهت است كه تجربه هم بقدر كافى نمى‏ تواند راه‏گشا باشد، چون تجربه وقتى مفید است كه ما زمان را جداى از عوامل در دست داشته باشیم، و با هر عاملى هم سنجیده باشیم، تا بدانیم فلان اثر، اثر فلان عامل است، و ما زمان جداى از عوامل نداریم، و عوامل هم براى ما معلوم نیست. و به عین همین علت است كه راهى به انكار سعادت و نحوست هم نداریم، و نمى ‏توانیم بر نبودن چنین چیزى اقامه برهان كنیم، همانطور كه نمى‏ توانستیم بر اثبات آن اقامه برهان كنیم، هر چند كه وجود چنین چیزى بعید است، ولى بعید بودن، غیر از محال بودن است، این از نظر عقل.»

و از منظر نقلی، آیات و روایاتی داریم که بر سعد بودن یا نحس بودن ایامی دلالت می کند که علامه طباطبایی درباره آن ها می فرماید: «بعضى از علما آن روایاتى را كه نحوست بعضى از ایام را مسلم گرفته حمل بر تقیه كرده‏اند، و خیلى هم بعید نیست، براى اینكه تفال به زمانها و مكانها و اوضاع و احوال، و شوم دانستن آنها از خصایص عامه (اهل سنت) است‏... (و روایاتی که بنا بر تقیه نیست) سعادت آن ایام و مبارك بودنش را چنین تعلیل كرده كه چون در فلان روز حوادثى متبرك رخ داده، حوادثى كه از نظر دین بسیار مهم و عظیم است، مانند ولادت رسول خدا (ص) و بعثتش ... این سعادت و نحوست به خاطر حوادثى دینى است، ... و اما اینكه خود آن روز و یا آن قطعه از زمان متصف به میمنت و یا شئامت شود، و تكوینا خواص دیگرى داشته باشد، كه سایر زمانها آن خواص را نداشته باشد، و خلاصه علل و اسباب طبیعى و تكوینى آن قطعه از زمان را غیر از سایر زمانها كرده باشد از آن روایات بر نمى ‏آید.»
پس اجمالا مطالبی درباره نحس بودن یا سعید بودن بعضی از ایام داریم و اعمالی هم برای این ایام ذکر شده است. که علامه طباطبایی در ذکر دلیل این اعمال می فرمایند:  «و این روایات در مقام نجات دادن مردم از شر تفال (و نفوس) است، مى‏ خواهد بفرماید اگر قوت قلبت به این حد هست كه اعتنایى به نحوست ایام نكنى كه چه بهتر، و اگر چنین قوت قلبى ندارى دست به دامن خدا شو، و قرآنى بخوان و دعایى بكن.»

روایتی در این زمینه نیز نقل شده است که توجه به آن جالب است:
حسن بن مسعود گوید: خدمت امام هادى علیه السّلام شرفیاب شدم، در حالى كه انگشتم خراش برداشته بود و سوارى در اثر برخوردى كه به من كرده بود شانه‏ام آسیب دیده بود و در ازدحامى گرفتار شدم كه در اثر آن پاره‏اى از لباسهایم پاره شد، ناگهان بر زبان آوردم كه: وه چه روز شومى! خدا شرّت را از من بگرداند. امام هادى علیه السّلام فرمود: اى حسن! تو هم كه با ما رفت و آمد دارى گناه خود را بر گردن بى‏ گناه مى‏ اندازى؟! حسن گفت: به سر عقل آمدم و فهمیدم كه دستخوش اشتباه شده ‏ام، گفتم مولاى من، از خداوند طلب آمرزش دارم. امام علیه السّلام فرمود: اى حسن! روزها چه گناهى دارند كه چون شما به سزاى اعمالتان مى ‏رسید آنها را شوم مى‏پندارید. حسن گفت: یا ابن رسول اللَّه، من همواره استغفر اللَّه گفتن را ورد زبانم سازم و این توبه من باشد؟ امام علیه السّلام فرمود،: به خدا سوگند! این ثمر بخش نباشد و لیكن خداوند به خاطر نكوهشى كه بر بى‏گناهى انجام گرفته شما را مجازات نماید. اى حسن! مگر نمى ‏دانى كه پاداش دهنده و مجازات‏ كننده و جزا دهنده به اعمال در این دنیا و در آن دنیا، فقط خداست؟ گفتم: آرى چنین است اى مولاى من. آنگاه امام هادى علیه السّلام فرمود: پس خلاف مرو، و براى روزگار اثرى در حكم خداوند قائل مشو. عرض كردم: چشم! مولاى من.

آیا اجنه می توانند یک انسان را بکشند؟


همانگونه که از اسم جن روشن است، موجودی پوشیده است که احوالش برای ما خیلی روشن نیست. و همین پوشیدگی باعث شده است که مطالب راست و دروغ و خرافات بسیار با یکدیگر، مخلوط شوند. در این موارد باید از اصول مسلم و روشن بهره گرفت. و در جزئیات همیشه این اصول را مد نظر داشت. مثل اینکه اصل جن وجود دارد و جنیان نیز مخلوقاتی مانند ما هستند که برای آزمایش الهی و عبودیت خلق شده اند.
«وَ مَا خَلَقْتُ الجْنَّ وَ الْانسَ إِلَّا لِیَعْبُدُون؛[ذاریات/56] من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینكه عبادتم كنند (و از این راه تكامل یابند و به من نزدیك شوند)!»

و یا اینکه هیچ چیز خارج از اجازه خداوند انجام نمی شود. و خارج از سلطنت خدا کسی نمی تواند به انسان آسیب برساند.
«وَ مَا هُم بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ؛[بقره/102] ولى هیچ گاه نمى ‏توانند بدون اجازه خداوند، به انسانى زیان برسانند.»

اما اینکه کسی توسط جن کشته شود، مطلب معتبری نیست. و یکی از خرافات جامعه جاهلیت اعراب است:

«پیش از ظهور اسلام عربان میگفتند كه بعضى جن‏ها بصورت یك نیمه انسان است و در سفر و تنهائى نمودار میشود و آنرا شق میگفتند. از علقمه بن صفوان بن امیة بن محرب كتانى جد مادرى مروان حكم نقل كرده‏اند كه وى شبى بطلب‏مالى كه در مكه داشت برون رفته بود و به محلى رسید كه تاكنون حائط حرمان نام دارد ناگهان یك شق كه اوصاف آنرا نیز نقل كرده است بر او نمودار شد و ... و  این بنزد عرب مشهور است كه علقمة بن صفوان را جن كشته است.»

و مواردی که در تاریخ این گونه ثبت شده است، در واقع نوعی عوام فریبی بوده است. مثل ترور سعد بن عباده، که عده ای او را مزاحم خلافت خود می دیدند و ترورش کردند و با توجه به خرافات رایج در دوران جاهلیت، قتل او را به گردن جن انداختند و مدعی شدند که اجنه او را کشته اند! در تاریخ الکامل، ماجرای بیعت نکردن سعد این گونه بیان شده است که به خوبی انگیزه قتل او، و ترس از عواقب آن روشن است:  « مردم هم از هر طرف بر بیعت ابى بكر اقبال و شتاب نمودند. سعد بن عباده بخانه خود رفت و چند روزى ماند ابو بكر هم باو پیغام داد كه بیا بیعت كن زیرا مردم بیعت كرده‏اند. گفت: هرگز بخدا سوگند مگر آنكه شما را هدف كنم و هر چه در تركش تیر داشته باشم سوى شما اندازم و سر نیزه خود را بخون شما آلوده كنم و شمشیر خود را تا نیرو داشته باشم بر شما مسلط كنم و با شما با تمام خانواده خود و هر كه از من پیروى كند نبرد كنم و لو اینكه جن و انس شما را یارى كنند. من با شما بیعت نخواهم كرد تا نزد خداى خود بروم. عمر گفت: ما او را آزاد نمى‏گذاریم تا بیعت كند. بشیر بن سعد گفت: او لجاج و عناد كرده، با شما بیعت نمى‏كند تا كشته شود او هم كشته نمى‏شود مگر افراد خانواده و گروهى از قبیله او كشته شوند»

همچنین در تاریخ ابن خلدون نوشته است: . جمعى از یاران سعد فریاد زدند، كه بنگرید مباد سعد را در زیر پاى بكشید. عمر گفت: بكشیدش كه خدا او را بكشد. ابو بكر گفت: اى عمر تند مرو، اینجا رفق و مدارا، ما را زودتر به مقصود مى‏رساند، عمر باز ایستاد.

همین مزاحمت سعد، و هزینه قتل او سبب ترور مخفیانه او، و مقصر دانستن جن در قتلش شد:                         
و در اخبار مورخان آمده است كه سعد به شام رفت و تا به هنگام مرگ آنجا بود. و به دست جن‏ها كشته شد.

آیا جن را می توان دید یا با آنها ازدواج یا رفت آمد کرد؟


همانگونه که از اسم جن روشن است، موجودی پوشیده است که احوالش برای ما خیلی روشن نیست. و همین پوشیدگی باعث شده است که مطالب راست و دروغ و خرافات بسیار با یکدیگر، مخلوط شوند. البته از ابهاماتی که در این زمینه هست، نباید نگران شد. چون این ابهامات در مقابل روحیه کنجکاوی ماست و واقعا نیازی به دانستن آنها نداریم.

در این موارد باید از اصول مسلم و روشن بهره گرفت. و در جزئیات همیشه این اصول را مد نظر داشت. مثل اینکه اصل جن وجود دارد و جنیان نیز مخلوقاتی مانند ما هستند که برای آزمایش الهی و عبودیت خلق شده اند.
«وَ مَا خَلَقْتُ الجْنَّ وَ الْانسَ إِلَّا لِیَعْبُدُون؛[ذاریات/56] من جنّ و انس را نیافریدم جز براى اینكه عبادتم كنند (و از این راه تكامل یابند و به من نزدیك شوند)!»

و یا اینکه هیچ چیز خارج از اجازه خداوند انجام نمی شود. و خارج از سلطنت خدا کسی نمی تواند به انسان آسیب برساند.
«وَ مَا هُم بِضَارِّینَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ؛[بقره/102] ولى هیچ گاه نمى ‏توانند بدون اجازه خداوند، به انسانى زیان برسانند.»

اما درباره جزئیات و مساله ازدواج باید گفت: ظاهرا اصل ازدواج با جن ممکن است. درباره ازدواج جن با انسان علما مطالبی بیان کرده اند که برگرفته از روایات و مطالب دینی است.
به عنوان مثال آیت الله بهجت در کتاب استفتائات خود، در جلد چهار صفحه 14 در پاسخ به سوال اینکه آیا ازدواج دختر با جن جایز است، می فرمایند: چون معرضیت زیادی برای فتنه و منازعه دارد و خوف خطر دارد، خلاف احتیاط است و بر تقدیر جواز، احوط متعه است یا این که طوری باشد که شرط کنند وکالت را که اختیار طلاق است با دختر باشد.

این مطلب در بحث ازدواج فرزندان حضرت آدم (ع) نیز زیاد دیده می شود. به عنوان نمونه امام صادق (ع) مى‏فرمایند: خداوند حوریه‏اى بهشتى را به ازدواج یكى از پسران آدم درآورده و فرزند دیگرش به ازدواج زنى از اهل جن درآمد.

و همچنین مطالبی در بحار الانوار دیده می شود، نظیر این مطلب که: شیخ عماد الدین یكى از موانع ازدواج را اختلاف جنس دانسته و میگوید جائز نیست آدمى زن جنیه بگیرد چون خدا فرموده «و خدا ساخت براتان از خودتان همسرانى تا آرام شما باشند و میان شما دوستى نهاد و رحمت»

درباره اصل امکان دیدن و رابطه انسان با جن نیز می توان گفت، چنین چیزی کاملا ممکن است.
«وَ یَوْمَ یحَشرُهُمْ جَمِیعًا یَامَعْشرَ الجْنّ‏ِ قَدِ اسْتَكْثرَتُم مِّنَ الْانسِ  وَ قَالَ أَوْلِیَاؤُهُم مِّنَ الْانسِ رَبَّنَا اسْتَمْتَعَ بَعْضُنَا بِبَعْضٍ وَ بَلَغْنَا أَجَلَنَا الَّذِى أَجَّلْتَ لَنَا؛[انعام/128] و روزى كه همگان را گرد آورد و گوید: اى گروه جنیان، شما بسیارى از آدمیان را پیرو خویش ساختید. یارانشان از میان آدمیان گویند: اى پروردگار ما، ما از یكدیگر بهره‏مند مى‏شدیم و به پایان زمانى كه براى زیستن ما قرار داده بودى رسیدیم.»