به یاد همه پدرهای دنیا


islamic

یک  زمان در خواب غفلت زیستیم          در کنار ما پدر بیدار بود

                                                                                                                تا که از خواب گران برخاستیم       ناگهان دیدیم پدر در خواب بود

شعری در وصف خدا

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است......

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :

"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."

پول پرست امروزی


گفتم غم تو را دارم، گفتا گمشو کثافت
گفتم که مال من شو،گفتا با این قیافت؟
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا وفا رو ول کن چنده حقوق پایه ت؟
گفتم که پول ندارم اما پر از شعورم
گفتا شعور نداری بی پول بی نزاکت
گفتم مگر چه کردم، گفتا که خواستگاری
گفتم مگر که جرم است، گفتا بی مایه آری!

شهید


به خاک من گذري کن چو گل گريبان چاک 
****         
که من چو لاله به داغ تو خفته ام در خاک


*****
چو لاله در چمن آمد به پرچمي خونين
         ****                
شهيد عشق چرا خود کفن نسازد چاک

******
سري به خاک فرو برده ام به داغ جگر

******                   
بدان اميد که آلاله بردمم از خاک

******
چو خط به خون شبابت نوشت چين جبين

          ******   
          
چو پيريت به سرآرند حاکمي سفاک

******
بگير چنگي و راهم بزن به ماهوري 

                       *****
                    
که ساز من همه راه عراق ميزد و راک

*****
به ساقيان طرب گو که خواجه فرمايد

*****
                 
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک

******
ببوس دفتر شعري که دلنشين يابي

******                    
که آن دل از پي بوسيدن تو بود هلاک

*******
تو شهريار به راحت برو به خواب ابد

                 ******                     
که پاکباخته از رهزنان ندارد باک


تخم مرغ(شعر طنز)


من اين  قطعه را ده دوازده سال پيش سرودم و گمان مي كردم به زودي كهنه مي شود ولي متاسفانه هنوز هم اين شعرمصداق دارد :

خروسي گفت بامرغيعزيزم

گرانقيمت شده تخمت جديدا !

 

فداي تو !بدان كه خاك پاتم

وايضا دوستت دارم شديدا» !!

بانه(شعر طنز)


شب جمعه نگارم رفته بانه

بياره جنس چيني تا به خانه

 

نخواهم جنس چيني تاهميشه

خداوندا توي بانه بمانه !!

بهتر از این؟(شعر طنز)


جنس ارزان شده گفتي ،خبري بهترازاين ؟!

خبرداغ و به روز ِ دگري بهترازاين !

 

گفت :«نسناس و خسيس است زن ِ «حاج صفر»

اي خدا قسمت من كن «صفري» بهترازاين !

 

خانمي صيغه ي يك نرّه خري شد فرمود :

«من نديدم به خدا نرّه خري بهترازاين »!

 

مُشت ايّام چوخوردو دَمَرو شد آقا

گفت باخنده كه :« ديدي دَمَري بهترازاين »؟!

 

گفت قاضي به زن شاكي ومشتاق طلاق:

«شوهرت هست فقير و حَشَري ،بهترازاين »؟!

 

نظرش هست فقط بر زن و اموال ِحرام

نيست اسطوره ي صاحب نظري بهترازاين !

 

اندكي نرم شده خا نم «كاترين اشتون»

جنگ نرم است خدايا قَدَري بهترازاين !

 

پشت خودرا چوسپر كردزنش، شوهر گفت:

«سخت و زبراست عزيزم سپري بهترازاين »!

 

دستمان خالي و سويِ سفر آخرتيم !

اي تو فريادرس ِما ،سفري بهترازاين !

 

كمرم زير گراني و غم و غصّه شكست  !

لطف كن نيزعطاكن كمري بهترازاين !

 

سحرم فكر زن و بچّه و شب شام و ناهار !

مي خورم حسرت شام و سحري بهترازاين !

 

پيرمردي به زني خوشگل و آراسته گفت :

بازازكوچه ي ما كن گذري بهترازاين !

 

پدرش رند و زمين خوارو پسر مي گويد :

«چشم ايّام نديده پدري بهتري ازاين »!

 

وقت دعوا شده اي زوج جوان بشتابيد

فحش داديد به هم مختصري بهترازاين !

 

كارمندي چوخطر كردو زني را بوسيد

گفت :«ترسيدم و امّاخطري بهترازاين »؟!

 


شعر در وصف خدا



اثری از: زنده یاد قیصر امین پور

 
پیش از اینها فكر می‌كردم خدا
خانه ای دارد كنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق كوچكی از تاج او
هر ستاره، پولكی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، كهكشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش
دكمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ كس از جای او آگاه نیست
هیچ كس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می‌گفتند: این كار خداست
پرس وجو از كار او كاری خطاست
هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، كورت می‌كند
تا شدی نزدیك، دورت می‌كند
كج گشودی دست، سنگت می‌كند
كج نهادی پای، لنگت می‌كند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود
خواب می‌دیدم كه غرق آتشم
در دهان اژدهای سركشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می‌كردم، همه از ترس بود
مثل از بر كردن یك درس بود
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تكلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا كه یك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یك سفر
در میان راه، در یك روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا كجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!
گفت: اینجا می‌شود یك لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه كرد
با دل خود، گفتگویی تازه كرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی كینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می‌دهد
هیچ كس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...
...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی، از من به من نزدیك تر
از رگ گردن به من نزدیك تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاك و بی ریا
می‌توان با این خدا پرواز كرد
سفره ی دل را برایش باز كرد
می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد
می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سكوت آواز خواند
می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فكر می‌كردم خدا
 

شعر در وصف مقام مادر

          مــــادر

مـادر تــو بـهشــت  جـاودانــی  مـادر        خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی  مـادر


در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست        سر چشمه ی مهر بیکرانی   مـادر




ای کـاش کـه تـا  ابــد  نــمـیــرد  مادر       یـا هـستـی جـاودان  بـگیـرد  مادر


مهر است سراسر وجودش تــا هـست        ای کاش که  پـایـان  نـپـذیـرد مادر




هر بار که خنده بـر لبش  مــی  رویــد       یا نبض گل سرخ  ، سخن می گوید


چشمان پر از ستـاره ی  مــــادر  مــن      در  گــردش  آشـنـا مرا  می جـویـد




چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر       آرام  دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر


ای کاش همیشه جـاودان مـی  بــودی       آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر




در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست       دریـای مـحبـتـش  چو کوثر  باقیست


در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر        شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست





شعر در وصف مقام پدر

پدر                          

مرا آرامش دل از پدر بود                       مرا ازنام او نامی بسربود 

مرا در کوره راه زندگانی                        چراغ و راهنما درهر گذر بود 

مرا اقبال ودولت از وجودش                    همیشه یاورم از هرنظربود 

تماشایش مرا آرامش جان                       نگاهش خوشتر از لطف سحربود 

به چشمانش تسلای دل ریش                    کلام دلنشینش چون شکر بود 

کنارش بهتر از فصل بهاران                    حضورش موجب فتح وظفربود 

همیشه مهر مادر را به دل داشت               برایش همسری والا گهر بود 

به مادر گر بهشتی زیر پا است                 عطای این فضیلت از پدر بود 

نه تنها سایه مهرش مرا پشت                  که از جان حافظ ما از خطربود 

پدر تا عمر دارد حامی توست                   به کمتر رنج تو از خود بدر بود 

نبینی خادمی بی مزد چون او                   که کارش بهتر از صد کارگر بود 

هر آن فرزند بیند سفره اش را                 نصیبش طبع والا وهنر بود 

پسر را گرپدر داماد سازد                       زفافش چون امیران درظفر بود 

هر آن فرزند قدرش را نکو داشت             همیشه روزیش در پای در بود 

برو تا می توانی خدمتش کن                   دعایش پیش یزدان کارگر بود 

به دورانش کم از شاهی نداری                خوشا روزی که با تو همسفر بود 

رسید از مهر او یوسف به شاهی             رضایش بهتر از درو گهر بود 

هر آنکس مهر اورا کم چشیده                 همیشه حسرتش اندر نظر بود

هزاران حیف عمر آدمی را                     برایش مهلتی کوته بسر بود 

 گریزی نیست آدم را زمردن                   که در تقدیر آدم این سفر بود 

حوادث آدمی را درکمین است                  اجل هم درکمین هربشربود 

هزاران سوز بی اندازه دارد                   اگر مرگ پدر اندر خبر بود 

پدر چون رخت بندد نا بهنگام                  وداعش کودکان را تلختر بود 

کسی کو جزپدر یاری ندارد                     پدر چون مرد دردش بیشتر بود 

برای حسرت یک دیدن او                      دو چشمان تَرش دایم به در بود 

نه چشم آرام گیرد نی دل وجان                 فراقش بردل سنگ هم اثر بود 

اگر با سیل اشکم زنده میگشت                 مرا خود این توان در چشم تر بود 

چگونه از فراغش کس ننالد                    که در عمرش برایت بال وپر بود 

ولیکن رفته باز ناید ای دوست                اگر حتی پدر پیغمبر بود 

به روزی گفت اندرزی به فرزند               چومهر دلبری اورا به سربود 

"نگردد شوی بد ، بابای نیکو                اگر میلت به دحتر یا پسر بود 

خوش آن همسر که دارد خلق نیکو           وگرنه ازدواجش با ضرر بود "

پدر جان است ،پدر جانان جان است          اگرچه کمتر از یک کارگر بود 

بیا تا هست قدرش را بدانیم                    که پیک مرگ کارش بی خبر بود 

دل آیت زمرگ هر پدر سوخت                 که مرگ هر پدر داغ بشر بود 

 

پند پدر

و نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم.

جمله ای بود که با با می گفت،

جمله ای بود که با ما می گفت.

پدرم روحت شاد،

خاطراتت خوش باد.

تو كه رفتي،

افسوس ...

شايدم بهتر بود!!

تا نبيني امروز

دلق ناكس همه ارزق شده و جامه خوبان چه سيه.

و نمي دانم من

كه چرا رنگ ريا

رنگ ايران شده است؟

كاش بهتر بوديم!

كاش بهتر باشيم.

هوس

کاشکی می گفتی

              که نگاهت هوس است.

که مرا،

      قصه اين درد،

                    بس است.

گواه

نگارم، مهربان، آرام جانم
                       خدا باشد گواه این زبانم
چنان مهر تو در قلبم نشسته
                       به پایت تا نفس دارم بمانم

در گذر عمر

عمر گذر کرد و ندارم خبر

بی خبر از بودن شمس و قمر

روز و شبم دور ز تو هست سیه

عاقبت خسرویِ بی ثمر

من به گمانم همه در داستان

عشق بَرد دست گران بر کمر

قصه رسوا شدن عاشقان

خون دل و اشک بود بر دِگر

این همه عاشق همه در جا زدند

نام زآن ماند که بودش شرر

عاقبت عشق جداییست دان

ره به بیابان و مغیلان مَبر

باده بیاور به سیاوش بده

نام ز تسبیح و سماع، دف ببر

باز رمیدم من دلسوخته

باز رمیدم منِ دلسوخته

در گنهی خام ولی سوخته

دیدن چشمان پریشان تو

روی مرا حُرم رُخت سوخته

حاصل تقوای من این سال ها

در ره دنیا و دلم سوخته

گفتن حالم به نزاری چه سود

مقصد و مقصود مرا سوخته

یکدفعه اسباب کرم بر گشا

مرهمی افکن به دل سوخته

ساز کن آهنگ وفایت به ما

ساز و نوا زخمه به دل سوخته


.

من چنان بی پر شدم از دوری ات

می سرایم نغمه ای در دوری ات

آفتابم ای دریغ از روی گل

ابر هجران می چکد در دوری ات

من خزانم پر گل از روی تو بود

در بهاران زرد و خشک از دوری ات

تا به هجران می سپارم روزگار

می طراود بوی غم در دوری ات

من ندانم قصه ناهید و مهر

بلبلم بی باغ و گل در دوری ات

در زمین روی هزاران لعبت و

کور بی پا و سرم در دوری ات

گوش بر آواز مرغان میدهم

نا امیدی نیست اندر دوری ات

عاشقا بدانند...


اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده

همه چیز ارزان است...


چه کسی می گوید:

              که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است!

             دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان!

             دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان،    چه شرافت ارزان!

        تن عریان ارزان، آبرو قیمت یک تکه نان،

       و دروغ از همه چیز ارزان تر!

قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!

و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان

قضاوت


دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت...

((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!

اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده

بود...!
 


پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن...

اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن

داره...!
 


((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،

اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!



مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،

اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ

وطنش فدا کرده !



و هرروز مردم و من و تو به غلط قضاوت می کنیم...!

موافقین؟!!

خدانگهدار زمستان


خدانگهدار ای مظلوم ترین فصل ها...

ما را ببخش...

سرمایت را دیدیم...

پاكی و سپیدیت را نه...

دلگیری می دانیم...

یك رنگیت را ارج ننهادیم و

غرق چند رنگی بهار شدیم...

ما انسانها همینیم...

یك رنگ ها را دوست نداریم...

مبهوت و غرق رنگ های پرریا می شویم..

ما را ببخش...

ندانستیم

آب رنگ،نقاشی بهار رااز قطرات برف و باران تو

توان كشیدن دارد...

ما را ببخش

عطر گل یخ را

كه عطرآگین وجود توست

فراموش كردیم

خدانگهدار فصل تنهایی من...

می دانم سال دیگر می آیی

بعد از اشك ریزان پاییز

به پیشواز...

نه عیدی داری و نه عیدانه ای

مارا ببخش...

كه ندانستیم...

اگر هیزمی روشن میكند گرمایی را در خانه مان

این گرما مدیون حضور توست

آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد...

آغوش گرم با تو تصویر می شود...

مارا ببخش...

خدانگهدار...

 مظلوم ترین فصل ها...

زمستان...
 

زن...


پیاده از کنارت گذشتم

گفتی: " چندی خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم،

گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون

صدایت بلندتر بود

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی

چون قدت بلندتر بود

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا

هل دادی و خودت سوار شدی

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا

سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا

مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی

وقتی زنی موقع زایمان فریاد کشید

حتی در فیلم تو بلند

گفتی:"زهرمار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام

ناسزاهایت، فحش خواهر

و مادر بود

در پارک، به خاطر بودن تو

نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون

تو شعارهای آب نکشیده می دادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را

حفظ کنی

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی

تو ازدواج نكردی و به من گفتی زن

گرفتن حماقت است

من ازدواج نكردم و به من گفتی ترشیده

عاشق که شدی مرا به زنجیر

انحصارطلبی کشیدی

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرابپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اتو

بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم

تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را

عوض کن، گفتی بچه مال مادر است

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه

مال پدر است

در تمام زندگیم جای یک جمله خالی بود:

خسته نباشی مرد...