به یاد همه پدرهای دنیا

یک زمان در خواب غفلت زیستیم در کنار ما پدر بیدار بود
تا که از خواب گران برخاستیم ناگهان دیدیم پدر در خواب بود

یک زمان در خواب غفلت زیستیم در کنار ما پدر بیدار بود
تا که از خواب گران برخاستیم ناگهان دیدیم پدر در خواب بود
پیش از اینها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج وبلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان
رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل وطوفان، نعره توفنده اش
دکمه ی پیراهن او، آفتا ب
برق تیغ خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان،دور از زمین
بود، اما در میان ما نبود
مهربان وساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا
از زمین، از آسمان، از ابرها
زود می گفتند : این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خداست
هرچه می پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت می کند
تا شدی نزدیک، دورت می کند
کج گشودی دست، سنگت می کند
کج نهادی پای، لنگت می کند
با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو وغول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود
مثل تمرین حساب وهندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
...
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر
در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب وآشنا
زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟
گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!
گفت : اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟
گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان وساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است......
تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان وآشناست
دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود
می توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان درباره ی گل حرف زد
صاف وساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان وآشنا :
"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."
گفتم غم تو را دارم، گفتا گمشو کثافت
گفتم که مال من شو،گفتا با این قیافت؟
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتا وفا رو ول کن چنده حقوق پایه ت؟
گفتم که پول ندارم اما پر از شعورم
گفتا شعور نداری بی پول بی نزاکت
گفتم مگر چه کردم، گفتا که خواستگاری
گفتم مگر که جرم است، گفتا بی مایه آری!
من اين قطعه را ده دوازده سال پيش سرودم و گمان مي كردم به زودي كهنه مي شود ولي متاسفانه هنوز هم اين شعرمصداق دارد :
خروسي گفت بامرغي :«عزيزم
گرانقيمت شده تخمت جديدا !
فداي تو !بدان كه خاك پاتم
وايضا دوستت دارم شديدا» !!
شب جمعه نگارم رفته بانه
بياره جنس چيني تا به خانه
نخواهم جنس چيني تاهميشه
خداوندا توي بانه بمانه !!
جنس ارزان شده گفتي ،خبري بهترازاين ؟!
خبرداغ و به روز ِ دگري بهترازاين !
گفت :«نسناس و خسيس است زن ِ «حاج صفر»
اي خدا قسمت من كن «صفري» بهترازاين !
خانمي صيغه ي يك نرّه خري شد فرمود :
«من نديدم به خدا نرّه خري بهترازاين »!
مُشت ايّام چوخوردو دَمَرو شد آقا
گفت باخنده كه :« ديدي دَمَري بهترازاين »؟!
گفت قاضي به زن شاكي ومشتاق طلاق:
«شوهرت هست فقير و حَشَري ،بهترازاين »؟!
نظرش هست فقط بر زن و اموال ِحرام
نيست اسطوره ي صاحب نظري بهترازاين !
اندكي نرم شده خا نم «كاترين اشتون»
جنگ نرم است خدايا قَدَري بهترازاين !
پشت خودرا چوسپر كردزنش، شوهر گفت:
«سخت و زبراست عزيزم سپري بهترازاين »!
دستمان خالي و سويِ سفر آخرتيم !
اي تو فريادرس ِما ،سفري بهترازاين !
كمرم زير گراني و غم و غصّه شكست !
لطف كن نيزعطاكن كمري بهترازاين !
سحرم فكر زن و بچّه و شب شام و ناهار !
مي خورم حسرت شام و سحري بهترازاين !
پيرمردي به زني خوشگل و آراسته گفت :
بازازكوچه ي ما كن گذري بهترازاين !
پدرش رند و زمين خوارو پسر مي گويد :
«چشم ايّام نديده پدري بهتري ازاين »!
وقت دعوا شده اي زوج جوان بشتابيد
فحش داديد به هم مختصري بهترازاين !
كارمندي چوخطر كردو زني را بوسيد
گفت :«ترسيدم و امّاخطري بهترازاين »؟!

پدر مرا آرامش دل از پدر بود مرا ازنام او نامی بسربود مرا در کوره راه زندگانی چراغ و راهنما درهر گذر بود مرا اقبال ودولت از وجودش همیشه یاورم از هرنظربود تماشایش مرا آرامش جان نگاهش خوشتر از لطف سحربود به چشمانش تسلای دل ریش کلام دلنشینش چون شکر بود کنارش بهتر از فصل بهاران حضورش موجب فتح وظفربود همیشه مهر مادر را به دل داشت برایش همسری والا گهر بود به مادر گر بهشتی زیر پا است عطای این فضیلت از پدر بود نه تنها سایه مهرش مرا پشت که از جان حافظ ما از خطربود پدر تا عمر دارد حامی توست به کمتر رنج تو از خود بدر بود نبینی خادمی بی مزد چون او که کارش بهتر از صد کارگر بود هر آن فرزند بیند سفره اش را نصیبش طبع والا وهنر بود پسر را گرپدر داماد سازد زفافش چون امیران درظفر بود هر آن فرزند قدرش را نکو داشت همیشه روزیش در پای در بود برو تا می توانی خدمتش کن دعایش پیش یزدان کارگر بود به دورانش کم از شاهی نداری خوشا روزی که با تو همسفر بود رسید از مهر او یوسف به شاهی رضایش بهتر از درو گهر بود هر آنکس مهر اورا کم چشیده همیشه حسرتش اندر نظر بود هزاران حیف عمر آدمی را برایش مهلتی کوته بسر بود گریزی نیست آدم را زمردن که در تقدیر آدم این سفر بود حوادث آدمی را درکمین است اجل هم درکمین هربشربود هزاران سوز بی اندازه دارد اگر مرگ پدر اندر خبر بود پدر چون رخت بندد نا بهنگام وداعش کودکان را تلختر بود کسی کو جزپدر یاری ندارد پدر چون مرد دردش بیشتر بود برای حسرت یک دیدن او دو چشمان تَرش دایم به در بود نه چشم آرام گیرد نی دل وجان فراقش بردل سنگ هم اثر بود اگر با سیل اشکم زنده میگشت مرا خود این توان در چشم تر بود چگونه از فراغش کس ننالد که در عمرش برایت بال وپر بود ولیکن رفته باز ناید ای دوست اگر حتی پدر پیغمبر بود به روزی گفت اندرزی به فرزند چومهر دلبری اورا به سربود "نگردد شوی بد ، بابای نیکو اگر میلت به دحتر یا پسر بود خوش آن همسر که دارد خلق نیکو وگرنه ازدواجش با ضرر بود " پدر جان است ،پدر جانان جان است اگرچه کمتر از یک کارگر بود بیا تا هست قدرش را بدانیم که پیک مرگ کارش بی خبر بود دل آیت زمرگ هر پدر سوخت که مرگ هر پدر داغ بشر بود
جمله ای بود که با با می گفت،
جمله ای بود که با ما می گفت.
پدرم روحت شاد،
خاطراتت خوش باد.
تو كه رفتي،
افسوس ...
شايدم بهتر بود!!
تا نبيني امروز
دلق ناكس همه ارزق شده و جامه خوبان چه سيه.
و نمي دانم من
كه چرا رنگ ريا
رنگ ايران شده است؟
كاش بهتر بوديم!
كاش بهتر باشيم.
که نگاهت هوس است. که مرا، قصه اين درد، بس است.
عمر گذر کرد و ندارم خبر
بی خبر از بودن شمس و قمر
روز و شبم دور ز تو هست سیه
عاقبت خسرویِ بی ثمر
من به گمانم همه در داستان
عشق بَرد دست گران بر کمر
قصه رسوا شدن عاشقان
خون دل و اشک بود بر دِگر
این همه عاشق همه در جا زدند
نام زآن ماند که بودش شرر
عاقبت عشق جداییست دان
ره به بیابان و مغیلان مَبر
باده بیاور به سیاوش بده
نام ز تسبیح و سماع، دف ببر
باز رمیدم منِ دلسوخته
در گنهی خام ولی سوخته
دیدن چشمان پریشان تو
روی مرا حُرم رُخت سوخته
حاصل تقوای من این سال ها
در ره دنیا و دلم سوخته
گفتن حالم به نزاری چه سود
مقصد و مقصود مرا سوخته
یکدفعه اسباب کرم بر گشا
مرهمی افکن به دل سوخته
ساز کن آهنگ وفایت به ما
ساز و نوا زخمه به دل سوخته
.
من چنان بی پر شدم از دوری ات
می سرایم نغمه ای در دوری ات
آفتابم ای دریغ از روی گل
ابر هجران می چکد در دوری ات
من خزانم پر گل از روی تو بود
در بهاران زرد و خشک از دوری ات
تا به هجران می سپارم روزگار
می طراود بوی غم در دوری ات
من ندانم قصه ناهید و مهر
بلبلم بی باغ و گل در دوری ات
در زمین روی هزاران لعبت و
کور بی پا و سرم در دوری ات
گوش بر آواز مرغان میدهم
نا امیدی نیست اندر دوری ات
اونی که می خواستم عهدشو شکست و
به پای عشق جدید نشست و
چش روی آرزوم همیشه بست و
پشت مه پنجرمون رها شد
اونی که می خواستم مث اشک چکید و
تو طول راه یهو یکی رو دید و
صدای از ما بهتر و شنید و
به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
تو راه که می رفت به یکی سپرد و
تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
اونی که می خواستم دل ازم برید و
بین گلا یه گل تازه چید و
به اونی که دلش می خواس رسید و
مثل تموم مردا بی وفا شد
اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
به خاطر اون به ما گفتش بد و
عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
پیغام دادش که دیگه برنگرد و
بد بودن ما رو بهونه کرد و
غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
بازیچه ی چشمای مردم شد و
وارد عشق صد و چندم شد و
توی خیال کس دیگه جا شد
اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و بهم بگه هر چی می گی بیخوده
چه کسی می گوید: که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است! دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان! دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان، چه شرافت ارزان! تن عریان ارزان، آبرو قیمت یک تکه نان، و دروغ از همه چیز ارزان تر! قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان! و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان
دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت...
((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!
اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده بود...!
اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن داره...!
اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!
اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ وطنش فدا کرده !
موافقین؟!!
پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن...
((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با
بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،
مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،
و هرروز مردم و من و تو به غلط قضاوت می کنیم...!
خدانگهدار ای مظلوم ترین فصل ها...
ما را ببخش...
سرمایت را دیدیم...
پاكی و سپیدیت را نه...
دلگیری می دانیم...
یك رنگیت را ارج ننهادیم و
غرق چند رنگی بهار شدیم...
ما انسانها همینیم...
یك رنگ ها را دوست نداریم...
مبهوت و غرق رنگ های پرریا می شویم..
ما را ببخش...
ندانستیم
آب رنگ،نقاشی بهار رااز قطرات برف و باران تو
توان كشیدن دارد...
ما را ببخش
عطر گل یخ را
كه عطرآگین وجود توست
فراموش كردیم
خدانگهدار فصل تنهایی من...
می دانم سال دیگر می آیی
بعد از اشك ریزان پاییز
به پیشواز...
نه عیدی داری و نه عیدانه ای
مارا ببخش...
كه ندانستیم...
اگر هیزمی روشن میكند گرمایی را در خانه مان
این گرما مدیون حضور توست
آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد...
آغوش گرم با تو تصویر می شود...
مارا ببخش...
خدانگهدار...
مظلوم ترین فصل ها...
زمستان...